۳۶ مطلب در شهریور ۱۳۹۷ ثبت شده است

۹۶۲

فقط دلم می‌خواد از شدت بدبختی ایرانم گریه کنم. چقدر تو مظلومی وطنم. بچه‌هاتم بهت رحم نمیکنن

  • صبا
  • شنبه ۳۱ شهریور ۹۷

961

منتال برک‌دون‌ها هیچ ربطی به مکان، زمان و همراه فرد نداره.

پ.ن چم شد یهو؟

  • صبا
  • جمعه ۳۰ شهریور ۹۷

960

سیاهی شب شما را پوشانده

  • صبا
  • جمعه ۳۰ شهریور ۹۷

حسین

«... خدا میدونه من دوست دارم براش نماز بخونم... »

  • صبا
  • جمعه ۳۰ شهریور ۹۷

958

وای من غذای سلف گرفتم :) واسه شنبه، یک‌شنبه، سه‌شنبه و چهارشنبه. کلش روی هم شد پنج هزار تومن. میفهمی ینی چی؟ من یه روز ناهار گرفتم 14 تومن. ناگفته نماند که اون 14 تومنیه جوجه ماستی ماهان بود (قلبش به تپش درمی‌آید) شنبه قراره بچه‌ها رو ببریم دانشگاه بگردونیم.

  • صبا
  • جمعه ۳۰ شهریور ۹۷

۹۵۷

وای ببین کی اینجا داره با تبریکش اعصاب منو خرد می‌کنه :)

میگه ببین ما چقدر تفاهم داشتیم و چه اشتباهی کردی که منو از دست دادی. بله داره شوخی می‌کنه. نه اصلا از شوخیش خوشم نمیاد

  • صبا
  • پنجشنبه ۲۹ شهریور ۹۷

۹۵۶

این حبیبی ذلیل شده یه فیلم از من گذاشته تو استوری :)) دقیقا تو همون پیجی که هیچ کس نباید ببینه.

هشتگ خدا رو شکر که کسایی رو دارم که تولدمو تبریک بگن :))

هشتگ خسته شدم انقد عکس و فیلم داغون ازم استوری کردن :))

  • صبا
  • پنجشنبه ۲۹ شهریور ۹۷

نذری‌های محبوب

نمی‌دونم واقعا خدا حاجت شکمو زود میده یا اینکه من خیلی دلم پاکه و دعاهام می‌گیره :/
  • صبا
  • پنجشنبه ۲۹ شهریور ۹۷

Yes to that sense of humor :)

نیلوفر: ایشالا باشیم و تولد ۶۷ سالگیتو تبریک بگم.

بعد تولد ۶۸ سالگیتو تبریک بگم.

تولد ۷۸.

من: ۶۹ رو تبریک نمیگی؟:))

نیل: نه آلزایمر گرفتم یادم می‌ره

  • صبا
  • پنجشنبه ۲۹ شهریور ۹۷

953

صبح فردا بدنش...

 

پ.ن برای سلامتی امام زمان در این ایام دعا کنیم

  • صبا
  • چهارشنبه ۲۸ شهریور ۹۷

به وقت تاسوعای حسینی

اصن محرم ینی زینب زینب موذن زاده و چادر خاکی

  • صبا
  • چهارشنبه ۲۸ شهریور ۹۷

۹۵۱

چرا یه روضه‌ی درست و حسابی نیست تو اصفهان ما بریم؟ :/ چرا؟! 

  • صبا
  • چهارشنبه ۲۸ شهریور ۹۷

چون که زندگی روزانه طور

من تصمیم گرفتم پررویی‌های نسیم و آهو رو ببخشم و بذارم به حساب نفهمی و بچگیشون (روز ثبت نام به ماجده می‌گفتم ماجده نمی‌خوام فوش بدم به فلانیا. آدم نفهمیه. خیلی بیشعوره😂) و کمکشون کنم انسانیت و شعور رو در خودشون پرورش بدن. عرب امروز گفت علم مواد کنسله و ملی جیغ کشید و تارا دستاشو باز کرد که برقصه که خوشبختانه من جلوشو گرفتم :)) امروز با س.م تقریبا هم آغوش شدیم و سلام نکرد که البته بعد از اون حادثه‌ی عق زدن من تو صورتش یه ذره قابل درکه :)) 

خبر خوب اینکه من دبیر شدم ^^ تقریبا البته.

