۲۰ مطلب با موضوع «تئاتر» ثبت شده است

چگونه نقش خود را به خصلت‌های حیوانی‌اش برسانیم ۱۰۱

قراره یک هفته مار باشم. با خصوصیات مار زندگی کنم و آخر هفته‌ی بعد مار بشم.

خیلی می‌ترسم.

هر نقشی که موفق میشه یک خصیصه‌ی حیوانی داره. مثلا مارلون براندو توی پدرخوانده گوریله.

نقش من یه زن ضعیف و شکاک و نیش و کنایه‌زنه. پس مار بهش نزدیکه. قراره رفتار مار رو تقلید کنم و به نقش اضافه کنم. صدای هیس هیسش، حرکات ناگهانی سرش، نگاه خیره‌اش. همه‌ی اینا. به دنبال یه مستند خوب از مارها هستم :))

  • صبا
  • جمعه ۴ آبان ۹۷

تصمیم یکی مانده به نهایی

به مقدار زیادی از بچه‌های کانون ناراحت و دلخورم. بچه‌های کانون که میگم منظورم صالح و مهدی و پویاس فقط. غزاله که هیچی. پرنیانم کاری به کارم نداره. علیرضا و الهه فعلا خوبن. حانیه هم رفیقمه. چاره چیه؟ 

ببینید باید یه جمع بندی تا اینجا بکنم براتون. اول فهمیدم که از معاشرت با بچه‌ها حالم خوب نمیشه که هیچ صدبرابر بدترم میشه. بعد فهمیدم که از دیدن مریم و مهدی و رفتار جفتشون ناراحت میشم. بعد با پویا دعوام شد. بعد دیروز قدر یه عالم از دست مسئولیت پذیر نبودن اون سه تا حرص خوردم. امروزم که صالح گفت این موضوعی که من دارم واسش کلی بالا پایین میپرم موضوعی نیست که بخواد اعصاب خودشو به خاطرش خرد کنه و من گفتم واسه من مهمه که صد بار هم به تو گفتم هم به مهدی. نمی‌دونم گفت که خب واست مهمه که مهمه یا نه.

می‌خوام بگم این روابط از پایه درست نبوده. می‌خوام که از اون اکیپ بیام بیرون. تمام.

  • صبا
  • سه شنبه ۱ آبان ۹۷

از زیبایی‌های کارگاه بازیگری

بهمون تکلیف داد که گوزن‌ها و بوی خوش زن رو ببینیم و بتونیم تیپ شخصیت و شخصیت رو تشخیص بدیم

  • صبا
  • پنجشنبه ۲۶ مهر ۹۷

از دوشنبه تا پنج‌شنبه 2: سه‌شنبه

خب خب به نام خدا. یادآوری خاطرات خوب آدمو خوشحال می‌کنه. به صورت موضعی البته:)) سه‌شنبه به نوبه‌ی خودش روز عجیبی بود. از هفت صبح تا هشت شبش به معنای واقعی کلمه داشتم می‌دویدم. صبح که خندان و شاداب سوار سرویس شدم فکرشو نمیکردم شب وقتی دارم برمی‌گردم واسه گول زدن خودم بخندم و ته دلم بدونم که یه چیزایی رو خراب کردم که درست شدنشون خیلی طول میکشه. 

