۷۰ مطلب در مهر ۱۳۹۷ ثبت شده است

۱۰۳۸

دیشب که من خسته و غمگین پاهامو دراز کرده بودم رو چمنای یادمان و استوری چس ناله میذاشتم، باید ملیکا زنگ می‌زد که نرو خونه بیا رستوران پیش ما. باید از اول تا آخرش می‌خندیدیم با موهیتو‌ی آتیش گرفته و تیکه‌های هات داگ پنیری و ورود مهدیه با سه تا پسر عفت عری جواد و ورود برادر بسیجی. هر چند یه لحظه برق گذشتن خاطرات از ذهن رو تو چشماش دیدم ولی هو کرز؟ ما هموناییم که با دود یه شاخه رزماری های می‌شیم و به خنده و گریه و تشنج می‌نشینیم. تنها ناراحتی دیشبم این بود که چرا عرب سیبیلای قشنگشو زده و چقدر بهش نمیاد

  • صبا
  • دوشنبه ۳۰ مهر ۹۷

۱۰۳۷

مثل اینکه غرهای من نتیجه داد و نگار دیشب وقتی داشت با دوستش حرف می‌زد و دوستش پشت سر من یه چیزی گفت، سفت و سخت جلوش وایساد و ازم دفاع کرد. با توجه به حرف نگار که من از همشون بیشتر مطالعه دارم عذاب وجدان گرفتم و می‌خوام کتابامو دوباره شروع کنم به خوندن. هر چند که واقعا نمیرسم.

  • صبا
  • يكشنبه ۲۹ مهر ۹۷

۱۰۳۶

بهناز گفت تولدم بود پنجشنبه گفتم اتفاقا تلگرام تبریک گفتم ولی ندیدی گفت آره گوشی ندارم. واسه یه چیز دیگه هم باید بهم تبریک بگی. گفتم هه هه چی شده شوهر کردی؟ گفت آره. و من هیچ من نگاه :) از همون اول خانم و متین بود. شبا که با هم از سر خیابون می‌رفتیم خونه اون اروم و ساکت کنار من راه میومد و من می‌خندیدم و مسخره بازی درمیوردم و شلنگ تخته مینداختم :) البته از خودم از هر منظری که نگاه کنی راضیم ولی به قول بلوط وای که مردیم از سینگلی (اون میگه خوشی البته)

  • صبا
  • شنبه ۲۸ مهر ۹۷

۱۰۳۴

اگه برآیند همه‌ی اتفاقات رو بگیریم میشه گفت امروز و دیشب زمان‌های خوبی در زندگی من نبودن. یکی از دوستامو از دست دادم. بچه‌های کانون تحت فشار خفه کننده‌ای بودیم. با سید هم دعوام شد حتی. می‌دونم که درست میشه ولی اینکه کی این اتفاق میفته و چقدر قراره برای این داستان اعصابمون خرد شه.

  • صبا
  • شنبه ۲۸ مهر ۹۷

۱۰۳۳

این استرسی که من تو دانشگاه میکشم رو یه بیمار روانی بستری شده تحمل نمیکنه

  • صبا
  • شنبه ۲۸ مهر ۹۷

دلم یه معجزه می‌خواست

با پویا دعوام شد و قرار شد دوستیمون رو تموم کنیم. نکته‌ی عجیب ماجرا اینجاست که من اصلا متاسف نیستم :)) حتی خوشحالم هستم که قرار نیست از این به بعد به حریم‌هام تجاوز بشه و انتظار بیخود از کسی داشته باشم. 

خدایا بعضی وقتی یه کارایی می‌کنی که من از اینکه ازت دور شدم مثل چی پشیمون شم و بدو بدو برگردم تو بغلت. مرسی 

  • صبا
  • شنبه ۲۸ مهر ۹۷

۱۰۳۱

یه وقتایی باید بخوابونم تو صورت خودم بگم انقد حرص نخور صبا. الان از اون موقعاس

  • صبا
  • جمعه ۲۷ مهر ۹۷

با لحن این جاهلا: نوکرتم ننه

گفتم میخوام برم خودمو بکشم کاری ندارین

مامان گفت زود برگرد میخوایم شام بخوریم.