چایی امروز که با مه‌گل ریختیم خیلی چسبید. روحمون تازه شد. و دیگه اینکه انقد راه رفتم پوست کف پام رفته و بدون جوراب نمی‌تونم راه برم :) عجایب

  • صبا
  • سه شنبه ۲۷ شهریور ۹۷

دانشگاهِ پرمعضلِ ما- ۲

تو پست قبل گفتم معضل، یاد علم موادمون افتادم. آقا واسه علم مواد ساعت هشت و بیست دقیقه گروه استاد اشرفی رو حذف کردن و ما برناممون به فنا رفت. حالا کار نداریم. با یه استاد دیگه برداشتیم اتفاقا به ساعتمونم بهتر می‌خورد ولی نمره نمی‌ده. یکشنبه جلسه‌ی اول کلاسه بوده. استاد اومدن سر کلاس و فرمودند که این گروه حذف میشه. سریعا فکر لیست انتظار باشین :/ بعد ملی و جانی دیروز رفتن دانشکده مواد که حقشونو بگیرن و استاد یعنی چی که حذف میشه و چرا اصلا ارائه‌ دادین درسو. حالا که می‌خواین حذف کنین ما نمیریم با استاد سلیمی جزی و ینی چی و اینا. چی فرموده باشن خوبه؟ بله. گفتن انتخاب استاد دست شما نیست. اگه انتخاب استاد دست ما نیست که بیخود میکنین انتخاب واحد میذارین. اگه دست ماست و ما دانشجوها هم انسانیم که باز بیخود میکنین می‌خواین ما رو بندازین با استاد سلیمی. مثل اینکه تو این دانشگاه همه از سفره‌ی انقلاب سهم دارن جز ما :)

از بودجه‌های کانونا هم نمی‌گم. نمی‌گم آریایی که ۲۰ تومن بوده بودجه‌ی هر سالش الان شده ۵ تومن. نمی‌گم تئاتری که ۷ و پونصد بوده الان شده دو و پونصد. از هزینه‌هایی که برای برنامه‌هامون حساب کردیم نمی‌گم. ۱۴ و هشتصد هزینه‌ی کارامونه نمی‌گم. قلبم فشرده شده از این همه اعصاب خردی که هنوز نرسیده ایجاد شده :))

  • صبا
  • سه شنبه ۲۷ شهریور ۹۷

دانشگاهِ پرمعضلِ ما

این زوج بودن که دیروز کات کردن. واقعا نمیشه از ظاهر روابط، باطنشونو تشخیص داد، نه؟ :|

از طرفی ناراحتم که چه بلایی قراره سر پسره بیاد (نگران دختره نیستم. بلده چیکار کنه) از طرفی غصه‌ی جو بدی که حالا بینمون پیش میاد رو می‌خورم. از طرفی هم خوشحالم. توضیحی هم ندارم برای خوشحالیم. برید با قضاوتاتون خوش باشین. ^^

پ.ن دیروز پس کله‌ی برادر بسیجی رو دیدم. تا سه ربع چشمام می‌سوخت. 

  • صبا
  • سه شنبه ۲۷ شهریور ۹۷

۹۴۷

امروز دوباره چهار ساعت بیکاری و بعد پویا زنگ زد گفت تمرین کنسل شده. 

و زوج محبوب من کات کردن.

  • صبا
  • دوشنبه ۲۶ شهریور ۹۷

۹۴۶

روز اول دانشگاه به این صورت گذشت که من عاشق استاد مقاومت شدم از بس که استاده. و واقعا قلب به این بزرگمرد. بعد چهار ساعت تو کانون بیکار بودم و با معین نشسته بودیم چرت و پرت میگفتیم. بعدم رفتم رانندگی و بعد گوشیمو جا گذاشتم تو ماشین.

