۶ مطلب در مرداد ۱۳۹۴ ثبت شده است

71

عروسی مسیحیا خیلی باشکوه تره یا من مشکل دارم ؟

  • صبا
  • شنبه ۳۱ مرداد ۹۴

70

وقتی که به هیکل او میرینی خودت را سرزنش مکن 

:))

 

+ خیلی رو نروم راه میره . منم دیگه ابادش کردم :))

  • صبا
  • شنبه ۳۱ مرداد ۹۴

69

تو واسه من همونی که موقع شروع بارون باید پیشم باشه
  • صبا
  • شنبه ۳۱ مرداد ۹۴

68

اند هیر ای پریزنت

د چیپست ناول یود اور رد:|


چیپ تر از هر رمان ایرانی دیگه ای

قرار نیست توی این داستان اول به خودم سخت بگیرم


+ طرحش باید یه سریال فرندز با اهنگ careless whisper باشه


  • صبا
  • جمعه ۹ مرداد ۹۴

67 - اَبَر بازی های فکری قسمت 1

چهارشنبه بود . قرار گذاشته بودیم همه ساعت 7 دم خونه باشن تا من و مامان بریم دنبالشون . اولش بهار گفت ونه و اینا ولی طاقت نیاورد و اخرش گفت که میاد . اول رفتیم دم خونه ی فرزانه اینا فرزانه رو سوار کردیم بعدم رفتیم دم خونه بهار . تا برسیم سپاهان یه کم چرت و پرت گفتیم . بابام بیمارستان شیفت بود و ماشینم دست ما بود پس ما باید برش میداشتیم دیگه :| چقد شماها خنگین ! بعد بابا رو برداشتیم الهی بمیرم خیلی خسته بود بابام :( خلاصه رسیدیم صفه و من و بهار و فرزانه انگار که یه سری بچه ی دوساله ی هرگز شهر بازی ندیده هستیم که تازه از قفس ازاد شدند حمله ور شدیم به سوی جشنواره ی اَبَر بازی های فکری . اول من و بهار رفتیم بلاک آس بازی کنیم . من قرمز بودم بهار سبز یکی زرد بود که الان دقیق جنسیتش یادم نیست و یه دختر کوچولویی بود با مامانش که اونم ابی بود . اول بازی رو یادمون داد بعدم شروع کردیم به بازی کردن . می خواست مثلا جلوی اونا به من کمک نکنه با اون حالتی که عمه تو عروسی نوشین میگفت بهار بهار بعدم شاباشارو دسته ای می ریخت جلوی بهار میگفت خانم سبز بیا اینو بزار به جای اون یکی که گذاشتی . یه تیکه از نوبت من رد شده بود بعد اون موقع که من بازی کردم اون نبود همین که اومد گفت خوب چی گذاشتی گفتم اونو گفت وااااای بیا برو عوضش کن اینو بذار جاش :)) خلاصه که من کلی ذق مرگ بودم . بلاک آسم که بلدین دیگه . با گذاشتن یه مهره میتونی خودتو از بلاک شدن نجات بدی . منم با همین شیوه داشتم می رفتم جلو اونم هی داد میزد آآآآآفــــــــــَـــــــرین خانم قرمز چه میکنه این خانم قرمز . دور اول تموم شد ولی من نبردم اون دختر آبیه با مامانش بردن . همین که اونا برنده شدن گفت خوب حالا یه دست بزنید به افتخار خانم آبی . با یه قیافه ی اه نکبت برو گمشو اونور تو چرا برنده شدی ایکبیری کوچولو داشت اینو میگفتا :)) دور بعد بهار سبز بود یه اقایی زرد بود همون دختره با مامانش ابی بودن فرزانه هم قرمز بود قرار شد من وایسم کنار دستش کمکش کنم . این دفعه میگفت افرین خانم سبز داری خوب بازی میکنی ولی چه میکنه این خانووووووووووووم قرمز :)) خیلی هم مربی خوشگل و گوگولی  ای بود . خیلی تپل و قد بلند و ته ریش دار بود که دل ادم ضعف میرفت براش .
دور دوم رو من و فرزانه بردیم

+ فک کنم دو قسمت دیگه بکشه این خاطره

++ اگه خدا بخواد امشب فرزانه اینا دوباره میان دنبالمون که بریم همونجا. امروز دیگه اخرین روزشه
  • صبا
  • جمعه ۲ مرداد ۹۴

66

یک خبر خوب

و یک خبر بد

خبر خوب اینکه قراره با نیلو دوتایی یه داستان گروهی بنویسیم و من انقدر از این قضیه خوشحالم که حد نداره

خبر بد اینکه من قراره پریشب که رفتیم کوه صفه بازی های فکری رو براتون تعریف کنم:))

  • صبا
  • جمعه ۲ مرداد ۹۴
کل ایرانو، کل خاور میانه رو، کل جهانو، کل نسل انسانو بشوریم بره