۶۰ مطلب در فروردين ۱۳۹۶ ثبت شده است

385

می دونم می دونم می دونم می دونم

همه رو می دونم . اما اگه بمونی چی میشه؟

پ.ن دوست خوب تویی که هرچی میخوام بزنم بکشمت نمیمیری حایاتم:)

  • دٙبور
  • پنجشنبه ۳۱ فروردين ۹۶

383

هنوزم برام سواله این چیزی که به عنوان زندگی و برنامه ی 20 سال آینده در ذهنم دارم واقعا زندگی کردنه؟

بعد یادم میاد .عه . ژاپنیا زندگی میکنن؟

  • دٙبور
  • پنجشنبه ۳۱ فروردين ۹۶

382

هر کودکی با این پیام به دنیا می آید که خداوند هنوز از انسان ناامید نشده است .

خدایا اشرف مخلوقاتت چرا این شکلی شده ؟

  • دٙبور
  • پنجشنبه ۳۱ فروردين ۹۶

381

چه مردم شیرینی ان . این کرد ها . به شدت دوست دارم کردی یاد بگیرم

پ.ن این علاقه ی عمیق من به زبان از کجا سرچشمه میگیره؟

پ.ن 2 کاش می شد زبان شناس می شدم

  • دٙبور
  • پنجشنبه ۳۱ فروردين ۹۶

380

کمی نزدیک تر ؟

فرق لعل و لیت یکی از دلایلی که میخوام برم عربی یاد بگیرم

  • دٙبور
  • پنجشنبه ۳۱ فروردين ۹۶

379

آره بعد ... این شد که ... راستش من خیلی دلم برای خانمااااا تنگ میشه .

انو

سارا پغسای جان

مائده

زهرا

نگین

نهال

همشون

ولی برمیگردم اصفهان سر میزنم بهشون

  • دٙبور
  • پنجشنبه ۳۱ فروردين ۹۶

378

نامه ای به سریرا

کم کم کم بزرگ شدیم . همش غر نزن . یه چیزایی رو باید قبول کنی . مثل گذشتت . مثل اینکه اگه یه آدمایی ازتوی زندگیت رد نمیشدن این نمیشدی . دیدی همه چی می گذره؟ دیدی غصه خوردن و دعا کردن فایده نداره ؟ کنکورم با هم میدیم . دانشگاهم باهم قبول میشیم دختر . بعدم میریم سرکار . خونه ی من و تو . زندگی من و تو . زن های مستقل و قدرتمند . الان که داشتی پستای وبلاگمو میخوندی دیدم چی فکر میکنی . دختر چقدر طول کشید تا تغییر کنی . میبینی الان نسبت به سال های قبل چقد پایدار تری؟ استوار تر از این میشی .

سریرا تو نمیتونی با همه باشی . نمیتونی یه کاری کنی که همه کنارت خوش باشن . قلبت مهربونه . من میدونم . ولی بعضی وقتا کاترین درونت میاد میرینه به همه:))

دیگه وقتشه حاضر شیم بریم مدرسه .

کاش زمان به عقب برمی گشت؟ نههه همین جوری رو به جلو . رو به افق . تو کوره راه نه . تو جاده ای بزرگ :)

  • دٙبور
  • پنجشنبه ۳۱ فروردين ۹۶

377

چرا باید دعا کنیم؟ من اصلا رابطه ی خوبی با دعا کردن ندارم

  • دٙبور
  • پنجشنبه ۳۱ فروردين ۹۶

376

_ اگه بیام بغلم میکنی؟

_ نه

صدای خرده های روحم

  • دٙبور
  • چهارشنبه ۳۰ فروردين ۹۶

375

شاید وقتی دیگر ...

پ.ن دستم به اون بالا که نمی رسه . بذار حداقل این کنکورو واسه سالای بعد از خودم راحت تر کنم

لعنت به تو که از رنج بچه های مردم دکون وا کردی

  • دٙبور
  • چهارشنبه ۳۰ فروردين ۹۶

373

منم میتونم کلا بیخیالت بشم و برم

ولی خب نمیتونم که :|

سعی هم کردم . این من بی اراده

پ.ن سالگرد دادبامو گرفتیم . بهت زده شد

  • دٙبور
  • چهارشنبه ۳۰ فروردين ۹۶

372

تفاوت قدیم و جدید فقط این

دهه 60

یه برگه از دفترت میدی؟

دفترم وسط نداره به خدا

دهه 90 همین صبح

برگه بده

نمیدم از یکی دیگه بگیر

  • دٙبور
  • سه شنبه ۲۹ فروردين ۹۶

371

خب منم میتونم هی وبلاگم ادبی باشه . ولی اینجوری صمیمی تر باشه بهتر نیست؟ اونجوری خیلی دورم . میگیری چی میگم؟ یا نمیتونم؟

  • دٙبور
  • سه شنبه ۲۹ فروردين ۹۶

370

شما حساب کن چند بار در طول روز شوخی شوخی به یکی از ته دل میگم خفه شه .