  • صبا
  • يكشنبه ۲۵ شهریور ۹۷

استرس داره پاره می‌کنه صفحه‌ی روزگار را

در نبم میلیمتری آغاز سال تحصیلی جدید می‌خوام بگم حوصله‌ی دیدن برادر بسیجی رو ندارم. نه اون نه کاوه نه عرفان نه هیچ کس دیگه. می‌خوام این ترم برم یه ذره نفس بکشم :)

  • صبا
  • شنبه ۲۴ شهریور ۹۷

۹۴۴

می‌خوام بگم از هیچ کدوم از غلطایی که سال اول کردم پشیمون نیستم. جز یکیش. تو که بزرگترین غلط زندگیم تا حالا بودی و من که واسه سه ماه انگار کور و کر بودم. در آستانه‌ی ترم جدید با یه کوله پر از پیکسل و انگیزه و جزوه و خودکار و گوشی خاموش شده سر کلاس و عشق و انرژی وایسادم. منتظرم فقط سوار اتوبوس دروازه تهران شم. از لبه‌ی دره پرت میشم پایین. یه ترم قراره جیغ بزنیم و سقوط کنیم. خوشحالم.

  • صبا
  • شنبه ۲۴ شهریور ۹۷

۹۴۳

آشنا شدن با آدمای جدید واقعا کار سختیه. اینکه اگه خوشت اومد ازشون زیادی باهاشون صمیمی نشی و اگه بدت اومد ازشون نزنی ادامه‌ی نسلشونو قطع کنی، واقعا عمل شاقیه. مثلا ما دیروز رفتیم آخرین اجرای تئاتر ناتان و تبیلت رو ببینیم. به آفرین دوست نیلوج هم اومده بود. دختر بانمک و گوگولی‌ و اینایی بود. دختر بود خلاصه. و یک حسینی نامی هم دوستش بود که اونم اومده بود. آیا از نظر آداب اجتماعی درسته که یه آقای واقعا نازیبا به زیبایی یه خانم، اونم در اولین برخورد توهین بکنه؟! نه دیگه درست نیست. بگذریم. احسان و علی سیفم بودن. احسان صدا قشنگمون با علی سیف ترسناک. هوری از دانشگاه با خواهرش اومده بود و همه دم در سالن نمایش جمع شده بودیم.

نیلوج زنگ زد رضا بیاد و آقا شروع کردن ناز کردن. من گوشیو گرفتم و طی یک عملیات کوبنده راضیش کردم بیاد. چه معنی داره شوهر خواهر انقد عشوه بیاد؟! وخی بیا دیگه عامو.

بعد عرضم به خدمتتون که من از ساعت شیش و نیم که تنها بودم و بچه‌ها یکی یکی رسیدن تا ساعت هفت و نیم که همه‌ی این جمع علاف دور هم وایساده بودن، سر پا بودم و به شما فکر می‌کردم جانان من :)). 

حتی بعدشم که با رضا تا هشت و نیم وایساده بودیم و دیگه هیشکی نمونده بود بازم به شما فکر می‌کردم جانان من :)) و اینکه خاک تو گورت که الان نیستی وایسی پیشم تا بابام بیاد و من مجبورم مزاحم رضا شم. 

کلا دیروز روز جالبی بود از شیش صبح که بیدار شدم تا یازده شب که دیگه افتادم و بیهوش شدم، یه کله دویدم. یه کله.

در اصطلاح ما مردای (!) صنعتی میگیم دیروز روز satisfyingای بود. :)

  • صبا
  • شنبه ۲۴ شهریور ۹۷

۹۴۲

من یادمه ما اون روز اول که اومدیم باغ ابریشم همین خانم نون... که الان اون بالا وایساده داره سخنرانی می‌کنه اومد تو الاچیق، گفت آمار خودکشی تو صنعتی انقدره، امار اعتیاد... ، میزان استرس... ، تعداد اخراجی... ، ولی شما نگران نباشینا. و با چه لحنی. با یه لهجه‌ی غلیظ حالت تهوع آور اصفهانی و تن صدای شل و یکنواختِ کشنده. من عمرا اگه دانشجوهامو بدم دست این دیوونه.

