۵۸ مطلب در آبان ۱۳۹۷ ثبت شده است

۱۰۹۹

دلم می‌خواد حالا که داره از هم می‌پاشه بغلش کنم بگم رفیق هر گندی بزنی من کنارت می‌مونم جمعت می‌کنم. هر قدرم ارزشامون متفاوت باشه. تو مشروب میخوری و سیگار میکشی و گل می‌زنی. من با دنت شکلاتی مست میشم و نماز می‌خونم و از بوی سیگار روی کتت لذت می‌برم. میگه بهم قول بده دیگه بهش هیچ حسی نداری. کاش مجبور نبودم واسه راحت شدن خیالت دروغ بگم پوجان. گفتم احتیاجی به قول نیست. ندارم. گفت یه سال علاقه بچه بازی نیست که دو روزه فراموش کنی. راس میگه خب. 

کاش می‌رفتیم یه جا تو با اون ژست تدی بر طور داد می‌کشیدی من جیغ می‌کشیدم و گریه میکردم و با گلوهای خسته و زخمی برمیگشتیم و تا ماه‌ها با کسی حرف نمی‌زدیم. حرفامونو فقط خودمون می‌فهمیدیم چون که تو تاریک‌ترین و غمگین‌ترین لایه‌های منو دیده بودی و من سردی و از هم گسیختگی روحتو درک کرده بودم.

پ.ن کسی می‌دونه چجوری میشه معتاد به گل رو ترک داد؟

  • صبا
  • چهارشنبه ۳۰ آبان ۹۷

واو اینجا چقدر چنج شده

غم وقت آزاد شدن یه زندانی سیاسی رو دارم که می‌بینه با وجود قربانی شدنش هیچی تغییر نکرده

  • صبا
  • چهارشنبه ۳۰ آبان ۹۷

۱۰۹۷

اینکه آدم دلش بخواد روز تولد کسی که دوسش داره کنارش باشه چیز زیادیه؟

  • صبا
  • چهارشنبه ۳۰ آبان ۹۷

۱۰۹۶

می‌خوام بگم اینکه من خودم رو برای تنها گذاشتن دوتا اکس لاور برای کادوی تولد و بغل و این چیزا -با وجود اینکه یکیشونو دوس دارم- ستایش می‌کنم، اصلا چیز بدی نیست.

پ.ن مامان دیروز گفت اگه داری اذیت میشی انصراف بده برو چیزی که دوس داری بخون. (گفته بودم قبلا) من با مهدی حرف زدم درمورد انصراف‌. قانعم کرد که کارشناسی رو تموم کنم و برای ارشد برم تئاتر. گفت تو هر ورودی کارشناسی تئاتر نهایتا دو نفر آدمای خوبی میشن. بقیه عادین. گفتم خب من در خودم نمی‌بینم که بتونم یکی از اون خوبا بشم. گفت اتفاقا تو خیلی استعداد داری. انقدری که توی تو توانایی پیشرفت می‌بینم تو خودم نمی‌بینم.

  • صبا
  • چهارشنبه ۳۰ آبان ۹۷

۱۰۹۵

میگم دوسش ندارم ولی وقتی می‌خنده دلم براش ضعف می‌ره و وقتی بحث جدی درباره‌ی آینده‌ش و برنامه‌هاش می‌کنه می‌خوام تا ابد دستمو بزنم زیر چونم و نگاش کنم. دور بودن ازش سخته و نزدیکش بودن سخت‌تر.