#داره تموم میشه الهی شکر:))

  • دٙبور
  • سه شنبه ۲۹ فروردين ۹۶

369

کلا تلویزیون که میبینم عذاب میکشم . چه ایران چه آنلاین

کل مردم دنیا احمق شدن ایرانیا بیشتر

  • دٙبور
  • سه شنبه ۲۹ فروردين ۹۶

368

میدونی بعضی وقتا میگم تلاش کنم واسه تغییر که چی بشه ؟ وقتی کسی نمیخواد تغییر کنه . یا میگم بنویسم که چی بشه؟ وقتی کسی قرار نیست بخونه . یا اگه بخونه به اسم یکی دیگست . من میخواستم یه چیز تخیلی بنویسم . چی شد که اینجوری شد؟ یا اصلا دانشمند بشم که چی؟

  • دٙبور
  • سه شنبه ۲۹ فروردين ۹۶

367

- مبارک باشه آقای ... .

- آره دیگه گفتیم آخر عمریه مام از این ماشینا سوار شیم .

- هههههه

من نمیخوام به این جمله برسم توی زندگیم . یا کاملا پولدار زندگی میکنم یا کاملا ساده . حسرت چیزی به دلم نمونه . البته با گزینه ی اول ذاتا مخالفم ولی میگم ینی یا رومی روم یا زنگی زنگ - همون چیزی که من و ج.ج(جانان جان) سرش به شدت مشکل داریم .

هی میخوام بگم که نه من به یه آرامش نسبی رسیدم و اصلا برام چیز خاصی اهمیت نداره ولی حقیقت اینه که هرچی بیشتر به سمت کنکور میرم اعصابم داغون تر میشه و با کوچکترین حرکت از بقیه - یا خودم - می رنجم . مثلا همین دیروز . انقدر از دست شاهین ناراحت شدم که شبش داشتم خفه می شدم . یعنی اینجوری که نفس نمیتونم بکشم . یا مثلا امروز که رفتم تلگرامو باز کردم و دیدم اصلا کسی نفهمیده که من نیستم . نه کمند . نه اونی که رومیتس انلی رو مینویسه . نه بچه ها مدرسمون . اونایی ام که میدونستن خیلی عکس العمل مورد انتظار منو نشون نداده بودن . شایدم من خیلی حساس و حماقت زده شدم .

آها راستی گفتم حماقت زده . یه کسی که من می شناسمش و نمیگم هم کیه و عروسی کرده و اینا حالا کاری نداریم .عکس تلگرامشو امروز راضیه نشونم داد : زنجیر می خواستم دستاتو بخشیدی . دو دقیقه اول که سکوت کرده بودم و فکر می کردم واقعا به عنوان یک زن ، به عنوان یک موجودیت مستقل چرا باید همچین چیز حقیرانه ای رو بنویسه ؟ بعد که شروع کردم به صحبت کردن نتونستم میزان تعجبمو برسونم به راضیه . راضیه فقط این عکسو به عنوان عشق و علاقه می دید ولی یکم مخالف بود با این قدر شوهرذلیل بودن . اما من که حقیقت ماجرا رو میدونستم و میدونستم که اصلا عشقی در کار نیست دلیلشو نمیفهمیدم . یکم دیگه که فکر کرده دیدم ممکنه درخواست کمک باشه . یعنی واقعا چه فکری پشت این عکس بود؟

نظر شما چیه؟

  • دٙبور
  • دوشنبه ۲۸ فروردين ۹۶

366

دلم واسه امتحان دادن و تقلب کردن تنگ شده بود

  • دٙبور
  • دوشنبه ۲۸ فروردين ۹۶

٣٦٥

سلام

چیزی که امروز منتظرش بودم ولی نشنیدم

ابن غم مسخره ب بی معنی ای که منو گرفته داستانش چیه ؟

  • دٙبور
  • يكشنبه ۲۷ فروردين ۹۶

368

بهم ثابت شد که من با این همه ادعا هیچ فرقی با بقیه ندارم . چیزی که میخوام واقعیت داشته باشه رو با دلیل و مدرک برای خودم اثبات میکنم و به دلایل نفی کنندش توجه نمیکنم .

