۳۶ مطلب در تیر ۱۳۹۴ ثبت شده است

65

از اونجا که داستانم شروعی داشت کاملا مسخره و بی اندازه کلیشه ای

و از اونجا قرار بود یه داستان عاشقانه و فلان بشه

بیخیالش شدم

ریدم تو این زندگی -_-

  • صبا
  • سه شنبه ۳۰ تیر ۹۴

64

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • صبا
  • يكشنبه ۲۸ تیر ۹۴

63

خبر اول این که من راجع به صبا و بهداد فکر کردم . الان تا حدودی یه طرحی تو ذهنم هست که ببینم میخوام چی کار کنم

دوم این که ما از دیروز عصر تا امروز عصر رفته بودیم مسافرت

مشروح این خبر رو بعدا مینویسم

خبر سوم این که فیفتی رو دیدم و ای کاش انقد خاک تو سری نداشت

من بیشتر جذب رابطه ی احساسی کریسشن و اناستیژا شدم

نه اون چیزی که فیلم نشون داد

باید کتاب زبان اصلی رو دانلود کنم بخونم ببینم جریان از چه قراره

:))

خبر چهارم : ما داریم با فک و فامیل میریم پیتزا بخوریم


+ عیدتون مبارک:)

  • صبا
  • شنبه ۲۷ تیر ۹۴

62

بهداد و صبا باید یه چند روزی منتظر بمونن

من دارم میرم مسافرت

عزیزانم قول میدم سرنوشت شمارو تو گوشیم مشخص کنم:)

بهداد

می دونستی خیلی عجیب و مرموزی:|

حتی منه بدبخت هم نمیتونم کشفت کنم

  • صبا
  • جمعه ۲۶ تیر ۹۴

61

تصمیم دارم برای یه مدت کوتاه

خیلی خیلی کوتاه

مثلا دو سال

همه ی دلبستگی هامو کنار بذارم

و بچسبم به کنکورم

فقط روزی دو قسمت سریال میبینم

و بقیش رو درس میخونم و نقاشی میکنم

و صبح ها که از خواب بیدار میشم 1 ساعت میرم تو اینترنت

هان

نظرت چیه؟

احساس گناه میکنی برای اون کلاسی که میخای بری و به دوستات نگفتی؟

نه

  • صبا
  • جمعه ۲۶ تیر ۹۴

60

وقتی که میبینی دوستت که ازت یه سال کوچیک تره

3 تا رمان نوشته

و 2 تا فن پیج داره

اولین واکنشت حسودیه

دومیش چی میتونه باشه؟

من نا امید شدم

  • صبا
  • جمعه ۲۶ تیر ۹۴

جااااان

جاااااان عزیزم

تو یکی از اون مواردی هستی که میشه برای همیشه عاشقش بود

  • صبا
  • يكشنبه ۲۱ تیر ۹۴

چگونه با من اشنا خواهی شد

اول از تو خوشم یاد
بعد ازت متنفر میشم
دوباره دوستت خواهم داشت
برام تکراری میشی
نسبت بهت بی تفاوت میشم

چه زندگی بدی خواهیم داشت:(
  • صبا
  • شنبه ۲۰ تیر ۹۴

57 - فضای شخصی 7

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • صبا
  • شنبه ۲۰ تیر ۹۴

56 - فضای شخصی 6

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • صبا
  • جمعه ۱۹ تیر ۹۴

55 - فضای شخصی 5

قسمتی پنجم:|

  • صبا
  • چهارشنبه ۱۷ تیر ۹۴

تحت تاثیر توام

امروز برای بار سوم خودم را روی مبل پرت کردم . توی دنیا مبل هایی هم هستند که از پرت شدن شما روی خودشان شکایتی ندارند . بعد از 2 سال فنر هایشان در می رود . یکهویی . من با مبل احساس هم دردی دردناکی میکنم . مثل این است که از صبح که بیدار میشوی دیگران خودشان را روی تو می اندازند . چه فیزیکی چه شیمیایی چه ذهنی . از روی مبل پنجره ای که به نقاش خانه ی روبه رو چشم دارد خوب پیداست . هر روز ساعت پنج و سی دقیقه پسر کوتاه مهربانی که دندان های جلویش از هم فاصله دارند با یک کیف ابی در کلاس را باز میکند . بتمن روی کیفش به من خیره میشود . فریاد میزند با او دست تکان بده .