  • صبا
  • دوشنبه ۲۸ آبان ۹۷

1094

خب. از کجا شروع کنم. از پو شروع میکنم. از سه‌شنبه‌ی دو هفته پیش که من با حامی حرف زدم درباره‌ی ممد و بعد پو تنها باش صحبت کرد، یه جوری شده بود. (دیشب بهم گفت حامی ازش پرسیده تو با صبایی و اون گفته نه و یه سری چیزا بهش گفته که این طرز برخورد با من اشتباهه) سه‌شنبه‌ی هفته‌ی پیش بعد از کافه تئاتر بالاخره یه سری حرفا زد که نمیدونستم چجوری باید برداشت کنم. گفت هیچی سر جاش نیست. هشت ضلعی عشقی تو کانون هی داره بزرگ و بزرگ‌تر میشه. گفت یه نفرو دوس داره و نمیتونه راجع بهش فکر نکنه. وقتایی که از ممد پیشش غر میزنم هم عجیب میشه. دیشب بعد از یه عملیات شکنجه‌ی روانی تو اتوبوس بالاخره گفت که چشه. اونم نه به طور مستقیم. گفت که منو دوس داره و داره اذیت میشه و فقط زمان میخواد که کنار بیاد. نمیدونم انتظار داره فک کنم من براش با بقیه‌ی دخترا فرق میکنم یا مثلا وقتی اینجوری بهم میگه بگم وای عزیزم بیا بغلم؟ وقتی که از اول ترم تا حالا ملیکا ملیکا از دهنش نیفتاده و من در جریان تمام مخ زنی‌هاش با بقیه‌ی دخترا هستم انتظار داره به عنوان چیزی بیشتر از یه دوست خیلی صمیمی نگاه کنم؟ مسلما نه. واسه همینم هیچ کاری نکرده در قبال علاقه‌ش. امروز صبح زدیم رو دنده‌ی شوخی و همه چی (نه همه چی. تقریبا یه میزان کوچکی از چیزها) حل شد.

بریم سراغ درسم. دیروز سر دینامیک استاد یه سری تیر و میله و شکل فضایی کشید و من با نگاه کردن بهش حالم بهم خورد. هیچ گاردی نداشتم در مقابلشون. فقط کاملا یهو احساس نیاز شدید به بالا اوردن پیدا کردم. دیشب اینو به مامان گفتم و مامان امروز صبح طی یک اقدام انتحاری گفت که برو انصراف بده و چیزی که دوس داری بخون اگه انقد داری اذیت میشی. کی فکرشو میکرد! حالا من باید برم به طور جدی فکر کنم ببینم به درد چه کاری میخورم. و چقدر حقیرانه که تازه وقتی 19 سال و دو ماهته به این فکر بیفتی. واقعا چقدر حقیرانه... شنبه میان ترم مقاومت دارم و از الان عزای خوندنش رو گرفتم. سعی میکنم به خودم تلقین کنم که چقدر بلدم و چقدر همه چی لذت بخش و زیباست.

بریم سراغ ممد. آخ از بی‌شعوری‌های ممد. اگه این رفتارا رو از هر کس دیگه میدیدم انقدر اذیت نمیشدم. اصلا اذیت نمیشدم راستش. عملیات فراموشی و move on کردن داره به کندی ولی موفقیت آمیز پیش میره. نمیدونم پیشنهاد منشی صحنه شدن رو قبول کنم یا نه. اگه قبول کنم درسم و اعصابم به فنا میره جدا ولی خب یه تجربه‌ی بزرگه و به درد میخوره. نمیخوام از حسم بهش و کارایی که میکنه تعریف کنم.

فعلا تمام.

  • صبا
  • دوشنبه ۲۸ آبان ۹۷

۱۰۹۳

کی می‌دونه این سختی‌ها کی تموم میشه.

حس می‌کنم دارم تو یه سریال ترکی واقعی زندگی میکنم.

میام می‌نویسم چم شده. الان توان ذهنی روبه‌رویی با همه چیز رو ندارم

  • صبا
  • يكشنبه ۲۷ آبان ۹۷

۱۰۹۲

این پست رو که یادتونه.

بارون. خوابی که دیده بودم. اتوبوس. ساعت هفت شب. تاریکی. چشمای قهوه‌ایش. واسش خوابمو سانسور شده تعریف میکنم.

به حامی گفتم جدیدا خیلی حساس شدم. گفت آدم عاشق که میشه همینجوری میشه دیگه. گفتم نـــــــه. عشق نه. دوسش دارم فقط. گفت صبا با خودت روراست باش. عاشقش شدی.

