۳۰ مطلب در بهمن ۱۳۹۶ ثبت شده است

۶۷۱

آخ آخ شهادت حضرت زهراست. علی م. هم میگه برید هیئت...

و برای من همچنان سواله که چرا ایدلمون به جای کایلی جنر حضرت زهرا نیست

  • صبا
  • دوشنبه ۳۰ بهمن ۹۶

۶۷۰

آدم وقتی پریود میشه فقط دوس داره یه نفر باشه بغلش کنه و بگه همه چی درست میشه، منم از همه‌ی دنیا بیشتر دوست دارم 

در بقیه‌ی موارد احتیاجی بهش نیست. انسان باید بتونه روی پای خودش وایسه

  • صبا
  • يكشنبه ۲۹ بهمن ۹۶

۶۶۹

صبحا که بیدار میشم فقط ناراحتم از خستگی

  • صبا
  • يكشنبه ۲۹ بهمن ۹۶

۶۶۸

یادمه یه بار به یه بنده خدایی گفتم اون هفته کنسرت همایونه بیا بریم. گفت ایول حامد همایون حتما میام

:|

  • صبا
  • شنبه ۲۸ بهمن ۹۶

667

وای خسته شدم

چهار سال اینده رو چجوری با هم سر کنیم؟

  • صبا
  • جمعه ۲۷ بهمن ۹۶

۶۶۶

می‌خوام فروغ رو بشناسم.

پ.ن رائفی پور برادر من خوبی شما؟

  • صبا
  • سه شنبه ۲۴ بهمن ۹۶

۶۶۵

من کشف کردم که چرا از علی م. پسره‌ی عرزشی بدم میاد. قرارم نیست اینجا بگمش. ولی دیشب که با هم بحث منطقی کردیم خیلی کیف کردم.

  • صبا
  • سه شنبه ۲۴ بهمن ۹۶

۶۶۴

الان که ساعت ۱۱ صبحه و همه چی در آرامشه و درد ندارم می‌خوام بگم تف تو درد عاشقی. آدم فقط درد دل و دل‌پیچه نگیره:))

  • صبا
  • سه شنبه ۲۴ بهمن ۹۶

663

خب ما برگشتیم. دلم واسه دانشگاه تنگ شده بود. دلم واسه هوای سوز دارش و بچه ها تنگ شده بود

  • صبا
  • دوشنبه ۲۳ بهمن ۹۶

۶۶۲

از تهران برگشتیم

بلوط رو ندیدم:(

  • صبا
  • دوشنبه ۲۳ بهمن ۹۶

۶۶۱

من نمی‌دونم چرا هر دفعه با این پسره‌ی بی‌تربیت علی م. حرف می‌زنم. عرزشی بی‌منطق :/

  • صبا
  • شنبه ۲۱ بهمن ۹۶

۶۶۰

ایشالا که میشه :)

فک کن. من و صالح و سجاد با هم رو صحنه :)

اگه اجرا رفتیم حتما ویسشو می‌ذارم اینجا. دعا کنید

  • صبا
  • جمعه ۲۰ بهمن ۹۶

۶۵۹

یه جورایی که دلم می‌خواد همه‌ی چیزای خونه رو تو سرش خرد کنم

  • صبا
  • جمعه ۲۰ بهمن ۹۶

۶۵۸

تیتر خبرها

محمد حسین رفعتی سر کارگاه غش کرد

مهدی نقش مهمه رو داد به مهدیه

من و صالح پارتنریم

دیشب بچه‌ها وسط دیالوگ خوندنم دست زدن

مهدی گفت صبا از صالح بهتر خوند

امروز صبح محمد حسین دستاشو به هم چسبوند و گفت خانم کارگاه دیشب خیلی خوب بود. منم گفتم توام خیلی خنده دار بودی

مشروحشو بعدا میگم

  • صبا
  • چهارشنبه ۱۸ بهمن ۹۶

۶۵۷

من شاید بیش از اون که فکر می‌کنم تو زندگی بقیه تاثیر داشته باشم. ملت از خودشیفتگی رنج می‌برن من از خودکم‌بینی :))

یا فقط فروتنیه؟ نمی‌دونم.