  • صبا
  • جمعه ۲۷ مهر ۹۷

۱۰۲۹

آخ بچه‌ها واقعا سخته آدم از یکی خوشش بیاد. البته اینکه از یکی خوشت نیاد هم خب خسته کننده و یکنواخته. نتیجه میگیریم سختی‌های زندگی رو باید در آغوش کشید و به گفته‌ی اساتید بزرگ رها کرد و لذت برد

  • صبا
  • جمعه ۲۷ مهر ۹۷

معشوقه‌ی زیبا

امروز صفریا رو برده بودیم جنگل اردو. موقع برگشتن معشوقه‌ی مری رو دیدم و به شدت سعی می‌کردم باهاش صرفا دوستانه برخورد کنم. دلم تنگ شده بود واسش. گفتم نارنگی میخوری؟ نارنگی عزیز و خوشمزمو دادم بهش. ببین چقدر دوسش دارم دیگه. اما چون تلاش کردم دیگه دوسش نداشته باشم همینجوری لبخند زنان بهش فکر میکنم نه با اشک و آه

  • صبا
  • جمعه ۲۷ مهر ۹۷

۱۰۲۷

وی آیین نامه را بدون غلط قبول شد

  • صبا
  • پنجشنبه ۲۶ مهر ۹۷

از زیبایی‌های کارگاه بازیگری

بهمون تکلیف داد که گوزن‌ها و بوی خوش زن رو ببینیم و بتونیم تیپ شخصیت و شخصیت رو تشخیص بدیم

  • صبا
  • پنجشنبه ۲۶ مهر ۹۷

وی دچار بود

به نظرم به جای سگ سیاه افسردگی بگیم دریایِ قیر مانندِ نیلی رنگِ بدون افقِ گسترده در همه‌ی جهاتِ افسردگی

  • صبا
  • چهارشنبه ۲۵ مهر ۹۷

1024

اینکه ما انقدر خجالتی و باحیا بودیم و این ورودی جدید انقدر دریده و هوله واقعا منو به فکر فرو برده.

  • صبا
  • چهارشنبه ۲۵ مهر ۹۷

حضور در ناحیه‌ی کشسان یا پلاستیک

یه سری حرفا دیگه معنی نداره. هر چقدرم بیای بگی دلم تنگ شده و چقدر وقته با هم حرف نزدیم واسه من هیچ معنایی نداره. یا اگه بیای بگی هنوز دوست دارم و برام مهم نیست موقع دعوا چیا گفتی، واسه من مهمه و حالم هنوزم ازت بهم می‌خوره و برای حرفایی که زدم متاسف نیستم. یا وقتی میگی صبا تو رفیقمی... من اصلا بقیه‌ی حرفتو نمی‌شنوم چون باور نمیکنم. اون موقع که داری از سینگلی مینالی و میگی ما خیلی خوب بودیم چرا رابطمون اینجوری شد من باور نمی‌کنم که تو واقعا منو می‌خواستی. چیزی که باور می‌کنم اینه که تو یه رابطه می‌خواستی با هر کسی که دم دستت باشه. چیزی که باور می‌کنم اینه که همتون دروغ میگید و حرفایی که می‌زنید لقلقه‌ی زبونتونه.

کاش آدمای الکی‌ای نبودین. 

  • صبا
  • چهارشنبه ۲۵ مهر ۹۷

۱۰۲۲

امروز موندم خونه یکم آرامش روانی پیدا کنم. دیوونه شدم از دستشون دیگه.

  • صبا
  • سه شنبه ۲۴ مهر ۹۷

رنده‌ی مورد استفاده برای دلم، دونه ریز بود

نشسته بود داشت نگاش میکرد. من هی حرف می‌زدم مسخره بازی درمیوردم ولی نگاهشو ازش برنمیداشت. کسی به فکر حال من نبود. همه به فکر اون بودن که چقدر حالش بده.