  • صبا
  • جمعه ۲۵ آبان ۹۷

هفته‌ی طلایی

این هفته به بهترین نحو ممکن تموم شد. هفته‌ی جنگ بالاخره تموم شد. اما چجوری. اینجوری که من از صبحش سگ دپ بودم، امتحان دینامیک رو گند زدم و آخر شب هم زدیم شیشه‌ی کانون بچه‌های آسمان رو شکوندیم :) دلم می‌خواد بنویسم بگم چی شد و چرا من بعدش با علیرضا برگشتم خونه ولی واقعا حس ندارم و بالاخره بعد از پنج روز تمام اعصاب خردی و بدو بدو بالاخره دارم یه نفس راحت میکشم.

پ.ن مهدی گفت ب.ایی ما ساعت اداری نداره :))

  • صبا
  • پنجشنبه ۲۴ آبان ۹۷

۱۰۹۰

قطعا همه‌ی این حال بد تقصیر خودم و گناهانمه.

  • صبا
  • چهارشنبه ۲۳ آبان ۹۷

۱۰۸۹

من از تمام حسایی که نسبت بهش داشتم یه چیز یادم مونده. اینکه نگاهش linger نمی‌کنه. از روی من رد میشه و منو نمی‌بینه. دیروز چقدر خوشگل شده بودم و همچنان...

اذیت میشم میبینمش. می‌خوام همه چی تموم شه واقعا.

  • صبا
  • چهارشنبه ۲۳ آبان ۹۷

چرخ زنان و اسکل‌وارانه

من همین الان فهمیدم که فقط ۱۹ سالمه و هنوز بچم و می‌تونم اسکلانه در فضا گردش کنم :)

  • صبا
  • سه شنبه ۲۲ آبان ۹۷

۱۰۸۷

دوست دارم برم تو خیابون و بلند بلند داد بزنم مشقاااام موندهههه. مشقاااام موندهههه. با ریتم لالایی شب به خیر کوچولو

  • صبا
  • سه شنبه ۲۲ آبان ۹۷

به وقت پنج و نیم. درد من و بیداری تو.

حرف که می زنی انگار
سوسنی در صدایت راه می رود
حرف بزن
می خواهم صدایت را بشنوم،
تو باغبان صدایت بودی
و خنده ات
دسته کبوتران سفیدی
که به یک باره پرواز می کنند.
تو را دوست دارم
چون صدای اذان در سپیده دم
چون راهی که به خواب منتهی می شود،
تو را دوست دارم
چون آخرین بسته ی سیگاری در تبعید...
  • صبا
  • سه شنبه ۲۲ آبان ۹۷

۱۰۸۵

وقتی با اون حال تو پردیس دیدمش، وقتی کنارش میدویدم که به یه جا برسیم بشینیم، وقتی دیگه از شدت گریه نمیدونست چیکار کنه و سرشو با دو دست گرفته بود. تمام این وقتا نیاز بود که سفت بگیرمش و تو چشماش نگاه کنم و بگم من عاشقتم. انقد به من از کشته شدن حست بعد از مری نگو. واسم تعریف کن همه چیو ولی. ارغوانو تعریف کن. سه سال تنهاییتو تعریف کن قربونت برم. جنبه‌های جدیدتو بهم نشون بده. ولی اینجوری که اشک داره از چونه‌ات می‌ریزه بهم نگو چطور با کسایی که گفتن دوست دارن رفتار کردی. آخ که چقد سخته دوست داشتن آدمی که معشوقه‌اس یکی دیگه‌اس

  • صبا
  • دوشنبه ۲۱ آبان ۹۷

۱۰۸۴

از تصمیمی که گرفتم حدود بیست و هشت ساعت میگذره و من گند زدم توش. زنگ زد بهم گفت حالم بده گفتم بیا. این شد که یکی دو ساعت حرف زدیم و بعدم رفتیم کانون. لجن بزنن به اون تصمیم

