۴۳ مطلب در خرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

اشوبم

دل تو دلم نیست. هنوز متنو نخونده. منتظرم

  • dabs
  • پنجشنبه ۳۱ خرداد ۹۷

ایا میشه امیدوار که صبا بزرگتر شده؟

بچه ها رو همونجوری که هستن دوس دارم. پویا رو با تقلیداش از مهدی. مریم رو با بددهن بودنش. مهدی رو با گند زدناش به ادم. سجاد با پوکر بودنش. مینا با ارامش و خون سردیش. فاطمه رو با بعضی وقتا جدیت بیش از حدش. ماجده رو با جیغاش در واکنش به یه کار خیلی عادی من. نگار رو با سرد بودنش.

  • dabs
  • پنجشنبه ۳۱ خرداد ۹۷

روزی که بعد از امتحان اندیشه سیاسی امام خمینی موندم دانشگاه و دلتنگیمو از ندیدن دوستام برطرف کردم.

  • dabs
  • پنجشنبه ۳۱ خرداد ۹۷

گذران

این حس واقعیه یا فقط یه توهم از سر بی توجهی؟

هر چی که هست باعث شده من به شدت obsessed بشم با عری.

میگذره ولی :)

اینم میگذره

  • dabs
  • سه شنبه ۲۹ خرداد ۹۷

شکستن پل ها جهت نوشتن متن

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • dabs
  • سه شنبه ۲۹ خرداد ۹۷

780

با اشک میخوابد

  • dabs
  • دوشنبه ۲۸ خرداد ۹۷

ریاضی2

با تقویم سه کیلویی بر فرق سر خود میکوبد و فغان سر میدهد: از ترم بعد صبا نیستم سر کلاس نرم. تف تو هر چی امتحانه شوهر کنم برم خدایا.

  • dabs
  • دوشنبه ۲۸ خرداد ۹۷

مرتبط

سالها بعد خواهم گفت عصر روز 28 خرداد بهار ۹۷ نقطه‌ی کثیفی در زندگی من بود

  • dabs
  • دوشنبه ۲۸ خرداد ۹۷

لوزر

من شکست خوردم

  • dabs
  • دوشنبه ۲۸ خرداد ۹۷

رفقای خوبی دارم در کل

دیشب که نمره های معادلاتو دادن فقط انقدر (فاصله ی انگشت سبابه و شستش یک اپسیلون است) مونده بود که از عصبانیت منفجر شم و با قمه برم دم خونه استاد. حالا اون وسط من دارم جز میزنم این عرب اومده میپرسه افتادی یا نه. خودش خوب شده ها. من میدونم. ولی اومده فضولی منو میکنه :| بعد میگم من دارم میرم رگمو بزنم بای. میگه برو برو قبلش اب بخور. من میخوام بدونم ایا در تمام جهان حیوان تر از کسی که وسط عصبانیت یکی دیگه مزه میریزه هست؟! نیست! حقیقتا نیست. این گونه بود که من تصمیم گرفتم در ملاقات بعدیم با این اقا تماما ایشونو ایگنور کنم و اگر فرصتش به دست اومد با کیف بزنم تو سرش.

محمدحسین شب فوتبال عصبانی شده بود و من عذرخواهی کرده بودم. ولی یه بار دیگه گفتم که خیال خودم راحت شه. نگو پسره به شدت جوش اورده بوده و شانه و بسیجی رو سر پل فلزی پرت کرده پایین.

دیروز معلوم نبود بچه ها چشونه. کلا فس بودن. ازشون وایب خوبی دریافت نمیکردم. این شد که وقتی پویا زنگ زد گفت پاشو بیا امورفرهنگی من با کله رفتم.

پویا دیروز دوست داشتنی نبود. سیگاری که کشیده بود بوی خیلی بدی میداد. توی افتاب نشسته بودیم. وسط جریان میکس هی حرف میزد و توضیح میداد و باعث شد اون پادکست برای من نابود شه -_- هر چی میگم پویا جان، ببند حلقتو. توجهی نمیکنه. اخرم تو اتوبوس من نشسته بودم تو پسرا. اصلا از این وضع راضی نبودم. این شد که گفتم من میرم عقب تو تنها بشین.