+ من تحت تاثیر اغاز کتاب جدید گوریل فهیمم


++ من یک اژدهای بنفش کند ذهن لبخند به لب می باشم

مرا ببخشید

  • صبا
  • سه شنبه ۱۶ تیر ۹۴

53 - فضای شخصی 4

قسمتی چارم:|

  • صبا
  • يكشنبه ۱۴ تیر ۹۴

52 - فضای شخصی 3

قسمتی سوم:|

  • صبا
  • شنبه ۱۳ تیر ۹۴

51 - فضای شخصی 2

قسمتی دوم:|

  • صبا
  • جمعه ۱۲ تیر ۹۴

50 - فضای شخصی 1

قسمتی اول:|

  • صبا
  • جمعه ۱۲ تیر ۹۴

49 ــ فضای شخصی 0

قسمتی هیچم:|

این مُقَدَمِس-_-

  • صبا
  • جمعه ۱۲ تیر ۹۴

48

هل یه که من داستانمو اینجا نمینویسم

بیکاز دیس ایز مای فرست تایم

اند ا مایت گند بزنم

-_-

دیز ایز وات ایت ایز

تلریت

:))

  • صبا
  • چهارشنبه ۱۰ تیر ۹۴

47

من می خوام یه داستان بنویسم

اصلا هم مهم نیست چجوری بنویسم

همه داستان اولشونو گند میزنن

و دیروزم رفتم کلاس نقاشی

و صورت اما واتسون رو داغون کردم-_-

ینی شانس:|

انی وی

باید یه داستان جدید بنویسم

  • صبا
  • چهارشنبه ۱۰ تیر ۹۴

46

نویسنده ی اینده با شما صحبت میکنه

بالاخره جایزم رسید

دوتا کتاب فوق العاده بود

یه کتاب گویا از نادر ابراهیمی

و کتاب جزء از کل:)

نیلوفر جونم مرسی

  • صبا
  • يكشنبه ۷ تیر ۹۴

45

فک کنم سرکارم گذاشتن:(

  • صبا
  • شنبه ۶ تیر ۹۴

44

اهنگ های بهرام شما را به ارمان شهری که میخواهید می رساند

ترک دوم البوم جدید او


+ لهم کردی مرد:))

  • صبا
  • جمعه ۵ تیر ۹۴

43

الان ، دقیقا توی همین لحظه ، وات د هل ار یو تینکین بوت؟

  • صبا
  • جمعه ۵ تیر ۹۴

42

باورم نمیشه

یه فیلم انقدر چیپ؟

اه اه

پیشنهاد میکنم هرگز فیلم the last five years رو نبینید


  • صبا
  • جمعه ۵ تیر ۹۴

41

بسم الله الرحم الرحیم

میخوام یه داستان بنویسم از دو دیدگاه

یکی خوش بینانه ویکی بدبینانه

فقط نیاز به یه ایده دارم

دارم میگردم

  • صبا
  • جمعه ۵ تیر ۹۴

40

این چهلمین پست من تو این ویلاگه

:)

دارم کم کم به اینجا عادت میکنم

هرچند گاهی دلم برای بلاگفای ابی تنگ میشه

مطلبم تو بیان هنوز منتشر نشده

فک کنم منتشر نمیشه تا ابد:(

چه احساس افتضاحیه

الان حس اون نویسنده که طرحشو پیش هر ناشری میبره قبول نمیکنه رو درک میکنم

  • صبا
  • جمعه ۵ تیر ۹۴

39

میشه تو فقط نووا باشی و من الی؟

میشه تو فقط دیمن باشی و من الینا؟

میشه تو فقط جان باشی و من ساوانا؟


+ احساسات داره لبریز میشه

  • صبا
  • پنجشنبه ۴ تیر ۹۴

38

کیمیا خیر سرش یه پیشنهاد برای رل زدن برام پیدا کرد
پیدا نمیکرد بهتر بود
طرف شبیه خرچنگ نیمه پخته بود:|
  • صبا
  • پنجشنبه ۴ تیر ۹۴

37

روی زیر اندازمان دراز کشیده ایم که از خیسی چمن ها خیس شده . من به ستاره ی بالا ی سرم نگاه میکنم . به این فکر میکنم که چطور تصویرش در چشم ما می افتد . به مسئله ای که یک هفته است درگیر انم و حل نمیشود فکر میکنم . به لباس های نشسته به پادرد های مادرمهری . تو به من نگاه میکنی به موهایم که از روسری بیرون امده به چشم هایم که فقط خودم و خودت رگه های قرمز را در ان میبینیم به دست هایم که از محو کردن مداد کنته سیاه شده با ناخن های بلندم که بدون لاک زیباتر است .