  • صبا
  • جمعه ۲۳ شهریور ۹۷

۹۴۱

من امروز اومدم در یه حالت معنوی فرو برم که پق، جیغ کشان و با دهان باز روی پله‌ها زمین خوردم و پخش شدم :) 

یه پسر بنده خدایی هم داشت شیرینی نذری پخش می‌کرد گفتم وای ماجده شیرینی. ماجده برگشت بززززز با چشماش لیزر انداخت به پسره بیچاره :))) اونم اومد سینیو گرفت جلومون. قشنگ از چشماش می‌خوندم که داره تو دلش میگه بخورین نخورده‌های بدبخت. بکنین تو چش و چارتون گشنه‌ها. خب شما هم اگه دو ساعت تو برق آفتاب تشنه و گشنه راه برین همین میشین. ما رو مسخره نکنین.

می‌خواستم یه پیکسل یازهرا هم بگیرم ولی دیدم کنار آقا سمندریان یه ذره جالب نمیشه :٬/ 

همون پیکسل سمندریان که مهدی می‌خواست سرش منو بکشه چرا که گفته بودم یه ذره خزه :)

چه لبخند شیرینی داری می‌زنی بهم زندگی. کیه که ندونه پشت لبت یه لجنزار منتظرمه

  • صبا
  • پنجشنبه ۲۲ شهریور ۹۷

۹۴۰

آقا یکی بیاد این گوشیو از من بگیره :/ دوباره وقت درس خوندن شد من خودمو سرگرم یه کار جدید کردم. ژاپنی دارم یاد میگیرم :| می‌فهمین ینی چی؟ -_-

  • صبا
  • پنجشنبه ۲۲ شهریور ۹۷

تنها چهار جلسه تا پایان آموزش رانندگی صبا خانم مانده است

برید کنار شوماخر وارد میشود

(هنگام پارک دوبل می‌مالد)

(در اتوبان ترمز خفن می‌گیرد)

(در خیابان شلوغ ناگهان تغییر مسیر می‌دهد)

(بعد از سبقت گرفتن جلوی ماشین عقبی میپیچد)

(فرمان را ول می‌کند که اسلام را بچسبد و حجابش را درست کند)

(با افسرهای راهنمایی رانندگی بای بای می‌کند)

(نگاهش را از جاده برمی‌دارد)

خیلی خب حالا شاید شوماخر نه ولی واقعا راننده‌ی خوبیم :))

  • صبا
  • پنجشنبه ۲۲ شهریور ۹۷

۹۳۸

آدم صبح با روضه‌ی امام حسین بیدار شه. شما ببین اون روز دیگه چه روز قشنگی میشه

  • صبا
  • پنجشنبه ۲۲ شهریور ۹۷

۹۳۷

- خانم من دلبسته‌ی موهای شونه نکرده و اشفتتون شدم.

(ایشالا همسر آیندم. چرا که همینجوری هاشور پاشور گوگولی‌ترم)

  • صبا
  • چهارشنبه ۲۱ شهریور ۹۷

هرروز یه چیزی رو میکنن که من بیشتر تعجب کنم

نشسته بودیم روبه‌روی هم. پسره داشت با من حرف می‌زد. دختره یواش از پشت اومد دستای نم دارشو کشید رو چشم و دهن و ریشای پسره. دستاشو دور گردنش حلقه کرد و گونشو بوسید و خندان اومد رو مبل تو بغلش نشست. پسره دست چپشو دور دختره انداخت و دستشو گرفت و با لبخند به من خیره شدن. من با تبر می‌زدم نصفشون میکردم بیشتر خدا رو خوش میومد یا از بالای دانشکده برق و کامپیوتر هلشون می‌دادم پایین که تا آخر دنیا قل بخورن و برن؟ :/

ببینید دوستان. سعی کنید وقتی رل می‌زنید چش و چار ما رو با رمانتیک بازی‌های قشنگ و در ضمنش دل سوزاننده کور نکنید.