  • صبا
  • دوشنبه ۲۳ مهر ۹۷

تف تو این خوابا

دیشب خواب دیدم تو کانون بودیم بعد غزال سردش بود اومد سوییشرتشو گرفت برد. من ناراحت شده بودم که منم سردم بود چرا به من ندادی و وسایلمو جمع کردم که برم. رفت یه کت برام آورد دوید دنبالم و تو اتوبوس نشستیم. رفتم تو بغلش خودمو جمع کردم، دست انداختم دور گردنش. گفتم خب منم سردم بود چرا دادیش به اون؟ گفت چون اون بچس. ببخشید. من دوست دارم. و این دفعه من بودم که رفیق طور برداشت می‌کردم. 

 

پ.ن رابطه‌ی ما به همین خوابا خلاصه میشه. در واقعیت همه چی متفاوته.

  • صبا
  • يكشنبه ۲۲ مهر ۹۷

مامانم میگه دستشون درد نکنه بچمو خوشحال کردن

ببین واسم تولد گرفته بودن دختر پسرام :) چقد گریه کردم و چقدر خوشحال شدم. به تفصیل میام می‌نویسم بعدا. الان جنازم دوباره :))

  • صبا
  • شنبه ۲۱ مهر ۹۷

۱۰۱۸

بیا با هم با صدای آکاردئون و ویالون برقصیم.

  • صبا
  • پنجشنبه ۱۹ مهر ۹۷

۱۰۱۷

الان پس فردای تمرینه و رون‌ها و زانو‌های من از ۱۰۰ تا بشین پاشویی که رفتم از کار افتاده. واقعنا. نه میتونم خم شم نه میتونم بشینم. معلق در میان آسمان و زمین

  • صبا
  • پنجشنبه ۱۹ مهر ۹۷

علی

آخ از حرفای امروزش واقعا. ناراحتم که بهش گفتم نه ولی واقعا چاره‌ای نداشتم. هیچ حسی ندارم بهش. هیچی. این هیچی الان بعد از چهار ماه دیگه ترسناک‌ نیست چون می‌دونم دلیل حضورش (عدمش؟) چیه. رفتارهاش و به قول خودش ۹۰ درصد تقصیر خودش. هر داستانی یه پایانی داره. اینم پایان ما.

  • صبا
  • چهارشنبه ۱۸ مهر ۹۷

تف تو زندگی‌های یکنواخت

آقا استرس شیرین خیلی وقت بود نداشته بودم دی:

  • صبا
  • چهارشنبه ۱۸ مهر ۹۷

فردای اولین جلسه‌ی کارگاه بازیگری ترم سه :)

دوباره فردای تمرینه و من رو زمین راه نمی‌رم. دارم روی ابرای سرخوشی قدم برمی‌دارم. و هوایی که سرشار از شادی‌ست تنفس می‌کنم و چشمام فقط لبخند می‌بینه. چه شب خوبی و چه فردای بهتری

  • صبا
  • چهارشنبه ۱۸ مهر ۹۷

خدایا منو گاو کن

من خودم کم بدبختی و درگیری ذهنی دارم، برادر بسیجی برگشته میگه بیا فردا راجع به خودت حرف بزنیم

  • صبا
  • سه شنبه ۱۷ مهر ۹۷

1012

من پشت خط فاجعه عاشق شدم نه تو. تقصیر تو نیست که من میام می‌بینمتون خفه میشم و میرم.

  • صبا
  • سه شنبه ۱۷ مهر ۹۷

۱۰۱۱

امروز روز سوم راهنمایی امام باقر بود :) با نیل ناهار خوردیم، با الناز تولدمو جشن گرفتیم، مینا و نگین فرمونم تو دانشگاه هنر دیدم :) گور بابای زلفای پریشون و ریشای انبوهت :))

  • صبا
  • دوشنبه ۱۶ مهر ۹۷

سگ گاز گرفت مثلا

تصمیم گرفتم این بار احساسی رو همه جا دنبال خودم نکشم. مثلا الان به اینکه امروز سرش رو میز بود و اون یکی داشت نازش می‌کرد فکر نمی‌کنم، به اینکه بچه‌ها شعور ندارن (یا من جزو خودیا نیستم) فکر نمی‌کنم، به حرفای صبح و دیشب مامان فکر نمیکنم. دهنم خالی خالیه. فقط به اینکه الان ناهار میرم پیش نل فکر می‌کنم و لبخند می‌زنم :)

پ.ن دروغگو رو... آره :))

