و اما این بار، عقل

من قرار گذاشتم با خودم که دیگه دلم واسه ممد نلرزه. واسه موهاش. چشماش. رفتارهای جذابش. همه چیش. قراره که دیگه دوسش نداشته باشم. این دفعه جدی جدی. آدم خطرناکیه واسه من. عقلم اینجا حکم می‌کنه که دیگه کاری به کارش نداشته باشم

  • صبا
  • سه شنبه ۲۰ آذر ۹۷

آیا پایان یک برهه؟

من رفتم پیش مشاور. راجع به درس و ممد حرف زدم. درس حل میشه اما امان از ممد. مریضه. خیلی حالش بده. ممکنه بستری شه‌. و این هفته نرفت پیش روان درمانش. نگرانم. اما باید باشم حقیقتا؟ حس می‌کنم که نباید. امروز فهمیدم که قضیه‌ی علاقه‌ی من رو می‌دونه. پو بهش گفته. کسی که بهش اعتماد داشتم. آخ امان از پو. روحم رو آزرده کردن همشون. وقتشه که خداحافظی کنم باهاشون. نرم نرم

  • صبا
  • سه شنبه ۲۰ آذر ۹۷

۱۱۵۷

هیچ وقت تا حالا گریه‌ی پو رو ندیده بودم. هی دستم می‌رفت که بغلش کنه، هی اسلام دستمو برمی‌گردوند.

  • صبا
  • سه شنبه ۲۰ آذر ۹۷

نقطه پایان

کتاب پرفورمنس آرت از احمد دامود رو گرفتم براش. اولش نوشتم کمک کن تا شبح باشم مه آلود و گم اندر گم/ کنار سایه‌ی قندیل‌ها در غار رویایت. به خاطر اینکه خوابمو دیده بود. زیرشم صبا. پاییز ۹۷. گذاشتمش تو کیفش و وقتی زیپو بستم همه چی برام تموم شد. با حسی که داشتم خدافظی کردم که نشم یکی مثل پری، مینا، غزال یا مریم... چقدر دختر دورشن که دوسش دارن. من کیم. من واسش مثل پو واسه منم. الان که ازم تشکر کرد واسه کادو حوصلم ته کشید دیگه. تموم شد همه چی. هی میگم تموم شد. تموم نشده ولی باید تموم شه.

امروز که حالش بد بود گفتم چی شده بیا حرف بزنیم. گفت هیچی دهنم درگیره. گفتم باشه... و مری اومد آرومش کرد. همیشه مری آرومش می‌کنه. مهم نیست من چیکار کنم. خستم دیگه. همه. چی. تموم. شد.

  • صبا
  • دوشنبه ۱۹ آذر ۹۷

۱۱۵۵

کادوی تولدشو دادم

همه چی تموم شد

  • صبا
  • دوشنبه ۱۹ آذر ۹۷

و سپس سبیلش را دور انگشتانش تاب داد وی

آیا اینه عدل الهی که دستای من نازیبا و دستای یه پسر انقد زیبا باشه؟

تو اتوبوس دستامون روی میله کنار هم بود. یه نگاه کردم و در موجودیتم به شک افتادم. گفتم چقدر ناخنات قشنگن. بیا یه بار لاک بزنیمشون. گفت آخه اینجاها (به روی انگشتانش اشاره کرد) مو داره. هرچند من با دقت فراوان هم مویی ندیدم ولی می‌خوام توجهتون رو به این جلب کنم که مشکلش اساسا با لاک زدن نبود. بلکه با قشنگ نشدنش روی دستی که مو داره بود.

  • صبا
  • يكشنبه ۱۸ آذر ۹۷

یه تجربه‌ی جدید

کار نورپردازی رو مهدی یادم داد. الان خیلی خیلی خوشحالم. همچنان بازی رو به همه چی ترجیح میدم ولی نورپردازی هم خیلی جذاب بود برام

  • صبا
  • شنبه ۱۷ آذر ۹۷

۱۱۵۲

ما را ز خیال تو چه پروای شراب است..‌.

  • صبا
  • جمعه ۱۶ آذر ۹۷

۱۱۵۱

کاش یه فرش دستباف بودم و الان تو یکی از مغازه‌های می‌دونم نقش جهان منتظر نگاهای شما نشسته بودم.

  • صبا
  • جمعه ۱۶ آذر ۹۷

۱۱۵۰

به عنوان حسن ختام حرفای دیشب گفت که داره می‌ره و من شکستم و تموم شدم

  • صبا
  • جمعه ۱۶ آذر ۹۷
کل ایرانو، کل خاور میانه رو، کل جهانو، کل نسل انسانو بشوریم بره