 

پ.ن اندکی قبلش دختره داشت بهم می‌گفت که داداشم و پسره اصلا با هم نمیسازن. گفتم حواست باشه یه وقت با این ازدواج نکنی هه هه هه :)) گفت نه بابا. بعد من :/ یا جیزز نبی. ینی چی. گفت دوسش دارم ولی دلیل نمیشه باش ازدواج کنم که. 

فک کنم در مخیله‌ام نمیگنجه این حد از بی‌خیالی نسبت به وقت، احساسات و صدماتی که میبینن-_-

  • صبا
  • چهارشنبه ۲۱ شهریور ۹۷

وی مانند اون ببره تو پو خرسه بالا پایین می‌پرید

خب خبر خوب اینکه واسه همیاری زنگ زدن گفتن قبول شدی :)) منم تا خونه دویدم بعدم اومدم بالا یه ساعت داشتم جیغ می‌زدم و بالا پایین میپریدم. واسه کنکور انقدر خوشحال نشده بودم :) دیگه ته ته ناامیدی بودم.

  • صبا
  • چهارشنبه ۲۱ شهریور ۹۷

او می‌گوید

«... از معجزات شیخ ما این است که من از صبح دلم عدس پلو با کیشمیش نذری می‌خواست. شب یکی از ماشین پیاده شد داد بم. به همین ناگهانی...»

  • صبا
  • چهارشنبه ۲۱ شهریور ۹۷

پدر، عشق و پسر

دارم کتاب پدر، عشق و پسر نوشته‌ی سید مهدی شجاعی رو می‌خونم. از زبان اسب حضرت علی اکبر به لیلا همسر امام حسین نوشته شده. آرایه‌های ادبی‌ای که داره از متن آویزون نیست و به دل میشینه. کتاب کم حجمیه و زود تموم میشه.

هشتگ معرفی کتاب مناسبتی :)

  • صبا
  • سه شنبه ۲۰ شهریور ۹۷

کانون و مصائب آن

امروز که کانون بودم دلم شکست واقعا. از بی‌احترامی و بی‌اهمیتی‌ای که مریم به محرم داشت. صبح که منو دید گفت مشکی پوشیدی؟ گفتم آره. گفت من خیلی بدم میاد. واسه وضعیت جامعه‌ی خودمون مشکی نمیپوشیم واسه کسی که ۱۴۰۰ سال پیش مرده عزاداری کنیم؟ جیگرم آتیش گرفت. گفتم مریم جان بیا درباره‌ی این موضوع بحث نکنیم من عصبانی میشم.

رسیدیم کانون آهنگ گذاشت. دوبار یواش خواهش کردم که اگه میشه آهنگ نذارن. ولی بعدا گفت که نشنیده‌. حتما نشنیده‌. از کاراش با مهدی هم نمی‌گم.

دو ساعت که گذشت مهدی گفت صبا چیزی شده چرا حالت خوب نیست؟ گفتم نه خوبم. گفت خب بگو چی شده دیگه؟ گفتم من محرم آهنگ گوش نمی‌دم اگه میشه آهنگو قطع کنین. بعد همه گفتن که چرا زودتر نگفتی...

نمی‌دونم...

دیگه حس خوبی از بچه‌ها نمی‌گیرم. اون درخششی که از دور داشتن واقعی نبود. چیزایی که برق می‌زد الماس نبود، خرده شیشه بود. هنوزم کمابیش باهاشون بهم خوش میگذره ولی حس بدی که در تمام مدت دارم نمی‌ذاره از بامزه بازیاشون لذت ببرم. من نگرانم که الانا دیگه وقت انتخابه. بعد از اجرا باید تصمیم بگیرم.

