۱۲ مطلب در مرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

193

امروز کلاس علیزاده دیف رفتم

سطحش برای من خیلی پایین بود

پیشنهاد سراشپز : مثل من دیف رو خودتون بخونید

برم دست اقای میرحسینی و خانم قودجانی رو ببوسم

واسه اینکه قشنگ درس میدن و واسه اینکه یه مدرسه ی خوب ساختن

+ اقای دادبام گفت فوقش یه نیم ساعت زودتر بیا برات رفع اشکال میکنم . جدی گفت یا الکی تعارف کرد؟

  • دٙبور
  • چهارشنبه ۲۷ مرداد ۹۵

192

چقدر زندگی شیرینه

و چقدر منتظر روزیم که رتبم بیاد

  • دٙبور
  • سه شنبه ۲۶ مرداد ۹۵

191

خیلی وقته ارتباطمو با فرزانه قطع کردم . و خیلی وقته که به شدت نسبت به بیچیز اور د کلس بی تفاوت شدم . 

زهرا دختر خوبیه

مهدیه هم همین طور

هاله هم اگه تو درس در نظر نگیری دختر خوبیه

محدثه هم واقعا دختر خوبیه ولی اعصاب منو خرد میکنه 

 همون طور که دختری که مدت ها پیش بودم گفت : من از شخصیت منفی خوشم میاد .

خدایا خودت هدایتم کن :))

اره دیگه

دیدم خیلی وقته از این دری وری خوشحالا ننوشتم گفتم یه دستی به سر و روی مغزم بکشم

+ امروز با یه وری ترین موجود دنیا رفتیم بستنی خوردیم

فریزمو

لامصب پسره عجب جیگری بود

جیگرا

جیگر

جیگر

+ + اشگ یینیدن رو دارم میبینم فک کن وسط درس یه رب یه رب از فیلمه رو میبنم کلی هم میخندم :}

+ + + دادبام :|

چی بگم

باهوش ترین چیزیه که در دنیا وجود داره

و 28 سالگیم بچه دارشده

و به زنشم میگه عیال

و سایه ناصرو با تیر میزنه

+ + + + ناصر :))

خیلی اصرار داره بگه من بداخلاقم ولی واقعا خوش اخلاقه

خدایا مرسی که دوباره خوشحالم

واقعا پارسال عجب سالی بود

الان خجالت میکشم باهات حرف بزنم:(

  • دٙبور
  • يكشنبه ۲۴ مرداد ۹۵

190

باد های شک و مکث

باد های گمنامی و ترس

  • دٙبور
  • يكشنبه ۲۴ مرداد ۹۵

189

موهای بلند تو

و انگشتان بدون ناخن من

چه مخلوط دل انگیزی !

  • دٙبور
  • يكشنبه ۲۴ مرداد ۹۵

188

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • دٙبور
  • شنبه ۲۳ مرداد ۹۵

187

شرم بر ان دستی که ردش ماند بر تنت

  • دٙبور
  • شنبه ۲۳ مرداد ۹۵

186

جای تو اینجا خالی است

جایی دقیقا روی قلبم

سرد و تهی و خالی است

پر از باد های نا امیدی

  • دٙبور
  • شنبه ۲۳ مرداد ۹۵

185

عشق مثل تو قصه ها نیست

حتی شبیه افسانه ها نیست

ما هم یه عمری گول قصه هارو خوردیم

واسه هرکی برامون تب نمیکرد مردیم

عشق همون بستنی توت فرنگی بود که قرار بود شکلاتی باشه ولی مرد بستنی فروش با اون ابروهای تمیز و ریشای عمیقش اشتباه متوجه شد

عشق همون گنومی بود که با شونه های افتاده و کمر قوز کرده نشستم تا امادش کنم

عشق همون تخم افتاب گردون هایی بود که از تو دست بابا برمیداشتم

عشق همون اهنگ قشنگی بود که داشت تو فریزمو پخش میشد

عشق همون بود که براش هیچ وقتی نذاشتم

  • دٙبور
  • جمعه ۲۲ مرداد ۹۵

184

هر زنی روزی به انچه از ان می ترسد تبدیل می شود؟

  • دٙبور
  • جمعه ۲۲ مرداد ۹۵

183

از یه جایی به بعد یه هفته فرصت داری که من فریدا باشم و تو دیگو

  • دٙبور
  • جمعه ۲۲ مرداد ۹۵

182

و خواهشا اگر ایرانی نیستی نامت elliot باشد دلبندم

  • دٙبور
  • پنجشنبه ۱۴ مرداد ۹۵
کل ایرانو، کل خاور میانه رو، کل جهانو، کل نسل انسانو بشوریم بره