اینا همه دست به دست هم داد که وقتی عری رو میبینم به شدت ذوق کنم و ازش استوری بذارم :| ببینید مسئله ای که اینجا باید بهش توجه کرد اینه که من مغزم در اون لحظه معلوم نبود چجوری داره کار میکنه. یه عکس که در پسش عری نشسته و کنارش نوشتم این حس خوب از کجا نشأت میگیره. یکم پایین تر: از تو.

بعدم زود پاکش کردم ولی خب مثل اینکه دیده بود -_- بعد. این. انسان. خجالتی. و. به. شدت. عجیب استوری گذاشت که امییر :| دکمه ی ریست فکتوری من کجاس -_-

منم که نادان. ریپلای زدم اقای شریف باید بیاد ریستتون کنه؟! هاهاها گفت اره و من از شدت سرد بودن جوابش فریز شدم :| گفتم اها :| گفت هر چی نباشه داداشمه حس خوبیم بهم میده -_-

و تمام

 

اندکی پس از پایان : شریف اومده به ملی گفته صبا از عری استوری گذاشته :| و اینجا صبا خانم رو داریم که دو روز بعد وقتی باهاش چشم تو چشم میشه خیلی سرد سلام میکنه و عری له میشود -_-

  • dabs
  • دوشنبه ۲۸ خرداد ۹۷

ایده‌های دیگه برای متن شب یلدا

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • dabs
  • شنبه ۲۶ خرداد ۹۷

عری

نمی‌دونم چرا از صبح تا حالا به اون پسر گیتاریه فک می‌کنم و استرس می‌گیرم. یه استرس دوست‌داشتنی. چیزی شده که ضمیر خودآگاهم ازش خبر نداره؟

  • dabs
  • شنبه ۲۶ خرداد ۹۷

صدرنشینان گروه مرگ

ساعت دوازده و پنجاه و شیش دقیقه رسیدیم خونه. بعد از اون ترافیک وحشتناک. هشت نفر تو ماشین فرقدانی چپیده بودیم. گردن من و رودابه شکست. در رو دست ملیکا بسته شد و دستش پاره شد. بتادین ریخت رو مانتوی رودابه‌. مکتوب آخرشم کلشو از سانروف ماشین بیرون نکرد. پای سپیده له شد (من نشسته بودم روش 😂) ولی اونقدر خوش گذشت تو ماشین که. والا روحم تازه شد. تو سینما به حدی جیغ کشیدیم که صدای هیچ کدوممون دیگه درنمیومد. اون لحظه که گل رو خوردن :)) من و مه‌گل هر چی تو بغلمون بود پرت کردیم اون ور، جیغ می‌زدیم و بالا پایین میپریدیم و همو بغل میکردیم. واقعا خوشحالم که بردیم. هر چند حقمون نبود. 

برادر بسیجی هم ردیف‌ ما نشسته بود و من موقع نشستن بهش سلام کردم اونم جونش بالا اومد جواب داد. سید پشت ما نشسته بود جلومونم شانه و علی و محمدحسین و فرقدانی و مکتوب بودن.

یه تیکه از بازی من و مه‌گل داشتیم دانسته‌هامون از رامین رضاییان رو می‌گفتیم :)) مکتوب همه رو شنید و از خنده روده بر شده بود. عرق سوز؟ سیاه پوست؟

بعد از بازی هم به یه بدبختی من رفتم تو ماشین اونا بریم برج. برج که نرفتیم ولی همون شیخ صدوقم خوش گذشت.

بعدم مامانم اینا اومدن دنبالم.

مهم‌ترین دستاورد دیشب این بود که من به فوتبال علاقه‌مند شدم :))

  • dabs
  • شنبه ۲۶ خرداد ۹۷

هفت صد و چهل و شیشمین (2)

این بار اما، سرطان سینه،

چشم های پر از اشک،

لبخند بزرگ،

موهای تمیز،

ابروهای پر،

یه ذهن مرتب با فکرای عزیز.