  • صبا
  • دوشنبه ۱۶ مهر ۹۷

۱۰۰۹

دیروز رفتم با مشاور صحبت کنم که وضعیت درس خوندنمو درست کنه، بحث کشیده شد به تغییر رشته کلا و من هیچ کدوم از هزاران کلاس دیروزمو نرفتم! یه احساس گناه خفه کننده‌ای هم داشتما ولی خب چیکار میتونستم بکنم اصلا حضور ذهن نداشتم. همش حواسم پیش کانون و مهدی و مریم و تغییر رشته بود. نکته‌ی خوبش اینه که کارگاه نمایشنامه نویسی استاد محسنی رو رفتم و تمرین شب عالی بود :) بهتر از همیشه.

و حرفای مامان

  • صبا
  • دوشنبه ۱۶ مهر ۹۷

۱۰۰۸

میخوام بگم من حتی تو ارتباط برقرار کردن با آدما (اون آدم به خصوص) مشکل دارم. حالا برم تئاتر؟

  • صبا
  • يكشنبه ۱۵ مهر ۹۷

امروز من

کاش از دانشکده تو بارون نرفته بودم کانون. و خیلی کاش‌های دیگر.

پ.ن گفتن که امروز خوشگل شده بودم. نتیجه میگیریم هر کی آرایش کنه قشنگ میشه

  • صبا
  • شنبه ۱۴ مهر ۹۷

قلبه می‌سوزه جدی

بارون اومد امروز. با هم قدم زدن و بعد رفتن اصفهان. آخ

  • صبا
  • شنبه ۱۴ مهر ۹۷

نگارنده

- نگار عصر جمعه‌اس. سگ دپ بزنیم؟

+ عزیزم مشقاتو نوشتی؟

- نه :|

  • صبا
  • جمعه ۱۳ مهر ۹۷

وی

عطر توی ابی پخش میشه و میگه ببار ای صبزکم و با چشماش لبخند می‌زنه

  • صبا
  • جمعه ۱۳ مهر ۹۷

۱۰۰۱

تصمیم گرفتم یه گور بابای دنیا هرروز صبح جلوی آینه به خودم بگم و در حالی که قربون صدقه‌ی خودم میرم رژمو بزنم و با لبخند راهی بشم. نمیخوام بگم نمیذارم، ولی سعی می‌کنم نذارم چیزی حالمو بد کنه. و من تو این دنیا غیر از خودم کیو دارم که حواسش بهم باشه (باشه یه عده هستن ولی شما برای sake موضوع بی‌خیال شین) در نتیجه با خودم مهربونم و بوس به خودم اصن.

  • صبا
  • جمعه ۱۳ مهر ۹۷

پیمان‌های روزگار

پیمان پیمان

به آدم دور از دسترس دل نبند.

 

پ.ن هزارمیش بودا... انقد که این موضوع مهمه پست هزارم واسش شد.

  • صبا
  • جمعه ۱۳ مهر ۹۷

بخش تاریک وجود و تایید موجودیت آن

خیلی خب حالا که انقدر اصرار دارین باشه. من اصلا از تولدی که واسم گرفتن راضی نیستم :/ به خاطر اینکه واسه تولد تک تکشون جون کندم و کلی برنامه ریختم. واقعا خسته نباشن سر و تهشو با یه کیک هم آوردن.

پ.ن پرتوقع هم خودتونین.

  • صبا
  • جمعه ۱۳ مهر ۹۷

It gets better

پارسال تو دانشگاه که راه می‌رفتیم یا بحث پسرا بود یا مسخره بازی. همیشه برامون سوال بود که ما هم ممکنه یه بار راه بریم و بحث درسی بکنیم؟ سه‌شنبه بعد از دینامیک با نگار و ماجده داشتیم می‌رفتیم امور فرهنگی و تو راه راجع به تکلیف ترمودینامیک صحبت می‌کردیم و من با رسم منحنی در فضای سه بعدی حرکتمون و توضیح واضحات قانعشون کردم که راه حلشون اشتباهه و چیزی که من میگم درسته. و سپس ناگهان متوجه شدیم. همانی هستیم که آرزوی بودنش را داشتیم.