اولین بار است که باهم شمال می اییم . ویلای عمه را گرفته ایم . با وجود کوچک بودنش ساحل اختصاصی هم دارد . شب تا صب کنار دریا مینشینیم . من به جمله ی سوالیزینگ فکر میکنم که میگفت از 12:00 به بعد حرف ها واقعی و شخصی میشوند . تو درباره ی دختر عمه ی سمجت حرف میزنی و من این بار به جای حرص خوردن خودم را به جای او میگذارم . مگر میشود تورا دوست نداشت فکر میکنم اه اه از این خزتر نمیشد!

با حقوق این ماهم برایت کت شلوار سورمه ای دوست داشتنی مان را می خرم


پ.ن. دو حالت داره :

1.سال های میگذره و قسمت نمیشه اینارو باهم تجربه کنیم .

2.من در بند دوم به جای فکر کردن به خز بودن فکر هایم به موهای بلند تو فکر میکنم

  • صبا
  • چهارشنبه ۳ تیر ۹۴

36

هنوزم نایسی با همه؟

طبق میلیشون باشی تا نره

از پیشت یه وختی تنهاشی بترسی

پاشی یه دفه ببینی دیگه کسی دوست نداره؟

مرسی قشنگه کارت


30kas - ayenahaye dodi

  • صبا
  • چهارشنبه ۳ تیر ۹۴

35

همسر گلم

امروز اصلا حال خوبی نداشتم . از صبح سرگیجه ی شدید داشتم . کجایی که مرا ببوسی و من بهبود یابم ؟ وتو برایم بخوانی

تیک ما مایند اند تیک ما پین

و من به نقاشی هایی که منتظر از تو کشیده شوند فکر کنم

همسر جان

بهتر است هر چه سریعتر پیدایت شود چون که من اینجا به طور سینگلانه ای تنها نشسته ام و به دست هایت فکر میکنم که وظیفه دارند بزرگ و مهربان و زیبا باشند . مانند دست های ان پسر مهربان در دوچرخه سواری فرزانه اینا . 

تیپس : کادو های کوچک 1000 تومانی برایم بخر . هر بار که به دیدنم می آیی

  • صبا
  • سه شنبه ۲ تیر ۹۴

34

روی تخت خوابیده ام . فکر میکنم املای اسم تو به فارسی چه می شود . سیلویا یا ثیلویا یا صیلویا ؟
  • صبا
  • سه شنبه ۲ تیر ۹۴

33

اوووم اره

کم کم دارم به بیان عادت میکنم

  • صبا
  • سه شنبه ۲ تیر ۹۴

32

او قربان صدقه چشمان تو می رود

و من فکر میکنم تا به حال از این زاویه به چشمان تو ننگریسته بودم

او به تو میگوید زشت من

و من فکر میکنم چطور دلش می اید زیبایی تو را با ان ریش های قهوه ای تیره و دهان خوش فرم نبیند؟

کمی نشسته فکر میکنم

کمی راه میروم

کوتاهی ذهن شما دو نفر مرا به گریه می اندازد

و به فکر فرو میبرد برای بار سوم

فکر چهارم : لباس سورمه ای بپوش

  • صبا
  • سه شنبه ۲ تیر ۹۴

31

تا حالا شده احساس خوب حمایت شدن رو تجربه کنید؟

من از دیشب تالا دودفه تجربه کردم

و

ریدم تو دهنت با این حمایت کردنت

حالا که سینگل نیستی به چه دردم میخوری؟

گراز

  • صبا
  • سه شنبه ۲ تیر ۹۴

30

احساس میکنم کاملا زندگیم نابود شده

دوس دخترشو دیدم

چه تو کامنتا هم قربون صدقه هم میرن انترا:|

  • صبا
  • سه شنبه ۲ تیر ۹۴
کل ایرانو، کل خاور میانه رو، کل جهانو، کل نسل انسانو بشوریم بره