  • dabs
  • جمعه ۲۵ خرداد ۹۷

gel be opim sena

«میدونی من فک میکنم که نماز مثل تمرین تئاتره. سر تمرین باید تمرکز داشته باشی، واسه چند ساعت همه ی داستانای دیگه رو بندازی دور. تنها چیزی که تو ذهنت بمونه کشش عضلاتت باشه. نماز دقیقا مثل تمرین تئاتره. واسه چند دقیقه باید هرچی هست و نیست رو بریزی دور، بری با خالقت حرف بزنی. ببین خیلی چیز ساده ایه. اینکه مثل تمرینت به نمازتم عشق بورزی و لحظه شماری کنی که صدات بزنن بری. یکی میگفت یه نفر وقتی صدای اذانو میشنوه صدای یه دعوت شخصی رو میشنوه. گور بابای هر کاری که داری قبل از اذان میکنی. خیلی چیز قشنگیه، نه؟»

«...با توجه به حرف تو وقتی واسه نماز خواندن اذان و اقامه میگیم درواقع داریم تمرکز لازم برای تمرین تئاترو به دست میاریم، نه؟»

«...البته که نماز و تمرین قابل قیاس نیست. ولی جفتش حال منو به شدت خوب می‌کنه...»

 

قسمت‌هایی از گفت‌و‌گوی ما

تو سزاوار یه نگاه از  سر شیفتگی زیادی.

  • dabs
  • جمعه ۲۵ خرداد ۹۷

768

خسته از طرز تفکر احمقانت

  • dabs
  • جمعه ۲۵ خرداد ۹۷

جذابیت

هر کس یه راهی واسه مبارزه با کثافت و ناامیدی و لجن دورش داره.

***

من از غمگین بودنم لذت می‌برم.

  • dabs
  • جمعه ۲۵ خرداد ۹۷

انحطاط جهانی

دلم می‌خواست توی این دنیای سیاه کثیف با مردم ترسناک یه نقطه‌ی - نه حتی سفید - که خاکستری بودم.

  • dabs
  • جمعه ۲۵ خرداد ۹۷

والا که عجیبه

خیلی عجیبه که من با یه نگاه خیره‌ی بی‌حس زل زدم به نمونه سوالای پایان ترم و هیچ کدومو بلد نیستم و به .... هم نیست :/

  • dabs
  • پنجشنبه ۲۴ خرداد ۹۷

چگونه یک نویسنده ی متواضع و فروتن باشیم 101

دیشب نشستم یه چیزی نوشتم. فرستادم واسه نگار و مریم و پویا و نیلوفر. با این توضیح که مال یکی از دوستای 95ایمه و میخواد نظر بقیه رو بدونه. شرح اخبار رو الان به سمع و نظرتون میرسونم :)) نگار به شدت مخالف متن بود. پویا به شدت موافق متن بود. مریم خوشش اومد و قرار شد شب یلدا اینو اجرا کنم. نیلوفرم دوسش داشت. ملیکا و ماجده و فاطمه هم به عنوان حسن ختام گفتن که باش گریه کردن. رقیه هم که... ول شیز ما بی. در نتیجه میدونه دقیقا پشت هر جملم چیه و احساساتم از کجا نشات میگیره:)

  • dabs
  • چهارشنبه ۲۳ خرداد ۹۷

متن برای اجرای شب یلدا

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • dabs
  • سه شنبه ۲۲ خرداد ۹۷

از کودکی بامزه بودم

تولدشه. چی بخرم که هم ثاتفول باشه هم به درد بخور هم یادگار بمونه؟

- شال بخر!

 

:))

  • dabs
  • دوشنبه ۲۱ خرداد ۹۷

760

یادته اسکار قشنگ ترین و اسکار دوست داشتنی ترین لحظه رو بهت دادم؟

پسشون میگیرم.

علیرضا با وجود تمام محبت و احترامی که نسبت بهش دارم یه دخترباز حرفه ای عوضیه.

قول میدم هیچ وقت یادم نره که به ملیکا پیشنهاد داد با هم برن کنسرت :|

آی مین کام آآآآآن!

بذار دو روز بگذره بعد
 
پ.ن ولی در هر مسئله غیر از دخترا، رفیق ترین ادمیه که میتونی پیدا کنی.

  • dabs
  • دوشنبه ۲۱ خرداد ۹۷

شاید اشک ها بتونن حس قضاوت رو بهت برگردونن

من با تو اون گلوی دردناک و مجروحی هستم که اگه یکی از بیرون نگاه کنه نمیفهمه از خوردن کرانچی تند و اتشین سوخته یا از داد زدن زیاد خراش برداشته. واسم خوشی باشی یا غم فرقی نداره. اخرش با یه اسیب موقت باید کلنجار برم

  • dabs
  • دوشنبه ۲۱ خرداد ۹۷

تو خورشید منی

تحمل ندارم حتی یه لحظه مستقیم نگات کنم

  • dabs
  • دوشنبه ۲۱ خرداد ۹۷

معادلات

واسه من معادلات یاداور تو بود. و سیب. و چهل و پنج دقیقه

اومدم همه ی معادلات زندگیتو بهم زدم و رفتم.