  • صبا
  • سه شنبه ۱۷ بهمن ۹۶

۶۵۶

خیلی حرفی که می‌خوام بزنم چندشه ولی من از بوی تنش خوشم اومد :/ دیگه شرمنده که انقد نکبت شدم. بوی اکالیپتوس می‌داد :)

  • صبا
  • يكشنبه ۱۵ بهمن ۹۶

۶۵۵

...و درحالی که از دروغی که گفته بود شرمسار بود لبخندی زد و هردوشون رو بغل کرد.

«تو واقعا دیگه دوسش نداری؟ تو همین دو روزه؟!»

«ببین از اولم بهتون گفتم ((دوسش)) ندارم. ازش خوشم میاد. الآنم دیگه بی‌خیال شدم.»

فاطمه دست به صورتش کشید و گفت: «واقعا برات خوشحالم.»...

  • صبا
  • جمعه ۱۳ بهمن ۹۶

654

شماره پستو :))

بله صبا خانم شما نباید با هر اتفاق کوچیکی اعصابت بالا پایین بشه. مثلا اینکه علی و مهگل همه چی رو میدونن و از ایندشون تا حد زیادی خبر دارن نباید باعث بشه یه چاقو برداری و بیفتی به جون اگاهی خودت. باید به این فکر کنی که: هی! چه خوبه که این دوتا هستن و همه چی رو میدونن. میتونم ازشون یکم چیز یاد بگیرم :) درسته؟ دکتر فروزانم که هست. تمومه دیگه. میری ازشون چیزایی که برات سواله رو میپرسی

  • صبا
  • جمعه ۱۳ بهمن ۹۶

۶۵۳

امروز من انقدر به محمد حسین خندیدم سر اینکه سیبیلاشو زده بود که اتفاقات ناجور افتاد :))

رفتم گفتم محمد حسین پس تار چپ سیبیلت کو؟:))

گفت خریت که شاخ و دم نداره :((

و من یک بار دیگه از خنده مردم

  • صبا
  • سه شنبه ۱۰ بهمن ۹۶

۶۵۱

دورمو آدمای احمقی گرفتن که نمیشه از دستشون رها شد

  • صبا
  • سه شنبه ۱۰ بهمن ۹۶

۶۵۰

نشست رو صندلی کناری و به جلو خیره شد. فقط گفت خاک تو سرت صبا چیکار داری می‌کنی با خودت. بعد همون‌جوری که نگام نمی‌کرد یکی محکم زد تو گوشم.

  • صبا
  • دوشنبه ۹ بهمن ۹۶

۶۴۹

بالاخره روابط نسترن و سید تموم شد. فعلا. ینی می‌تونم امیدوار باشم که سید از ماجده خوشش بیاد و این دو تا بهم برسن؟ نسترن همه چی رو فراموش کنه و به یکی که بهش می‌خوره از نظر ظاهری برسه. و من. در انتها. چادرمو بپیچم دور و همینجوری چرخشی در آسمان بالا برم درحالی که صدای خنده‌ی صدها فرشته‌ی لخت کوچولو میاد

  • صبا
  • يكشنبه ۸ بهمن ۹۶

648

نمیتونم صبر کنم :)

  • صبا
  • يكشنبه ۸ بهمن ۹۶

647

امروز با ماجده و فاطمه رفتیم واسه جلال تیموری کادو بخریم. هم واسه تولدش هم واسه تشکر از کمکایی که به فاطمه کرده. قرار بود نه و ربع همه دم ایستگاه بی‌ار‌تی بزرگمهر باشیم. من یه ربع به نه تازه بیدار شدم :)) کلی دویدم و نفس نفس زدم آخرش ساعت نه و نیم رسیدم. و هیچ کدومشون اونجا نبودن :/ :)) تو زندگی نمی‌خواد خیلی وقت شناس و دقیق باشین. نتیجش این میشه که همیشه باید منتظر بمونین. دیگه سوار شدیم رفتیم دروازه شیراز. اون مغازه‌ی تزئینی که فاطمه می‌خواست پیدا کنه پیدا نشد. در نتیجه سراغ دومین بهترین انتخاب رفتیم. کتاب. شهر کتابم که نزدیک بود. فاطمه می‌خواست براش از این دفترچه گوگولیا بگیره. آخه یه پسر ۲۷ ساله از دفترچه‌ی گوگولی گل‌گلی پارچه‌ای کوچولوی ناز... چرا خوشش نیاد *_*؟ :)) قرار بود پایان جمله یه چیز دیگه باشه که. حالا. کار نداریم. بعد از صدهاسال کتاب از چرتکه تا استراتژی که من تو یکی از کانالهای تلگرام دیده بودم خریدیم براش. می‌خواست یه بگ پارچه‌ای ۱۸ تومنی بخره :/ بالاخره خانم راضی شد به یه بگ کاغذی ساده پنج تومنی رضایت بده. پولای باباشه‌ها! چرا داره واسه جلال خرجش می‌کنه؟ :)) دیگه پیاده رفتیم تا پاز بعدم با اتوبوس گلستان شهدا. اخی چقد همشون بچه بودن :((