ولی تئاتر عشقمه. عشقمو چیکار کنم؟

  • صبا
  • سه شنبه ۲۰ شهریور ۹۷

۹۳۱

کاش اگه ادعای روشن فکری و انتلکتی داریم به عقاید بقیه احترام بذاریم و واقعا آدم باشیم

  • صبا
  • سه شنبه ۲۰ شهریور ۹۷

کمتر از یک ماه شد ولی راضیم

همین چند روز هم خودش عالمی داشت :) هم دلتنگی برای نوشتن هم اتفاقای جدید هم تصمیمای جدید هم حس فضولی که وای الان چی شده.

سر فصل اتفاقای جالب توجه ایناس:

تولد نادیا بود

دیشب تو گروه شورا تقریبا دعوا شد. به نظر تقصیر منِ بزرگتر بود. من باید میدونستم که این بچه قابلیت گفت و گوی منطقی نداره. تهش با ماجی به این نتیجه رسیدیم که واسه تزئینات کانون من میتونم یکی از بچه‌ها رو دارم بزنم اون وسط اویزون کنم. خیلی هم طبیعی. یکی دیگه رو هم به شیوه‌ی حضرت اسماعیل قربونی کنم خونش بپاشه رو دیوارای سفید یه مدل جدید بشه. اسم هم نمیارم که غیبت نشه اره.

بچه‌ها اصرار دارن من دبیر شم. نمیدونم از پسش برمیام یا نه. چون این ترم همیار هم نشدم شاید بهش فکر کردم.

از شنبه دوباره دانشگاه و به تبع اون تمرینا شروع میشه و من در حد مرگ ذوق دارم:) رو پام بند نمیشم جدی. خیلی خوشحالم.

انتخاب واحدمون مثل ترم پیش بود. انقدر خندیدیم و حرص خوردیم که ترکیدیم. بعدشم طبق معمول تریای پردیس:))

من و ماجی تصمیم جدی گرفتیم که ادمای بهتری بشیم.

هزاران کتاب از کانون و کتابخونه‌ی فرهنگی برداشتم که نخوندم و باید تا شنبه بخونم :)) میرسم ینی؟

این ترم انقد درس میخونم تا چشام دربیاد. این یه فکته نه یه ویل.

کلاسای رانندگی داره به خوبی پیش میره. از شواهد پیداست که دست فرمون خوبی دارم :)

قدر رفیقای خوب رو باید دونست. اینه که هر شب واسه داشتنشون خدا رو شکر میکنم و یکی یه لگد به خودشون میزنم.

سلام بر ابراهیم 1 و یادت باشد رو خوندم.

قراره تو اتوبوس صبحا یا کتاب بخونم یا پادکست گوش بدم. ولی همینجا سوگند یاد میکنم که هیچ وقت سمت کتاب صوتی نرم. هیچ وقت!

تولدم ده روز دیگه است :) قرار نیست از این چس بازیای عای هیچ حسی ندارم و این روز با بقیه‌ی روزا چه فرقی داره دربیارم. 29ام روزیه که خدا به من نعمت حیات رو عطا کرد و من باید ازش درست استفاده کنم. هر سال 29ام ریمایندرشه :)

چقدر لبخندای این پست زیاد شد. مثل اینکه حالم خوبه :)

i removed all of the toxic people and focused on the right ones. i'm happy about it :)

 

پ.ن  36 روز مونده.

  • صبا
  • دوشنبه ۱۹ شهریور ۹۷

خداحافظی مجددِ مجدد

من فهمیدم حرفاتون تو تلگرام پستا و استوریای اینستاتون و حتی پستای وبلاگتون حالم رو بد می‌کنه.

برای حدود یک ماه خداحافظ.

  • صبا
  • يكشنبه ۴ شهریور ۹۷

۹۲۸

این میل به جاودانگی چیه؟

  • صبا
  • يكشنبه ۴ شهریور ۹۷

۹۲۷

آدم میاد مشهد قشنگ ریست میشه به تنظیمات کارخانه برمیگرده

  • صبا
  • پنجشنبه ۱ شهریور ۹۷
کل ایرانو، کل خاور میانه رو، کل جهانو، کل نسل انسانو بشوریم بره