و حالا حتی از فاصله ی یک کیلومتری هم نمیتونیم رد شیم.

سه سال چجوری میخوایم تو چشمای هم نگاه کنیم؟

ولی مثل فرمولای معادلات من و تو هم از خاطر هم میریم.

غمی نیست

  • dabs
  • دوشنبه ۲۱ خرداد ۹۷

با صدای گرفته فریاد میزنم

از دست خودم فرار میکنم

  • dabs
  • جمعه ۱۸ خرداد ۹۷

یک هفته‌ی دوست‌داشتنی در هر ماه زندگی هر زن

در این چند روزه از خوردن هیچ خوراکی ترش و یا قرمز رنگی دریغ نکردم‌. نتیجش اینکه الان ضعف کردم، بدنم میلرزه و حس می‌کنم از یک پشه‌ی خون‌خوار هم کم خون‌ترم.

نصیحت من به شما اینه که وقتی مادرتون میگه هندونه و گیلاس و آلبالو و ذغال اخته و لواشک و ترشی نخور، فقط بگین چشم و خودتون در پی آزمایش کردن گفته‌ها برنیاین

  • dabs
  • پنجشنبه ۱۷ خرداد ۹۷

بوی سجاد‌ه‌ی خونین علی می‌آید

سالها بعد خواهم گفت شب قدر بهار ۹۷ نقطه‌ی جدیدی در زندگی من بود

  • dabs
  • چهارشنبه ۱۶ خرداد ۹۷

هفت صد و پنجاه و سومین پست

شاید واسه یکی مثل پویا (البته من کیم که بخواد قضاوت کنه به طور کلی و از روی ظاهر عرض میکنم) خیلی عجیب باشه که من با اون حجاب نماز نمیخوندم. شاید عجیب تر باشه که الان میخونم و دلمم واسه نماز خوندن به طور جدی تنگ میشه.

امروز سر ظهر که داشتم فیزیک میخوندم حس کردم یه چیزی کمه. یادم افتاد نیم ساعت دیگه اذانه.

آیا تغییرات ناگهانی و به شدت جدی برگشت پذیره؟

  • dabs
  • دوشنبه ۱۴ خرداد ۹۷

با توجه به پیج ارگانیک مایندد در اینستاگرام

«من نظرم اینه که برای تابو شکنی هم حدی وجود داره. ببین ما الان دنبال شکستن این تابو هستیم تا به چی برسیم؟ افرین به جامعه ی بدون این مشکلات. خب. حالا ما الگومون چیه برای این مسئله. امریکاس فرضا. اگر که امریکا یا همون الگوی اصلی نبود، به نظرت به فکر ما میرسید که اینا یه سری مسئله ی بی اهمیته که الکی بزرگش کردن و ما باید اینو تغییر بدیم؟ نه دیگه! نمیرسید. حرف من اینه که ما داریم اینا رو تغییر میدیم که به اون برسیم. حالا اگه همه چی تغییر کنه چی؟ فرهنگ کل دنیا بشه مثل امریکا (به فرض). به نظر من اصلا قشنگ نیست. قشنگی دنیا به همین تفاوتاشه دیگه. من میگم باشه حق با ماست اینکه پریود یه تابوعه و باید شکسته بشه درسته. ولی مثلا رابطه ی جنسی قبل از ازدواج چی؟ یا مثلا...»

  • dabs
  • دوشنبه ۱۴ خرداد ۹۷

751

پریود سوییت پریود -_-

  • dabs
  • دوشنبه ۱۴ خرداد ۹۷

صبح

با تمام عشقی که به مهمونای عزیزمون دارم، از صبح در کنارشون بیدار شدن اصلا خوشم نمیاد. صبح زمان تنهایی آدمه. بری واسه خودت صبحونه بخوری، آهنگ گوش کنی، برنامه‌ی روزتو بریزی.

صبح هنگامه‌ی تنهایی بشر است.