حالا صبحش چی شد. از دفتر انجمن یه سری میله و پلاکارد و سیم و رومیزی برداشتیم. نصفشو گذاشتیم تو غرفه‌ی دم تالارا و نصفشو غرفه‌ای که قرار بود سه‌راه برق باشه ولی در واقع روبه‌روی برق بود. من و جانی و ملیکا و تارا وایساده بودیم پشت میز و هرکی رد میشد ملیکا واسش کار خیریه رو توضیح میداد. اولین کسی که کارت کشید من و ملیکا اصلا حواسمون نبود عین احمقا سرمونو کرده بودیم تو رسیدش ببینیم چقدر کشیده :))) واقعا موقعیت خنده داری بود. من مهدیو دیدم و تو گوشش هدفون داشت صدامو نمیشنید. دویدم دنبالش و گفتم مهدی نمیخوای به خیریه‌ی بچه‌های آسمان کمک کنی؟ بیچاره خواب بود اصلا. دست کرد تو جیبش یه پنجی چروک و چرک درآورد داد. اگه بدونی چقدر همون پنج تومن ارزش داشت :) فک کن از مهدی پول گرفته بودم! اصن یه چیز غیر ممکن! بعد از یه ذره وقت ملیکا و تارا رفتن من موندم و جانی. بعد فاطمه و نگارم بهمون اضافه شدن و من مسئولیت معرفی کانون و پول گرفتن از مردم رو به عهده گرفتم. یه سریا کمک میکردن. یه سریا به بهانه‌ی کلاس داشتن میپیچوندن و یه سریا وقتی بهشون میگفتی میتونم چند دقیقه وقتتونو بگیرم به طور قاطع میگفتن نه! حالا بیا گوش کن شاید مشتری شدی :| ولی اعتقادی به گوش کردن نداشتن. بعد پریا اومد. پریا با آرایش غلیظش و تیپ خفنش و لحن تحریک کنندش:) به یه اکیپ از پسرای نساجی که داشتن رد میشدن گفت سلــام میتونم چند دقیقه وقتتونو بگیرم؟ یکی از پسرا دستشو گرفت جلوی چشماش و گفت خانم من اصلا نمیتونم شما رو نگاه کنم :)) اینجا بود که من از خنده ترکیدم. و الان که فک میکنم میبینم همچین حرکتی قشنگی نبوده ولی واقعا انقدر این کارش خنده دار بود که اگه نمیخندیدم به طنز توهین میشد. پری مونده بود که منظور پسره چیه. وقتی توضیح دادم اونم یکم خندید ولی یکمم ناراحت شد. که البته لازم نبود به نظرم. میخواستیم مثل این دخترا که ماشین میفروشن پریا رو بذاریم رو میز مردم بیان خودجوش جذب بشن :)) ولی خب عملی نبود و پریا یکم بعد خسته شد و رفت. علیرضا اومد، آقا معین اومد (من هنوز نمیدونم چرا به این میگم آقا معین ولی دیگه عادت کردم!)، رفعتی اومد و 20 تومن کمک کرد و تولدمم تبریک گفت :)، خباز اومد. خیلیا اومدن الان یادم نیست همشونو. ولی میشه گفت تقریبا همه‌ی اونایی که رد میشدن رو میشناختم. از مزایای دوستان زیاد داشتن :) آخرای تایم ما یه دختر پسر از برق اومدن بیرون. به چشم انسانی واقعا از زیبایی‌های خلقت بودن هردو. زیبا بودنا:| خیلی. اومدم برا پسره توضیح بدم گفت خانم نمیخواد من میدونم جریان چیه. خیلی خب حالا! میذاشتی توضیح بدم میمردی؟! گفت ببینم شما صفری‌این؟ اینو گفت و فاتحه‌ی گوشاشو خوند. دخترا شروع کردن جیغ زدن که نه خیر ما 96ی هستیم و صفری خودتی بی‌ادب و اینا (هنوزم این فرهنگ صفری ستیزی در ترم بالاییا رو نمیفهمم. البته واکنش بد صفری‌ها به خندیدن ما رو هم نمیفهمم:|) گفتیم حالا چرا؟ گفت اخه دو سال من اینجا وایمیسادم و شما منو نشناختین. خلاصه کمک کرد و تا اومد بره دید که من به یکی گفتم میتونم وقتتونو بگیرم و گفت نه و رفت. انگار موهاشو اتیش زده باشن، عصبانی گفت اینجوری که نباید کمک جمع کنین باید برین طرفو بکشین بیارین سر میز. گفتم من که نمیتونم برم یقشونو بگیرم بگم بیاین. گفت الان درستش میکنم. کیفشو داد دست دوس دخترش و استیناشو زد بالا و رفت یقه‌ی یکیو بگیره که بیاد کمک کنه. بعد از کلی بحث و جدل با طرف، آقا با صورتی آویزان بازگشتند. ما همه با نیش‌های باز نگاش میکردیم. جانی گفت چی شد پس؟

غرفه رو تحویل یکی دیگه دادیم و رفتیم سر دینامیک، ترمو، علم مواد و ریاضی مهندسی. الآن یادم نمیاد اتفاق خاصی سر کلاسا افتاد یا نه. اتفاق مهم عصرش بود. آخ از تمرین عصرش.