#خستگی لویی در عکس های کوآچلا

  • دٙبور
  • شنبه ۲۶ فروردين ۹۶

363

ساکن گلمه ایستمم . چک کورکیوروم سندن

  • دٙبور
  • شنبه ۲۶ فروردين ۹۶

362

مگه حتما همیشه باید حرفی واسه زدن باشه؟ یه وقتایی دلم واسه خودت تنگ میشه . حتی سکوت های طولانی پشت خط . البته اینم دوست دارم که وقتی زنگ میزنم یه ریز 2 ساعت پشت سر هم بدون نفس گیری حرف میزنم .

همین جوری دلم تنگ شده بود . نمیتونستم به خودت بگم گفتم بیام اینجا بگم

  • دٙبور
  • شنبه ۲۶ فروردين ۹۶

361

اگر یه روز مجبور شم بین تو و پدرم یکی رو انتخاب کنم ، شک نکن تو کنار گذاشته میشی:)

بابا دوست دارم

  • دٙبور
  • شنبه ۲۶ فروردين ۹۶

360

صبح انقدر خواب بودم رفتم دستمو بشورم تشنمم بود . داشتم صابونو میخوردم-_-

وقتی 55 دقیقه پشت تلفن با من حرف میزنی همین میشه دیگه عزیزم

  • دٙبور
  • شنبه ۲۶ فروردين ۹۶

359

وقتی دلگیری و تنها ...

جدی چقدر صدا هست همه جا . کاش میشد دو دقیقه دنیارو بذارم رو میوت . از پرسش نامه ها خسته شدم . از پاسخ نامه هم همین طور . تقریبا کل زندگیمو "کنت ویت" ها تشکیل دادند . کنت ویت تو گو تو پرایمری اسکول . کنت ویت تو گو تو های اسکول . کنت ویت تو فال این لاو . کنت ویت تو گو تو یونیورسیتی . کنت ویت تو گو تو دورمز . کنت ویت تو هو ا هویس آو مای اون . چرا فقط از همین الان لذت نمی برم ؟ فقط من نیستم که اینجوری معلق موندم . ولی خیلی ها هم هستن که راهشونو پیدا کردن . وقتی با خانم میم صحبت می کنم متوجه نمیشه چی میگم . فقط یه قیافه ی منزجر شده به خودش می گیره و میگه صبا چرت و پرت نگو . برو سر درست . بیرون معلوم نیست چه خبره . صدای بوق و صوت میاد . کلا خانم میم عادت داره همه چی رو بندازه گردن من . هر اتفاقی که میفته . نمیبینه خودش این چیزا رو یاد من داده . بعد من الان برام سواله که چرا اسم خانم میم رو نمیارم ! چرا انقدر درگیره اینم که وای راجع بهم چی فکر میکنن . خیلی چیز رو اعصابیه . کافیه معلم یکم از من بدش بیاد . اون وقت من هرکاری میکنم که دوباره دوسم داشته باشه . البته بیاین واقع بین باشیم . مثلا هادیان نه . ولی دادبام چرا . حالا نه فقط معلم . همه . مهشاد مثلا . فرزانه مثلا . این عطش سیری ناپذیر (!) به توجه . یکم بیاین تو کامنتا غر بزنیم و به هم دلداری بدیم .

داستان سریرا خوب پیش نمیره . گذاشتتش کنار . میدونی چرا ؟ چون فرزانه نخوندش . چرا انقدر این برا من مهمه که تاثیرشو رو سریرا هم گذاشته ؟ بعد دیگه با "کل" هم مثل قبل نیستیم . خسته شدم ازش . از همه خسته شدم . میخوام فرار کنم برم یه جای دیگه . نه حالا خیلی دور . مثلا برم تبریز . کلا شهر های شمال و شمال غربی

کلا آزاد . برم کُرد بشم

  • دٙبور
  • جمعه ۲۵ فروردين ۹۶

358

هیوا هم اسم قشنگیه . یادم باشه به سریرا پیشنهادش بدم 

سریرا داره یه داستان می نویسه . خیلی شیرین و خیلی دور از زبان رمان های معمولی . تا این لحظه رو (بهترین دوست مان البته) ، نلوی جان ، ثم ، کمند ، انو ، قرار بود فرزانه ولی احتمالا ریحانه ، نجمه شاید؟ این شاهکار ادبی را خوانده اند :)

نرگس فکر کنم نخوانده . نرگس از همین تریبون اگه نخوندی بگو .