  • صبا
  • دوشنبه ۲۱ آبان ۹۷

عمقی

از حال این روزا ننویسم که فقط گریه و زاریه. ولی از تصمیمم می‌تونم بگم. به رافا و نگار گفتم حواستون بهم باشه. دیگه می‌خوام تماسم رو باهاش قطع کنم. و سپس جناب دستیار کارگردان اومد تو کانون و گقت راستی بچه‌ها دوشنبه تمرین تئاتر جدیده ساعت چهار و نیم اینجا باشین. و ما سه تا این شکلی شدیم :) از این لبخند معمولیا نه ها. از اینا که از شدت سوختگی کاری جز لبخند زدن نمی‌تونی بکنی. نتیجتا این که من خیلی کم کانون میرم از این به بعد. کلاسامم کامل میرم. امتحانامم می‌خونم.

  • صبا
  • دوشنبه ۲۱ آبان ۹۷

بغل بغل بغاله

دیروز پر از بغل‌های با تعدی بود. پو خیلی آروم گفت صبا که حواسم جمعش شه و ممدو از پشت بغل کرد. دم نقلیه گفت وای می‌خوام واقعا بغلت کنم. نگاااار بیا اینو از طرف من بغل کن. بعد جون هیکل من بیشتر به پو میخورد تا نگار، من نگارو از طرف پو بغل کردم و اون صبا بود :)) آدمای عجیب و غریبی هستیم.

پ.ن عنوان رو از حرفای نیلوج زیبایم برداشتم.

  • صبا
  • دوشنبه ۲۱ آبان ۹۷

۱۰۸۱

من تصمیم گرفتم که همه چیو تموم کنم که انقد غصه نخورم و در حال پاره شدن نباشم همش

  • صبا
  • يكشنبه ۲۰ آبان ۹۷

۱۰۸۰

امروز دعوا شد. بین ممد و عری. نمی‌خوام تعریف کنم حالم بد میشه. فقط یه صحنه هی تو ذهنم تکرار میشه. ممد افتاده بود زمین و سه نفر داشتن میزدنش.

شبم داشتم باش حرف می‌زدم. اون گریه می‌کرد و من گریه میکردم. هی می‌خواستم بغلش کنم هی نشد. آخر سر دیدم واقعا دارم از غصه گسیخته میشم. انگشتمو کشیدم رو زانوش که آروم شه. که آروم شم.

  • صبا
  • شنبه ۱۹ آبان ۹۷

۱۰۷۹

اول هفته‌ای که با این غم سنگین شروع شه، شما ببین آخرش چیه.

  • صبا
  • شنبه ۱۹ آبان ۹۷

۱۰۷۸

منِ جدیِ بی‌حوصله‌ی غمگینو کسی نمی‌خواد. همه فقط واسه شوخیا و مسخره بازیا دوسم دارن. اصن اه.

  • صبا
  • جمعه ۱۸ آبان ۹۷

۱۰۷۷

گفتم هر وقت حس کردی زیاد حرف زدم بگو.

گفت نه تو خیلی باحالی. باید زودتر کشفت می‌کردم.

گفتم تو کشفم نکردی. خودم اومدم‌.

کاش همینجا مکالمه با یه بغل تموم میشد.

اما نشد

  • صبا
  • جمعه ۱۸ آبان ۹۷

1076

اگه خواستین یه روز منو با بدترین شکنجه‌ی روحی بکشین آهنگ ما به هم نمیرسیمِ گوگوش رو برام بذارین. با این حال این روزا دارم همش گوشش میدم. کار جدیدی نکردین.

  • صبا
  • جمعه ۱۸ آبان ۹۷

۱۰۷۵

میگه شبت به خیر خوب بخوابی رفیق

من هیچ من نگاه

  • صبا
  • جمعه ۱۸ آبان ۹۷

در میان شلوغی‌ها، نشسته یک گوشه‌ی آرام

ادم اگه دوتا امتحان و سه تا تکلیف و یه ارائه‌ و یه کوییز داشته باشه ولی حسشو نداشته باشه باید چه گلی بگیره به سرش؟ :))

  • صبا
  • پنجشنبه ۱۷ آبان ۹۷

احساسات هشت صبح

می‌خوام دستشو بگیرم

محکم

که انقدر نلرزه. نذارم که بلرزه

می‌خوام بغلش کنم

سرمو بذارم رو سینه‌اش

و جای قلبشو ببوسم

که انقدر تپش قلب نگیره.