  • صبا
  • سه شنبه ۳ بهمن ۹۶

646

بله حواسم هست که عکسم مال دبیرستانه و نمیخوام عوضش کنم چون بلوط گفت قشنگه:)

  • صبا
  • دوشنبه ۲ بهمن ۹۶

۶۴۵

این پست از چند تا فکت کوچیک تشکیل میشه

من هیچ وقت دو قسمت بعد ابر بازی‌های فکری رو ننوشتم.

هیچ وقت نتونستم بخش هنری خودمو بشناسم. صبای مکانیکی نشسته داره ریاضی ۲ پیش خوانی می‌کنه :)

یادمه دو سال پیش اخرای تابستون نوشته بودم من یه آدم هیزم. هنوز هستم خوشبختم :))))

هیچ وقت از اصطلاح «ننه من تنگم»ِ عارمین زاخار استفاده نکردم.

یادته اول سال سوم دبیرستان چه قضاوتایی کردم؟ خوب دست بر قضا نصف بیشترش غلط بود. توی پست ۹۵ میشه خوندشون.

شاید باورت نشه صبا ولی زمانای سختی مثل سوم دبیرستان هم میگذره. مهم اینه که دیگه همچین شرایطی رو به خودت تحمیل نکنی عزیزم.

من هنوزم دوست دارم اسمم اٙریِل باشه با یه پوست گندمی و موها و ابروهای مشکی و رژ زرشکی. با یه لباس مشکی.

آخه چرا حمید هیراد اسم خوانندس؟! هیراد قرار بود اسم پسر من باشه. الان دیگه نمیشه این اسم خزو گذاشت روش :|

دقیقا پست ۲۴۸ بود که بلوط گفت سنس آو هیومرمو دوست داره و من بهش گفتم بیا دوست صمیمی بشیم. نمی‌دونم الان چی هستیم. خیلی وقته درست حرف نزدیم. بلوط برعکس من سال کنکورش حواسش جمع درسه.

  • صبا
  • دوشنبه ۲ بهمن ۹۶

۶۴۴

عزیزم

زندگی چندان هم عجیب نیست. ان آینده‌ی روشنی که در شریف میدیدم دور ولی هنوز قابل دسترس است. دیگر نیکتای پاره (!😂) را ملاقات نخواهی کرد، دوستانی بهتر از آن دارم. همچنان در غم‌های عمیق فرو می‌روم اما نیازی به تو نیست. یعنی اگر باشی که قدمت سر چشم ولی اگر نباشی هم آسمان به زمین نرسیده. مراقب خودم هستم. شاید این فایده‌ی ۱۸ سالگی است. کم کم به خودم توجه می‌کنم. بحث توجه شد، حمایت و محبت غیر را دیگر به آسانی قبول نمی‌کنم. خودم برای خودم کافی هستم. بله هنوز منتظر تو هستم که بیایی و بخوانی تیک ما مایند ان تیک ما پین. ولی در این زمان بمی و خش دار بودن صدایت دیگر چندان مهم نیست. مطمئنم هرجور باشی برایم زیباست. 

سوال مهم اینجاست که صبا، اژدهای بنفش کندذهن لبخند به لب، در هر شرایطی برایت زیباست؟

  • صبا
  • دوشنبه ۲ بهمن ۹۶

643

به این نتیجه رسیدم که فرقی بین دانشجوی شریف و دانشجوری ازاد خمینی شهر نیست واسه حرف نزدن سر کلاس و عشق کردن شب امتحان :)

  • صبا
  • يكشنبه ۱ بهمن ۹۶

642

it's been a crazy few days. i don't know if he likes me! i neither know if HE likes me :| and i definitly still have feeling for ma bruce lee :))) yea

  • صبا
  • يكشنبه ۱ بهمن ۹۶

خصوصی

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • صبا
  • يكشنبه ۱ بهمن ۹۶
کل ایرانو، کل خاور میانه رو، کل جهانو، کل نسل انسانو بشوریم بره