  • صبا
  • جمعه ۱۳ مهر ۹۷

۹۹۷

خیلی خب می‌خوام یه آپدیت دیگه از اوضاع عمومی بدم. دستم راستم هنوز از کار افتاده‌اس و دیشب که می‌خواستم به پهلو بخوابم جیغم دراومد. هر کی ندونه فک می‌کنه کتکی چیزی خوردم که انقد کوفته‌ام. بعد دیگه اینکه دیشب پویا پی‌ام داد و من با خشکی مضاعف گفتم که چرا به مهدی گفتی و الان تا نفهمه ول نمی‌کنه و من نمی‌تونم دروغ بگم بش. و بعد خودش انقد گیر داد تا فهمید :| از معایب دروغ نگفتن و نپیچوندن... بعد گفت من کنارتم رفیق و از این حرفا و واست مهدیو بیرون میکنیم و همین گفتنش واسه من یه دنیا ارزش داشت. که دوستم دچار فقر ذهنی نیست. شبیه برادر بسیجی احمق نیست. خلاصه. اخبار مهم همینا بود. وبلاگم شده مثل قدح خاطرات دامبلدور :)) هر وقت ذهنم پر میشه واسه سر و سامون دادن به افکارم خالیشون می‌کنم اینجا.

  • صبا
  • جمعه ۱۳ مهر ۹۷

۹۹۶

دفتر خاطرات سوم راهنمایی رو خوندم. نوشتم بابا با خنده میگه دختر من زاده شده که مسخره بازی دربیاره و دلم واسه خنده‌های بابام پر میکشه

  • صبا
  • پنجشنبه ۱۲ مهر ۹۷

چالش

دلم می‌خواد یه موضوع بدن بهم بگن بنویس. اینجوری که پیداس خودم چیزی نمی‌نویسم.

اگه موضوعی دارین خوشحال میشم بهم بگین تا بنویسم. اگه حتی یه ذره کلامم رو دوس دارین. مرسی ❤

هر موضوعی

  • صبا
  • پنجشنبه ۱۲ مهر ۹۷

۹۹۴

بله ما الان شاهد وضعیت بغرنجی هستیم. وضعیتی که پویا رفته گذاشته کف دست مهدی و مهدی این دفعه جواب قلب رو نداد و سین کرد و رفت. من دستم به پویا برسه، پوستشو پالتو می‌کنم.

  • صبا
  • پنجشنبه ۱۲ مهر ۹۷

۹۹۳

همسر جان

خواب دیدم بهش میگم من این کارو نکردم بهم تهمت نزن لطفاً. نمی‌خوام بهت بی‌احترامی کنم. یکی اینکه _ نمی‌خوام بگم دلیل اولم چی بود. یکی اینکه بزرگترمی یکی اینکه دوست دارم و یکی اینکه رفیقمی. بعدش دعواش شد با بسیج و داشت برمیگشت بره جوابشونو بده که من جلوشو گرفتم و بغلش کردم و آروم شد و اونم بغلم کرد و سرمو گذاشتم رو سینش و سرشو گذاشت رو سرم و سرمو بوسید.

همسر جان 

ببخش به من اینو لطفاً عزیزم. از عهده‌ی من خارج بود. زمان دیدن این خواب تحت تاثیر مخدرهای قوی بودم (کدئینو میگم بله واسه من قویه) و خواب بیمارگونه‌ای دیدم.

  • صبا
  • پنجشنبه ۱۲ مهر ۹۷

۹۹۲

همایش فعالان فرهنگی بود و خیلی خوش گذشت. زندگی لبخند می‌زنه. و از لجن‌زار خبری نیست.

پ.ن تصمیم گرفتم با تصمیمات بعضا احمقانه‌ی قلبم کنار بیام و بسوزم و بسازم :)

همه در صلحن. حالمون خوبه

  • صبا
  • پنجشنبه ۱۲ مهر ۹۷

۹۹۱

سر کلاس تمدن اسلامی ساعت ۱:۳۰ تا ۳ اونم وقتی که خود استاد سر کلاس نیست و یه پسره‌ی نامعلوم اومده، جز خواب چه میشه کرد؟

  • صبا
  • چهارشنبه ۱۱ مهر ۹۷

۹۹۰

دیروز سر ریاضی مهندسی در همون حین که من داشتم وحشیانه نوت برداری میکردم و تا سر حد مرگ جزوه می‌نوشتم ماجده یهو دستمو گرفت و گفت صبا چقدر مچ دستت کوچیک شده. الهی بمیرم چقدر لاغر شدی.