نخواد قرص بخوره.

سیگار بکشه.

بغض کنه و با چشمای خیس به اون بگه خیلی در حقم بی‌انصافی کردی.

  • صبا
  • پنجشنبه ۱۷ آبان ۹۷

ما دخترانِ با معشوق‌هایمان به فنا رفتن هستیم

گفتم نیلوج چهار حالت داره

یا میگه نه و من به فنا نمیرم

یا میگه نه و من به فنا میرم

یا میگه آره و با هم به فنا میریم

یا میگه آره و با هم ادامه می‌دیم.

گفت چقدر سومی قشنگ بود.

  • صبا
  • چهارشنبه ۱۶ آبان ۹۷

۱۰۷۰

با استاد بزرگم، حامی، صحبت کردم و قرار شد برای اینکه بعدا حسرت کار نکرده رو نخورم برم واسه ممد شعر بخونم. تمام

  • صبا
  • سه شنبه ۱۵ آبان ۹۷

۱۰۶۹

خدایا چقدر دیدار تو نزدیکه و چقدر من گناهکار و کثیفم.

  • صبا
  • سه شنبه ۱۵ آبان ۹۷

یک جانِ کاملا دوستانه

دیشب گفت صبا. من که مردم اون هیچی. گفتم سلام. گفت از من ناراحتی؟ گفتم نه. می‌گفتم چی؟ اره ناراحتم که داری اینجوری با خودت می‌کنی؟ ناراحتم که ۲۳ سالته ولی هنوز انقدر بچه‌ای که نمی‌تونی با مشکلاتت روبه‌رو شی و برای فرار ازشون قرص میخوری؟ اونم ۹ جور خواب آور متفاوت. می‌گفتم ناراحتم که ساعت ۲:۳۰ به مریم زنگ می‌زنی و اونجوری باهات رفتار میشه؟ ناراحتم که هنوز دوسش داری؟

گفتم نه. چرا؟ گفت حس کردم امروز ازم ناراحت بودی تو کانون.

اره صبح که اومد واقعا ناراحت بودم از دستش. اون همه وقتی که براش گذاشته بودم و بهش درس داده بودم رو حروم کرده بود. فقط گفتم سلام. گفت امتحان چطور بود؟ گفتم خوب بود. پویا بریم.

گفتم اندازه‌ی بقیه بام صمیمی نیستی ولی من دیروز واقعا نگرانت بودم.گفت مرسی صبا جان.

  • صبا
  • سه شنبه ۱۵ آبان ۹۷

۱۰۶۷

یه کلمه میگه صبا و من رو مبل ذوب میشم و دستام شل میشه و قفسه‌ی سینه‌ام به خاطر ضربان قلبم درد می‌گیره.

  • صبا
  • دوشنبه ۱۴ آبان ۹۷

۱۰۶۶

به نظرم آدم همونجایی که می‌فهمه بچگی کردن خیلی کیف می‌ده و هر چی دیرتر بزرگ شه به نفعشه، همونجا یهو بزرگ میشه. بزرگ نه. پیر میشه

  • صبا
  • دوشنبه ۱۴ آبان ۹۷

۱۰۶۵

من حاضرم تو اونی باشی که آرومش می‌کنه، فقط آروم شه. همین

  • صبا
  • دوشنبه ۱۴ آبان ۹۷

تو

کاش اتفاقای امروز از یادم بره. چه غصه‌های عمیقی خوردم. فقط چندتا صحنه بمونه.

۱- من سر دینامیک. نگار می‌پرسه چته. میگم نگرانشم.

۲- افتاده رو چمنای خشک یادمان. خواب خوابه. میگه حالم بده تعادل ندارم.

۳- خوابیده بود رو مبل تو کانون. جمع شده بود تو خودش. موهاش پریشون‌تر از همیشه.