 

+ خدا می‌دونه پس فردا شوهرمو چجوری می‌خوام صبح کله سحر تحمل کنم :))

  • dabs
  • دوشنبه ۱۴ خرداد ۹۷

دو

برق دندونام وقتی داشتم عاقلانه همه چیو تموم میکردم

  • dabs
  • يكشنبه ۱۳ خرداد ۹۷

یک

لذت ناب عبادت...

  • dabs
  • يكشنبه ۱۳ خرداد ۹۷

درباره‌ی علی

بار پروردگارا به من قدرتی اعطا فرما که ارامشو حفظ کنم و جرش ندم (دستش تا بلاک پیش میرود اما بعد یادش می‌آید سه سال دیگر باید این نره خر نفهم را تحمل کند. دیتا را خاموش کرده و گوشی رو به دورترین فاصله‌ی ممکن پرت می‌کند)

  • dabs
  • يكشنبه ۱۳ خرداد ۹۷

هفت صد و چهل و ششمین

پی ام اس. باران. لالایی هزارتوی پن. سرطان سینه. چروک های کنار چشماش

  • dabs
  • شنبه ۱۲ خرداد ۹۷

گمگشته

تو کسی بودی که از زیر دو خروار تغییرات عمده و تظاهر و لبخندای فیک، من واقعی رو تشخیص می‌دادی. الان کجایی؟

  • dabs
  • شنبه ۱۲ خرداد ۹۷

اسودگی خاطر

دانشگاه نمیرم، انقدر مشغله های ذهنیم کم شده که واقعا دارم روزای خوبی رو میگذرونم. همین دیروز داشتم واسه نگار میگفتم چقدر داره بهم خوش میگذره. تا زندگی ایده الم حدود سه چهار قدم فاصله دارم. اون سه چارتا هم بیشتر درس خوندن و بیشتر تمرین بدنی کردنه. وگرنه همه چی داره رو روال پیش میره. مثلا برام مهم نیست که دیت حسین و گلبهار چجوری پیش رفت. برام مهم نیست که تی ای استاتیک قراره بهم چند بده. برام مهم نیست که دوست دختر علیرضا چجوریه. از همه مهم تر علی برام مهم نیست. زندگی داره با ایگنور کردن همه ی درگیری ها به خوبی طی میشه :) تا وقتی که پایان ترم فیزیکو بدم. همه چی به اون بستگی داره. امیدوارم معدلم از 16 پایین تر نیاد حداقل

  • dabs
  • جمعه ۱۱ خرداد ۹۷

مریم و مهدی

دلیل این خواب‌های آشفته شاید خستگی ناشی از بیکاری، شاید دوری، شاید دلتنگی و شاید مشغله‌های بی‌شمار این روزهاست‌. فرقی نمی‌کنه. مهم تأثیرگذاریشون رو زندگیمه. مثلا الان گیج شدم. نمی‌دونم به خاطر محبتای مریم به مهدیه که همچین حسی دارم یا چی.

  • dabs
  • چهارشنبه ۹ خرداد ۹۷

مربوط به کانون و تردیدهایمان

یکی از لحظات نمادین حضور من در کانون اون وقتی بود که من و مریم از آب سردکن برگشتیم تو کانون و دیدیم سجاد داره فیلم می‌گیره و یه پوز جذابیت گرفته بودیم حسین مسخرمون کرد چه خانمای جذابی و ما از خنده ترکیدیم.

حالا که من عضو شورام مردم چجوری‌ منو به خاطر میارن؟ دوست ماجی یا رفیق مریم و پویا؟

  • dabs
  • چهارشنبه ۹ خرداد ۹۷

نسیم جنوب غرب

به نظرم کمی قدبلندتر شده بود. انگشتانش کشیده‌تر شده بودند و شاید کمرش هم کمی باریک‌تر. اما مشخص‌تر از همه جرقه‌های پشت پلک‌هایش بود که چشمانش را درشت‌تر از هر وقت دیگری نشان می‌داد. صدای وز وز افکارش حتی از این فاصله‌ای که من داشتم هم به وضوح شنیده می‌شد.

  • dabs
  • چهارشنبه ۹ خرداد ۹۷

Revenant

شاید بشه گفت بله من برگشتم. الان دیگه متوجه شدم که میشه آدم با وجود تغییرات عمده یه جورایی همون آدم قبلی بمونه

  • dabs
  • سه شنبه ۸ خرداد ۹۷
کل ایرانو کل خاور میانه رو کل جهانو کل نسل انسانو بشوریم بره