گذران

این حس واقعیه یا فقط یه توهم از سر بی توجهی؟

هر چی که هست باعث شده من به شدت obsessed بشم با عری.

میگذره ولی :)

اینم میگذره

  • dabs
  • سه شنبه ۲۹ خرداد ۹۷

شکستن پل ها جهت نوشتن متن

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • dabs
  • سه شنبه ۲۹ خرداد ۹۷

780

با اشک میخوابد

  • dabs
  • دوشنبه ۲۸ خرداد ۹۷

ریاضی2

با تقویم سه کیلویی بر فرق سر خود میکوبد و فغان سر میدهد: از ترم بعد صبا نیستم سر کلاس نرم. تف تو هر چی امتحانه شوهر کنم برم خدایا.

  • dabs
  • دوشنبه ۲۸ خرداد ۹۷

مرتبط

سالها بعد خواهم گفت عصر روز 28 خرداد بهار ۹۷ نقطه‌ی کثیفی در زندگی من بود

  • dabs
  • دوشنبه ۲۸ خرداد ۹۷

لوزر

من شکست خوردم

  • dabs
  • دوشنبه ۲۸ خرداد ۹۷

رفقای خوبی دارم در کل

دیشب که نمره های معادلاتو دادن فقط انقدر (فاصله ی انگشت سبابه و شستش یک اپسیلون است) مونده بود که از عصبانیت منفجر شم و با قمه برم دم خونه استاد. حالا اون وسط من دارم جز میزنم این عرب اومده میپرسه افتادی یا نه. خودش خوب شده ها. من میدونم. ولی اومده فضولی منو میکنه :| بعد میگم من دارم میرم رگمو بزنم بای. میگه برو برو قبلش اب بخور. من میخوام بدونم ایا در تمام جهان حیوان تر از کسی که وسط عصبانیت یکی دیگه مزه میریزه هست؟! نیست! حقیقتا نیست. این گونه بود که من تصمیم گرفتم در ملاقات بعدیم با این اقا تماما ایشونو ایگنور کنم و اگر فرصتش به دست اومد با کیف بزنم تو سرش.

محمدحسین شب فوتبال عصبانی شده بود و من عذرخواهی کرده بودم. ولی یه بار دیگه گفتم که خیال خودم راحت شه. نگو پسره به شدت جوش اورده بوده و شانه و بسیجی رو سر پل فلزی پرت کرده پایین.

دیروز معلوم نبود بچه ها چشونه. کلا فس بودن. ازشون وایب خوبی دریافت نمیکردم. این شد که وقتی پویا زنگ زد گفت پاشو بیا امورفرهنگی من با کله رفتم.

پویا دیروز دوست داشتنی نبود. سیگاری که کشیده بود بوی خیلی بدی میداد. توی افتاب نشسته بودیم. وسط جریان میکس هی حرف میزد و توضیح میداد و باعث شد اون پادکست برای من نابود شه -_- هر چی میگم پویا جان، ببند حلقتو. توجهی نمیکنه. اخرم تو اتوبوس من نشسته بودم تو پسرا. اصلا از این وضع راضی نبودم. این شد که گفتم من میرم عقب تو تنها بشین.

اینا همه دست به دست هم داد که وقتی عری رو میبینم به شدت ذوق کنم و ازش استوری بذارم :| ببینید مسئله ای که اینجا باید بهش توجه کرد اینه که من مغزم در اون لحظه معلوم نبود چجوری داره کار میکنه. یه عکس که در پسش عری نشسته و کنارش نوشتم این حس خوب از کجا نشأت میگیره. یکم پایین تر: از تو.

بعدم زود پاکش کردم ولی خب مثل اینکه دیده بود -_- بعد. این. انسان. خجالتی. و. به. شدت. عجیب استوری گذاشت که امییر :| دکمه ی ریست فکتوری من کجاس -_-

منم که نادان. ریپلای زدم اقای شریف باید بیاد ریستتون کنه؟! هاهاها گفت اره و من از شدت سرد بودن جوابش فریز شدم :| گفتم اها :| گفت هر چی نباشه داداشمه حس خوبیم بهم میده -_-

و تمام

  • dabs
  • دوشنبه ۲۸ خرداد ۹۷

ایده‌های دیگه برای متن شب یلدا

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • dabs
  • شنبه ۲۶ خرداد ۹۷

عری

نمی‌دونم چرا از صبح تا حالا به اون پسر گیتاریه فک می‌کنم و استرس می‌گیرم. یه استرس دوست‌داشتنی. چیزی شده که ضمیر خودآگاهم ازش خبر نداره؟

  • dabs
  • شنبه ۲۶ خرداد ۹۷

صدرنشینان گروه مرگ

ساعت دوازده و پنجاه و شیش دقیقه رسیدیم خونه. بعد از اون ترافیک وحشتناک. هشت نفر تو ماشین فرقدانی چپیده بودیم. گردن من و رودابه شکست. در رو دست ملیکا بسته شد و دستش پاره شد. بتادین ریخت رو مانتوی رودابه‌. مکتوب آخرشم کلشو از سانروف ماشین بیرون نکرد. پای سپیده له شد (من نشسته بودم روش 😂) ولی اونقدر خوش گذشت تو ماشین که. والا روحم تازه شد. تو سینما به حدی جیغ کشیدیم که صدای هیچ کدوممون دیگه درنمیومد. اون لحظه که گل رو خوردن :)) من و مه‌گل هر چی تو بغلمون بود پرت کردیم اون ور، جیغ می‌زدیم و بالا پایین میپریدیم و همو بغل میکردیم. واقعا خوشحالم که بردیم. هر چند حقمون نبود. 

برادر بسیجی هم ردیف‌ ما نشسته بود و من موقع نشستن بهش سلام کردم اونم جونش بالا اومد جواب داد. سید پشت ما نشسته بود جلومونم شانه و علی و محمدحسین و فرقدانی و مکتوب بودن.

یه تیکه از بازی من و مه‌گل داشتیم دانسته‌هامون از رامین رضاییان رو می‌گفتیم :)) مکتوب همه رو شنید و از خنده روده بر شده بود. عرق سوز؟ سیاه پوست؟

بعد از بازی هم به یه بدبختی من رفتم تو ماشین اونا بریم برج. برج که نرفتیم ولی همون شیخ صدوقم خوش گذشت.

بعدم مامانم اینا اومدن دنبالم.

مهم‌ترین دستاورد دیشب این بود که من به فوتبال علاقه‌مند شدم :))

  • dabs
  • شنبه ۲۶ خرداد ۹۷
کل ایرانو کل خاور میانه رو کل جهانو کل نسل انسانو بشوریم بره