رفیق به این میگن.

  • صبا
  • چهارشنبه ۱۱ مهر ۹۷

از دوشنبه تا پنج‌شنبه 2: سه‌شنبه

خب خب به نام خدا. یادآوری خاطرات خوب آدمو خوشحال می‌کنه. به صورت موضعی البته:)) سه‌شنبه به نوبه‌ی خودش روز عجیبی بود. از هفت صبح تا هشت شبش به معنای واقعی کلمه داشتم می‌دویدم. صبح که خندان و شاداب سوار سرویس شدم فکرشو نمیکردم شب وقتی دارم برمی‌گردم واسه گول زدن خودم بخندم و ته دلم بدونم که یه چیزایی رو خراب کردم که درست شدنشون خیلی طول میکشه. 

حالا صبحش چی شد. از دفتر انجمن یه سری میله و پلاکارد و سیم و رومیزی برداشتیم. نصفشو گذاشتیم تو غرفه‌ی دم تالارا و نصفشو غرفه‌ای که قرار بود سه‌راه برق باشه ولی در واقع روبه‌روی برق بود. من و جانی و ملیکا و تارا وایساده بودیم پشت میز و هرکی رد میشد ملیکا واسش کار خیریه رو توضیح میداد. اولین کسی که کارت کشید من و ملیکا اصلا حواسمون نبود عین احمقا سرمونو کرده بودیم تو رسیدش ببینیم چقدر کشیده :))) واقعا موقعیت خنده داری بود. من مهدیو دیدم و تو گوشش هدفون داشت صدامو نمیشنید. دویدم دنبالش و گفتم مهدی نمیخوای به خیریه‌ی بچه‌های آسمان کمک کنی؟ بیچاره خواب بود اصلا. دست کرد تو جیبش یه پنجی چروک و چرک درآورد داد. اگه بدونی چقدر همون پنج تومن ارزش داشت :) فک کن از مهدی پول گرفته بودم! اصن یه چیز غیر ممکن! بعد از یه ذره وقت ملیکا و تارا رفتن من موندم و جانی. بعد فاطمه و نگارم بهمون اضافه شدن و من مسئولیت معرفی کانون و پول گرفتن از مردم رو به عهده گرفتم. یه سریا کمک میکردن. یه سریا به بهانه‌ی کلاس داشتن میپیچوندن و یه سریا وقتی بهشون میگفتی میتونم چند دقیقه وقتتونو بگیرم به طور قاطع میگفتن نه! حالا بیا گوش کن شاید مشتری شدی :| ولی اعتقادی به گوش کردن نداشتن. بعد پریا اومد. پریا با آرایش غلیظش و تیپ خفنش و لحن تحریک کنندش:) به یه اکیپ از پسرای نساجی که داشتن رد میشدن گفت سلــام میتونم چند دقیقه وقتتونو بگیرم؟ یکی از پسرا دستشو گرفت جلوی چشماش و گفت خانم من اصلا نمیتونم شما رو نگاه کنم :)) اینجا بود که من از خنده ترکیدم. و الان که فک میکنم میبینم همچین حرکتی قشنگی نبوده ولی واقعا انقدر این کارش خنده دار بود که اگه نمیخندیدم به طنز توهین میشد. پری مونده بود که منظور پسره چیه. وقتی توضیح دادم اونم یکم خندید ولی یکمم ناراحت شد. که البته لازم نبود به نظرم. میخواستیم مثل این دخترا که ماشین میفروشن پریا رو بذاریم رو میز مردم بیان خودجوش جذب بشن :)) ولی خب عملی نبود و پریا یکم بعد خسته شد و رفت. علیرضا اومد، آقا معین اومد (من هنوز نمیدونم چرا به این میگم آقا معین ولی دیگه عادت کردم!)، رفعتی اومد و 20 تومن کمک کرد و تولدمم تبریک گفت :)، خباز اومد. خیلیا اومدن الان یادم نیست همشونو. ولی میشه گفت تقریبا همه‌ی اونایی که رد میشدن رو میشناختم. از مزایای دوستان زیاد داشتن :) آخرای تایم ما یه دختر پسر از برق اومدن بیرون. به چشم انسانی واقعا از زیبایی‌های خلقت بودن هردو. زیبا بودنا:| خیلی. اومدم برا پسره توضیح بدم گفت خانم نمیخواد من میدونم جریان چیه. خیلی خب حالا! میذاشتی توضیح بدم میمردی؟! گفت ببینم شما صفری‌این؟ اینو گفت و فاتحه‌ی گوشاشو خوند. دخترا شروع کردن جیغ زدن که نه خیر ما 96ی هستیم و صفری خودتی بی‌ادب و اینا (هنوزم این فرهنگ صفری ستیزی در ترم بالاییا رو نمیفهمم. البته واکنش بد صفری‌ها به خندیدن ما رو هم نمیفهمم:|) گفتیم حالا چرا؟ گفت اخه دو سال من اینجا وایمیسادم و شما منو نشناختین. خلاصه کمک کرد و تا اومد بره دید که من به یکی گفتم میتونم وقتتونو بگیرم و گفت نه و رفت. انگار موهاشو اتیش زده باشن، عصبانی گفت اینجوری که نباید کمک جمع کنین باید برین طرفو بکشین بیارین سر میز. گفتم من که نمیتونم برم یقشونو بگیرم بگم بیاین. گفت الان درستش میکنم. کیفشو داد دست دوس دخترش و استیناشو زد بالا و رفت یقه‌ی یکیو بگیره که بیاد کمک کنه. بعد از کلی بحث و جدل با طرف، آقا با صورتی آویزان بازگشتند. ما همه با نیش‌های باز نگاش میکردیم. جانی گفت چی شد پس؟