از تالار دویدم رفتم کانون. تمرین ما بود و پویا و شهرزاد. یه ذره گرم کردیم. من و صالح رفتیم اجرا کنیم. اجرا تموم شد. مهدی گفت صبا تو یه چارچوبی داره که نمیذاره احساسی که داری رو به ما نشون بدی. اغراق کن. بیشتر بیشتر. یه بار دیگه رفتیم ولی راضی نشد. یه ذره خیره موند بهمون. گفت یه تمرین دارم واستون. راه برید راه برید راه برید. تندتر تندتر. بدوید. بدو صبا بدو. یکی رو جلوتون ببینید. میخواید بزنید. خیلی از دستش عصبانی‌اید. برسید بهش. بگیرش. گرفتی. بزنش. بزنش بیشتر. محکم‌تر بزنش. اینجا من گریم گرفته بود با گریه میزدمش و فوش میدادم. گفت بزنیدش. الان عصبی‌تر از هر وقتی هستین که تو تمام سال‌های زندگیتون بودین. بزنیدش. کشتینش. و من کشتمش. الان که مینویسمم حالم بد شده و نمیتونم درست نفس بکشم. گفت مرگشو درک کنید. من نمیتونستم نفس بکشم. گفت فرار کنید. راه هوا بسته شده بود و من نمیتونستم دیگه نفس بکشم. به در و دیوار چنگ میزدم و فرار میکردم. گفت حالا قایم بشین. تنهایین. و چراغا رو خاموش کرد. همه جا تاریک تاریک بود. گفت عصبانی باشید. بدترین دعوایی که تا حالا تو زندگیتون کردین. تو اون حال باشین. من بلند بلند گریه میکردم. صورتم و مقنعه‌ام خیس خیس بود. گلوم درد گرفته بود از بد نفس کشیدن. دقیقه‌ها گذشت و من همچنان نمیتونستم درست نفس بکشم و گریه میکردم. پسِ ذهنم هشدار میداد صدرا و ملی و نادیا دارن نگات میکنن. دارن نگات میکنن آروم باش. ولی هیچی فرق نمیکرد. مهدی چراغا رو روشن کرد و من رفتم بیرون. نشستم لب پنجره و ضجه زدم. شهرزاد بغلم کرده بود. پویا جلوم نشسته بود. مهدی وایساده بود و من میلرزیدم. رفتم رو صندلی نشستم و مهدی آب قند اورد که حالم بهتر شه. گفت صبا اون دفعه هم زیاد تو تمرین فرو رفته بودی. اگه دیدی حالت داره بد میشه ادامه نده. گفتم من آدمی نیستم که وسط تمرین ول کنم برم. تو که دیدی من انقدر دارم داغون میشم چرا نگفتی برم بیرون؟ گفت ببخشید... ازت میخوام دفعه‌ی بعد حتما بری بیرون. گفتم من تمام مدت خودم جلو چشمم بودم. خودمو زدم. خودمو کشتم. بدترین دعوامم با خودم بود. دو سال طول کشید تا من بتونم با خودم دوباره کنار بیام امشب همه چیو خراب کردی. من که نمیتونم از خودم فرار کنم. بعد خاطره‎ی کشته شدن خودشو واسم با لبخند تعریف کرد و من همچنان می‌لرزیدم. گفت صبا تو با اختلاف بهترین بازیگری هستی که تو کانون دیدم. میدونی که من آدمی نیستم که چرت و پرت بگم. اعتماد به نفستو الکی نیار پایین. گفتم میرم یه چرخ میزنم پایین و میام. ماجده پایین تو کانون بچه‌های آسمان بود. رفتم در زدم گفتم میتونم یه دیقه قرضش بگیرم؟ اومد بیرون و من بغلش کردم و های های گریه کردم. بنده خدا داشت از ترس سکته میکرد. هی میگفت چی شده. وقتی گفتم مال تمرینه عصبانی شد منو زد :)) تمرین اون شب خیلی خوب شد. تو اجرای بعد از اون مدیتیشن خیلی بهتر از قبلیا بودم. ولی خب الان خوب نیستم. و جرقه‌ی اون چیزایی که دیشب فهمیدم از همون شب زده شد.

  • صبا
  • چهارشنبه ۱۱ مهر ۹۷

۹۸۷

فردای تمرین. دست راستم کلا از کار افتاده. از ناکل‌ها تا کتف و کمر. دیشب باشگاه بوکس بود مثلا. بعد مسابقه دادیم مثلا. من باختن مثلا و عصبانی شدم واقعا و با مشت کوبیدم تو دیوار. الان دستم کبود شده و درد می‌کنه. بعد گوزن بودم. یه گوزن غمگین. بعد رویا بودم. از به‌زاد خواهش میکردم که با اون زن قرار نذاره. التماس کردم. جیغ زدم. گفتم اگه دوسم داری باهاش قرار نذار. گفت دوست ندارم. و من خندیدم. کلی خندیدم. به حماقتم و وفاداری کورکورانه‌ام. در همون حین گوزن بودن پای صالح که خرس بود پیچ خورد و تمرین به قول جناب کارگردان به زا رفت. نابود شد پاش. و من از تمرین دیشب راضی نبودم.