بعد چرا سام پیپل انقدر خشک و جدی ان ؟ تو جدی ترین بحث ها هم باید یه لیل امنت آو شوخی باشه دیگه . چتونه؟

پ.ن 3+5=8 :)

  • دٙبور
  • جمعه ۲۵ فروردين ۹۶

357

کاملا مستقلانه و شادمان .

شلنگ تخته اندازان .

ریمان در سنجش 25 فروردینان:|||

خدایا

اینه عدل علی؟

اینه حکومت اسلامی ؟

:))

ایشالا روز اعلام نتایج کنکور به این وضع نیفتیم :|

  • دٙبور
  • جمعه ۲۵ فروردين ۹۶

356

من گاهی اوقات حرفایی که به خودم میزنم دلمو میشکنه چه برسه بی مهری های تو

+ همین الان داشتم با نلو صحبت میکردم یه چیزی درباره خودم گفتم بعد دیدم عه چقد ناراحت شدم . خودم خودمو ناراحت کردم! عجیبه

  • دٙبور
  • جمعه ۲۵ فروردين ۹۶

355

الان انقدر آرامش دارم که

بابت دوستای خوبی که دارم شکر

  • دٙبور
  • پنجشنبه ۲۴ فروردين ۹۶

354

سحر و امیر . بعد از مدت ها بالاخره عقد کردن . عروسی هم تابستونه . چرا همه ی اطرافیانم دارن عروسی میکنن؟! مگه من چند سالمه؟! اخلاق سحر یکم تغییر کرده بود ولی تقریبا همونی مونده بود که قبل بود . هنوزم خیلی از کاراش رو نمی پسندم ولی الان بهتر میتونم باهاش ارتباط برقرار کنم . دیشب داشت یه چیزی تعریف می کرد درباره ی مهربرون و اینا درست گوش نمیدادم فقط این تیکشو شنیدم که گفت مامان مادرشوهرم و امیر پشتم دراومده بودن . بعد فکر کردم چقدر خوبه که به جز امیر که وظیفشه پشتش باشه یکی دیگه تو خانواده ی جدید به فکرشه .

الان که فردا صبحه یه حس خوب معلق بودن دارم . داشتم فکر میکردم که حالا اگه کسیم نباشه ازت طرفداری کنه نمیمیری . نه امیری باشه و نه هیچ کس دیگه ای . هنوزم روی همون عقیده ی خودم سفت و پابرجا وایسادم .

  • دٙبور
  • پنجشنبه ۲۴ فروردين ۹۶

353

یه امروز همه ی گندکاریاتو کنار بذار

  • دٙبور
  • پنجشنبه ۲۴ فروردين ۹۶

352

انقدر از خبر فوت حسین اپیکور ناراحت شدم . حالا من از گروهشون خوشم نمیومد . ولی چرا مرد:((

  • دٙبور
  • پنجشنبه ۲۴ فروردين ۹۶

351

چه پست هایی که نوشته شد و پاک شد

آخ که چه غمی

  • دٙبور
  • چهارشنبه ۲۳ فروردين ۹۶

350

باید این سناریو های احمقانه که تو ذهنم دربارت می سازم رو کنترل کنم . به حدی پیشرفت کردن که . وقتی فکر تو از سرم بیفته قول میدم دیگه چشم و دل رو کنترل کنم .

پ.ن واقعا به اینکه نماز کمک میکنه اعتقاد پیدا کردم . نه که اعتقاد به معجزش نداشته باشم . فکر میکردم حداقل واسه من یکی اتفاق نمیفته

  • دٙبور
  • چهارشنبه ۲۳ فروردين ۹۶

349

وقتی میگم ازدواج کار احمقانه ایه نگو نه .

میدونی چرا؟ به خاطر قصه ی عشق مسیح و لیلی .

به قول جانان جان! غ ق پیگیری ترین

  • دٙبور
  • چهارشنبه ۲۳ فروردين ۹۶

مخصوص جانان جانم!

این یک عدد پست مخصوص شما خانم

آدم های زیادی از زندگی من رد شدند .