غرفه رو تحویل یکی دیگه دادیم و رفتیم سر دینامیک، ترمو، علم مواد و ریاضی مهندسی. الآن یادم نمیاد اتفاق خاصی سر کلاسا افتاد یا نه. اتفاق مهم عصرش بود. آخ از تمرین عصرش.

از تالار دویدم رفتم کانون. تمرین ما بود و پویا و شهرزاد. یه ذره گرم کردیم. من و صالح رفتیم اجرا کنیم. اجرا تموم شد. مهدی گفت صبا تو یه چارچوبی داره که نمیذاره احساسی که داری رو به ما نشون بدی. اغراق کن. بیشتر بیشتر. یه بار دیگه رفتیم ولی راضی نشد. یه ذره خیره موند بهمون. گفت یه تمرین دارم واستون. راه برید راه برید راه برید. تندتر تندتر. بدوید. بدو صبا بدو. یکی رو جلوتون ببینید. میخواید بزنید. خیلی از دستش عصبانی‌اید. برسید بهش. بگیرش. گرفتی. بزنش. بزنش بیشتر. محکم‌تر بزنش. اینجا من گریم گرفته بود با گریه میزدمش و فوش میدادم. گفت بزنیدش. الان عصبی‌تر از هر وقتی هستین که تو تمام سال‌های زندگیتون بودین. بزنیدش. کشتینش. و من کشتمش. الان که مینویسمم حالم بد شده و نمیتونم درست نفس بکشم. گفت مرگشو درک کنید. من نمیتونستم نفس بکشم. گفت فرار کنید. راه هوا بسته شده بود و من نمیتونستم دیگه نفس بکشم. به در و دیوار چنگ میزدم و فرار میکردم. گفت حالا قایم بشین. تنهایین. و چراغا رو خاموش کرد. همه جا تاریک تاریک بود. گفت عصبانی باشید. بدترین دعوایی که تا حالا تو زندگیتون کردین. تو اون حال باشین. من بلند بلند گریه میکردم. صورتم و مقنعه‌ام خیس خیس بود. گلوم درد گرفته بود از بد نفس کشیدن. دقیقه‌ها گذشت و من همچنان نمیتونستم درست نفس بکشم و گریه میکردم. پسِ ذهنم هشدار میداد صدرا و ملی و نادیا دارن نگات میکنن. دارن نگات میکنن آروم باش. ولی هیچی فرق نمیکرد. مهدی چراغا رو روشن کرد و من رفتم بیرون. نشستم لب پنجره و ضجه زدم. شهرزاد بغلم کرده بود. پویا جلوم نشسته بود. مهدی وایساده بود و من میلرزیدم. رفتم رو صندلی نشستم و مهدی آب قند اورد که حالم بهتر شه. گفت صبا اون دفعه هم زیاد تو تمرین فرو رفته بودی. اگه دیدی حالت داره بد میشه ادامه نده. گفتم من آدمی نیستم که وسط تمرین ول کنم برم. تو که دیدی من انقدر دارم داغون میشم چرا نگفتی برم بیرون؟ گفت ببخشید... ازت میخوام دفعه‌ی بعد حتما بری بیرون. گفتم من تمام مدت خودم جلو چشمم بودم. خودمو زدم. خودمو کشتم. بدترین دعوامم با خودم بود. دو سال طول کشید تا من بتونم با خودم دوباره کنار بیام امشب همه چیو خراب کردی. من که نمیتونم از خودم فرار کنم. بعد خاطره‎ی کشته شدن خودشو واسم با لبخند تعریف کرد و من همچنان می‌لرزیدم. گفت صبا تو با اختلاف بهترین بازیگری هستی که تو کانون دیدم. میدونی که من آدمی نیستم که چرت و پرت بگم. اعتماد به نفستو الکی نیار پایین. گفتم میرم یه چرخ میزنم پایین و میام. ماجده پایین تو کانون بچه‌های آسمان بود. رفتم در زدم گفتم میتونم یه دیقه قرضش بگیرم؟ اومد بیرون و من بغلش کردم و های های گریه کردم. بنده خدا داشت از ترس سکته میکرد. هی میگفت چی شده. وقتی گفتم مال تمرینه عصبانی شد منو زد :)) تمرین اون شب خیلی خوب شد. تو اجرای بعد از اون مدیتیشن خیلی بهتر از قبلیا بودم. ولی خب الان خوب نیستم. و جرقه‌ی اون چیزایی که دیشب فهمیدم از همون شب زده شد.

  • صبا
  • چهارشنبه ۱۱ مهر ۹۷

۹۸۷

فردای تمرین. دست راستم کلا از کار افتاده. از ناکل‌ها تا کتف و کمر. دیشب باشگاه بوکس بود مثلا. بعد مسابقه دادیم مثلا. من باختن مثلا و عصبانی شدم واقعا و با مشت کوبیدم تو دیوار. الان دستم کبود شده و درد می‌کنه. بعد گوزن بودم. یه گوزن غمگین. بعد رویا بودم. از به‌زاد خواهش میکردم که با اون زن قرار نذاره. التماس کردم. جیغ زدم. گفتم اگه دوسم داری باهاش قرار نذار. گفت دوست ندارم. و من خندیدم. کلی خندیدم. به حماقتم و وفاداری کورکورانه‌ام. در همون حین گوزن بودن پای صالح که خرس بود پیچ خورد و تمرین به قول جناب کارگردان به زا رفت. نابود شد پاش. و من از تمرین دیشب راضی نبودم.

به علاوه‌ی اتفاقاتی که بعدش افتاد.

نمی‌دونم شایدم انصراف ندم. باید ببینم میتونم تحمل کنم یا نه. سخته واقعا. مخصوصا با وجود پویا که یه چیزایی رو حدس زده و باید جلوش خیلی رعایت کنم

  • صبا
  • چهارشنبه ۱۱ مهر ۹۷

۹۸۶

از هیشکی خوشت نمیاد نمیاد یهو از هر چی چپر چلاق و که‌که‌ی خالصه خوشت میاد

احمق

  • صبا
  • سه شنبه ۱۰ مهر ۹۷

۹۸۵

گفته بودم چقدر اون دختره که عاشق فلانیه و فلانی دوسش نداره و دختره داره ذره ذره زجر میکشه و هر پسری دم دستش میاد اذیت می‌کنه رو درک میکنم؟

  • صبا
  • سه شنبه ۱۰ مهر ۹۷
کل ایرانو، کل خاور میانه رو، کل جهانو، کل نسل انسانو بشوریم بره