۴- می‌خوام بیدارش کنم. اسمشو صدا می‌زنم. بیدار نمی‌شه. میگم پویا بیدارش کن من نمی‌تونم. دستشو میذاره رو پاشو و محکم تکونش می‌ده. جلوشو میگیرم میگم اینجوری نه اشغال. نکنش.

۵- بافتمو انداختم روش که سردش نشه.

۶- سردمه. می‌خوام برم. بافتمو پیچیده دور خودش. میگم پویا من نمی‌تونم برش دارم میشه برداری برام؟ بافتو از روش می‌کشه و می‌ده دستم و میگه حق داری منم اگه ملی اینجا خوابیده بود سردش بود نمیتونستم ازش بگیرم. لبخند دردمند من.

۷- نیم ساعت قبل از امتحان زنگ زدم. ریجکت کرد.

۸- چراغ روشن کانون. امید. صالح و دوس دخترش. ناامیدی.

۹- ما به هم نمی‌رسیم. مثل خورشید و ماه. تن تو خاک بهشت تن من پر از گناه. با نگار تو تاریکی یادمان.

۱۰- اشکا تو پردیس. تو بغل جانی و ملیکا.

۱۱- الان

  • صبا
  • يكشنبه ۱۳ آبان ۹۷

غیبت نکنین

[کلاس علم مواد، ساعت ۱۵:۱۲]

من: مه‌گل دختر فلانی رو ندیدی؟

مه‌گل: ای نه. حالم ازش بهم می‌خوره مرتیکه رو.

من: وای من یه کراش عظیمی از ترم یک روش داشتم.

مه‌گل: صبا خره خاک تو سلیقه‌ات

[همانجا، ساعت ۱۵:۳۴]

فلانی: استاد میشه اینو یه بار دیگه توضیح بدین؟

من: مه‌گل این که جلوی من نشسته :|

مه‌گل: :|

  • صبا
  • جمعه ۱۱ آبان ۹۷

1062

من فهمیدم که هر چی هم تلاش کنم نمیشه که نمیشه که نمیشه که نمیشه.

گوگوش بخونه: ما به هم نمیرسیـــــــــم

  • صبا
  • پنجشنبه ۱۰ آبان ۹۷

۱۰۶۱

ببین کی دوباره دچار مصرف گرایی شده و یه مانتوی هشتاد تومنی که طرحش شکل سفره‌اس خریده.

من

  • صبا
  • پنجشنبه ۱۰ آبان ۹۷

چگونه هنگام دل‌بردن از دلبر گند نزدیم

گفتم تولدت مبارک. با اینکه تولد منو تبریک نگفتی نکبت.

گفت چیزی که مشخصه رو نمیگن. تولد تو معلومه که مبارکه.

خب من میخوام بگم که بله خر ذوق شدم. ولی تولد من روز عاشورا بود :)) وقتی می‌خواین مخ بزنین یکم ریز بشین تو حرفاتون.

  • صبا
  • چهارشنبه ۹ آبان ۹۷

۱۰۵۹

فصل امتحانات شد و داستان عاشقانه ایز لودینگ اِگِن :)

  • صبا
  • چهارشنبه ۹ آبان ۹۷

1058

ریچارد: برو و به دستش بیار چستر. و میتونم یه نصیحت کوچولو بهت بکنم؟

چستر:حتما

ریچارد: اگه به دستش آوردی، نذار از دستت بره. باور کن (پشیمون میشی)

چستر: ریچارد تو آدم خوبی هستی.

ریچارد: میدونم. و ازش متنفرم.

  • صبا
  • چهارشنبه ۹ آبان ۹۷

۱۰۵۷

ببین چقدر درس سختیه که علی بی مقدمه گفت: «سلام و درود. صبا به طور صریح دچار حاملگی شدم تمام.»

و من چقد خندیدم به این پسر :)

  • صبا
  • سه شنبه ۸ آبان ۹۷

سرسختانه میگم درس قشنگیه

کاش ریاضی مهندسی قشنگم یکم قابل فهم‌تر بود :)

  • صبا
  • سه شنبه ۸ آبان ۹۷

تو

دستات و آغوشت و بوسه‌هات و موهات و ریشات.