اما تو همینجا توقف میکنی .

با شیرین پلو بودنت نمیگذاری خیلی ارزش هایم را گم کنم

کنارت حواسم سر جایش می آید که عه ارزش هات چی دختر

پ.ن دگ ببین چقده برات ادبی فلان نوشتما:))

تو از ارزش خودت برای من مطمئن باش

پ.ن 2 لوس شد؟ :|

اگه لوس شد دیگه وسط تست تحلیلی گفتم بیام بت بگم تو خودت لوس نخون

  • دٙبور
  • سه شنبه ۲۲ فروردين ۹۶

347

یه وقتایی آدما حوصله ندارن ، قبول . ولی یه نفر خاص هست که میتونه حوصله رو بیاره سر جاش دیگه .

حالا نه فقط عشق و فلان و این چرت و پرتا .

پ.ن من باید یاد بگیرم که قرار نیست همه دوسم داشته باشن . و اگه یکی دوسم نداره به درک

  • دٙبور
  • سه شنبه ۲۲ فروردين ۹۶

346

انواع صداهایی که از شکنجه های روحی عمیق حاصل میشه

الان تو سر من اون خبره

رو صورتم ولی خبری نیستا

پ.ن چس ناله نبود . فقط یه جمله ی خبری بود

حجب وحیا خیلی چیز مهمیه که دختر از دست نده به نظر من

  • دٙبور
  • دوشنبه ۲۱ فروردين ۹۶

345

بقیه هم مثل من عاشق اعدادن؟ شماره پستو نگاه کن:)

روحی دوباره گرفتم:)

دلیلی دیگر برای لبخند:)))

من با اینکه میدونم با گوش دادن به run از hozier غم شیرینی منو فرامیگیره ، درد دارم گوش میدم؟

بعد اینکه شماها چطور میتونید به فکر فالوراتون باشید؟!

پ.ن من عاشق هشتگ به برکت گوشه ی چادر عمه ی سادات هستم .

پ.ن 2 شماهم حس می کنید در سیر نوشتن این وبلاگ بزرگتر شدم؟

پ.ن 3 این حس حسودی یه خار خیلی ریزیه که توی انگشت شستم فرو رفته . نمیدونم جلوی کیا باید عیانش کنم . مثلا اون دوستمون که خیلی بی تفاوت بود رو نباید اصلا به خودم اجازه میدادم فکرشم بکنم . ولی جلوی تو خوبم . میتونم اظهار بدارم:)

در جهت پست نکردن زیاد من هی پ.ن میزنم . شما به بزرگی خودتون ببخشید .

پ.ن 4 چقدر بزرگی کردن و بخشیدن خوبه . چقدر اینکه یه تیکه هایی که بهت میندازن و خیلی درد داره رو با خنده و زیر سیبیلی رد کنی خودت آرامش بیشتری داری . اینو از کسی می شنوین که یه مدت زده بود به سرش جانان

  • دٙبور
  • دوشنبه ۲۱ فروردين ۹۶

344

من دیروز یه قضیه ای شنیدم که کاملا به کارما و دنیا دار مکافاته و هرچه کنی به خود کنی ایمان آوردم

من یه دوستی دارم . شما فک کنید اسمش جمیله است . بعد این جمیله دهمه . خیلی ادعای شاخیش میشه . منم که ساده ! فک میکردم این واقعا خیلی از اوناست . یه بار باهاشون رفتم بیرون . مامانش رسما انقد بهش گیر داد که روسریتو بکش جلو و درست رفتار کن من اصلاح شدم:| بعد داشتم برای مامانم تعریف میکردم آره و این اصلا اینجوری که شما فکر میکنید نیست و اینا . من با این سن و هیکل تا حالا به اسم کلاس نپیچوندم از خونه با رقیه برم بیرون . دقت کنید با دوست صمیمیم . کسی که 8 ساله باهاش رفت و آمد خانوادگیم داریم . بعد این موجودیت به اسم کلاس با دوست پسرش میره بیرون . و نه هر دوست پسری بلکه پسری که تاحالا ندیده:| خوب حالا اینکه آخر یه روز میگیرن فلان اینا کار نداریم . حسرتم نمیخورم که چرا نرفتما میگم آدم به چه قیمتی باید مادرشو گول بزنه!

بعد مامانم گلم فرمودند که مامانش قبل از ازدواج با باباش دوست بوده . اول اینکه چقد کیوت و اینا که با دوست پسرش عروسی کرده . دوم اینکه آخه مثلا 30 سال پیش؟! دوست پسر؟! گاااااااااااااد . بعد من گفتم اینکه انقد ایمان و اینا ؟! ولی خب دیگه اینگونه بوده

پ.ن احترام مومن بیشتر و بالاتر از کعبه است

پ.ن 2 خدایا مرا آن ده که آن به

پ.ن 3 برگردم بهت ؟ ای خدای مهربون من

پ.ن 4 این پ.ن 3 رو نباید خصوصی به خود خدا میگفتم؟

  • دٙبور
  • يكشنبه ۲۰ فروردين ۹۶

343

بچه ها من نمی دونستم الله وسط پرچم قرمزه

و اینگونه بود که صبا کور بود

  • دٙبور
  • شنبه ۱۹ فروردين ۹۶

342

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • دٙبور
  • شنبه ۱۹ فروردين ۹۶

341

یکی از وقتایی که بهم ثابت شد تا عمیقا چیزی رو درک نکردید نباید راجع بهش صحبت کنید وقتی بود که دختر عمه ی باادب (جلوی ما) من در جواب مسخره بازیام گفت من چت گلم تو چته گلم !

کاش بهش توضیح نداده بودم و میذاشتم در جهل مرکبش بمونه:))

  • دٙبور
  • شنبه ۱۹ فروردين ۹۶

340

خداوکیلی تبلیغ کانال دایرکشنر رو نگا کن :

صدای آه کشیدن هری رو شنیدی ؟

صدای زین پشت تلفن رو شنیدی ؟

صدای لا اله الا الله لیام با شریلو شنیدی ؟

😐

بچه های دهه هشتاد چشونه؟!

  • دٙبور
  • جمعه ۱۸ فروردين ۹۶

339

سینگل هز منتشر شد

بریم ک عنشو دربیاریم😏😑

بسیار هم قشنگ و ملنگه

  • دٙبور
  • جمعه ۱۸ فروردين ۹۶

338

زندگی که مثل کتابا نیست تهش همه به هم برسن

خیلی وقتا رابطه ها تموم میشن

  • دٙبور
  • جمعه ۱۸ فروردين ۹۶

337

بذار یه راز بمونه . . . :)

پ.ن تا حالا انقد توعمرم از انجام ندادن کاری خوشحال نشده بودم . انو و نلو در جریانن:))

پ.ن 2 البته ثم و بهنوش و رقی هم میدونن 😐

فک کنم فقط خواجه حافظ شیراز خبر نداره

  • دٙبور
  • پنجشنبه ۱۷ فروردين ۹۶

336

من انقد بچه بودم ادم پاکی بودم که

یه بار میخواستیم با مهشاد و نیکتا فک کنم کلاس ریاضی بگیریم که برد رو یاد بگیریم . با خانم فروزنده

بعد اونا نمیدونم چی شد نیومدن . یادم نیست

وقتی رفتم خونه خانم فروزنده ازم پرسید اونا خودشون نیومدن یا تو گفتی نیان

بعد من به خاطر اینکه ناراحت نشه و فک نکنه بچه ها نخواستنش گفتم من گفتم نیان

الان که دارم بش فکر میکنم میگم سر اون بچه چه بلایی اومد؟:|

  • دٙبور
  • پنجشنبه ۱۷ فروردين ۹۶

335

اون موقع که داشتم زیر فشار عصبی له میشدم روی پای خودم وایسادم . خودم خودمو بغل کردم و بهش دلداری دادم . خودم خودمو آروم کردم

اون وقت حالا که همه چی آرومه میخوای فقط به تو تکیه کنم ؟

احمق من اصن به تو احتیاجی ندارم

اون موقع که باید بغلم وایمیسادی نبودی . حالا اومدنت باید یه مقصد دیگه داشته باشه😐(حرکت دست جلوی بینی و هیس گفتن شکوری وار را انجام میدهد)

  • دٙبور
  • چهارشنبه ۱۶ فروردين ۹۶

334

به دلایلی که هممون مطمئنم یه روز بش رسیدیم

اصلا اصفهان رو جزو شهر های انتخابیم نمیزنم

تماااااااااااااام

  • دٙبور
  • سه شنبه ۱۵ فروردين ۹۶
کل ایرانو، کل خاور میانه رو، کل جهانو، کل نسل انسانو بشوریم بره