  • صبا
  • دوشنبه ۷ آبان ۹۷

۱۰۵۴

با توجه به سابقه‌ی درخشانم در گند زدن توی استوری گذاشتن می‌خوام بگم دیروز چی شد. واسه اونایی که نمیدونن سابقه‌ام چیه: یه بار یه عکس گرفتم گذاشتم استوری و روش نوشتم این حس خوب از کجا نشأت می‌گیره. زیرشم نوشتم از تو. خب حالا تا اینجا رواله. بعضی وقتا آدم حس خوبی داره نسبت به یه سریا. اصن من قبلش پیش پویا بودم. نگو پس زمینه‌ی عکس، عرفان که توی ایستگاه اتوبوس نشسته بوده، بوده -_- بعدش حالا یه سری ماجرا پیش اومد کار نداریم.

دیروز ازش خواستم بیاد تو کانون ما که راجع به یه مسئله‌ای صحبت کنیم. وقتی رفت می‌خواستم یه استوری بذارم و مصرع اول شعر حافظ که قراره برای کارگاه بازیگری چهارشنبه می‌خوام بخونم رو با ملت به اشتراک بذارم. حالا مصرع چیه. به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم. همینجوری یه عکس از فضای کانون گرفتم و کلی با سلیقه و فالان شعر رو نوشتم و اینا. یهو دیدم عکس چیه، عکس صندلی‌ای بود که عرفان روش نشسته بود :/ فقط میتونم سجده‌ی شکر به جا بیارم که فهمیدم و اون عکس رو استوری نکردم. ضمیر ناخودآگاه عزیزم چیکار داری می‌کنی با زندگی من؟ :)) خدا می‌دونه دوباره چه سوتفاهم‌هایی پیش میومد اگه اون عکس دیده می‌شد...

  • صبا
  • دوشنبه ۷ آبان ۹۷

دلتنگی کشنده‌ی یک هفته‌ی قهر

رفتم گفتم پویا بسه دیگه آشتی کنیم.

گفت باشه.

  • صبا
  • يكشنبه ۶ آبان ۹۷

۱۰۵۲

میخوام بگم دقیقا قد آغوش منی. نه زیادی نه کمی. ولی متاسفانه نمی‌دونم ابعادت چقدره همسر جان :)))

  • صبا
  • يكشنبه ۶ آبان ۹۷

حاصل خون

من فک می‌کنم که ما همه از نظر روحی و استعداد سعادت یابی یکسان آفریده شدیم ولی از نظر موقعیت اجتماعی نه. ما زن‌ها جنس دومیم. دلیل نمیشه که تلاش نکنیم برای اصلاح وضعیت موجود ولی این نوع آفرینش ماست. و ما موجودات به فاک سگ. اونم سگ سیاه.

  • صبا
  • يكشنبه ۶ آبان ۹۷

۱۰۵۰

زندگی بعضیا رو که آدم می‌بینه دلش می‌گیره. درگیر روزمرگی علی پوچ و پست. زندگی من یکی از اوناس؟ مسیر درستو بهم نشون دادن. وایسادم اول جاده و نگاه می‌کنم. میگم از محرم سال بعد آدم میشم. هر سال بدتر از پارسال...

  • صبا
  • يكشنبه ۶ آبان ۹۷

۱۰۴۹

فردا با عرفان قرار گذاشتم که باهاش در مورد دوستش صحبت کنم و بگم اگه میشه جمع و جور کنه این گنداشو. به حرمت علاقه‌ای که یه وقتی بهم داشت.

گندهای جناب دوست در قسمت‌های نگار و ف.احمدی و صفریِ عزیز منیره، خورده شده. به امید جمع شدگی آنان

  • صبا
  • يكشنبه ۶ آبان ۹۷
کل ایرانو، کل خاور میانه رو، کل جهانو، کل نسل انسانو بشوریم بره