به علاوه‌ی اتفاقاتی که بعدش افتاد.

نمی‌دونم شایدم انصراف ندم. باید ببینم میتونم تحمل کنم یا نه. سخته واقعا. مخصوصا با وجود پویا که یه چیزایی رو حدس زده و باید جلوش خیلی رعایت کنم

  • صبا
  • چهارشنبه ۱۱ مهر ۹۷

از دوشنبه تا پنج شنبه 1: دوشنبه

روز اولی که در این هفته پر ماجرا بود و میخوام براتون تعریف کنم دوشنبه بود. پویا تو گروه گفت بچه‌ها 12 جلسه با آزادیه کانون باشین. من گفتم من تا 12:30 کلاسم و نمیتونم حتی سی ثانیه از کلاسو بپیچونم و بیام. گفت باشه تو 12:45 بیا فقط بیا. آقا من بدو بدو از دانشکده مکانیک که این کله‌ی دانشگاهه رفتم امور فرهنگی که اون کله‌ی دانشگاهه. از دامنه‌ی این کوه به قله‌ آن کوه. رفتم کانون دیدم عه مانتوی عزیزم که روز قبلش جا گذاشته بودم تو پلاتو رو صندلیه :)) مهدی هم نشسته بود اون گوشه رفتم باش یه کم حرف زدم مقدمه چینی کردم گفتم چهارشنبه اردوی باغ ابریشم صفریاس. مهدی هم سریع دوزاریش افتاد که میخوام چی بگم. از روی صندلی اومد جلو و به لبه‌ی صندلی نزدیک‌تر شد و دستشو زد به کمرش و با لحن اگه جرئت داری ادامه بده گفت آهااا خـــــــب. منم که پرروتر از این حرفا با نیش باز گفتم هیچی دیگه من تمرین چهارشنبه رو نمیام. گفت باشه امروز عصر ساعت 4:30 پلاتو باش. گفتم نه امروزم نمیتونم بمونم عجله دارم باید برم. خلاصه یکی اون گفت یکی من. یهو وسط بحث از دهنم دررفت گفتم:«بابا اپیزود ما که خوبه.» وقتی من اینو گفتم آیا منظورم این بود که احتیاجی به تمرین نداریم و آی ما چه بازیگرای خوبی هستیم؟ نه. منظورم این بود که نسبت به اپیزودهای دیگه بیشتر پیش رفته. خدایی اپیزود بقیه همه داغونه. فقط ما و پویا و شهرزاد یکم به بستن کار نزدیک شدیم. دور نشم از بحث. تا اینم گفتم مهدی منفجر شد :)) «اپیزود شما خوبه؟ اپیزود شما در حد سریالای جم تی‌ویه الان. ینی چی که نمیتونم بیام تمرین» و از همین قبیل صحبت‌ها. حالا کاری ندارم. بالاخره راضی شد که چهارشنبه و دوشنبه تمرین رو نباشم. رفتیم دفتر آقای آزادی واسه جلسه‌ی شورا. طبق گفته‌ی پویا، سجاد و پویا در طول جلسه چت بودن :| من کجا دارم زندگی میکنم واقعا. یه ذره صحبت کردیم و پویا به عنوان دبیر انتخاب شد... کی فکرشو میکرد. شاید اگه من دبیر شده بودم مهدی، ... . نه من ادامه نمیدم. پس شد آنچه شد. ملیکا زنگ زد و گفت زود بیا پردیس همه منتظر توایم. منم از دفتر آقای آزادی اومدم بپرم تو کانون که دیدم به به. برادر محترم و مکرم حسین ر اونجاس. منم که اصلا انگار نه انگار که دیدم، فقط رفتم کانون گفتم سلام مانتومو برداشتم گفتم خدافظ و رفتم به سمت پردیس. همه بودن (به جز نگار، فاطمه، مکت و جانی) بعد از چند دیقه برادر بسیجی وارد شد :) من گفتم خواهرا من از همین گوشه خارج میشم میرم پیش حسین تو کانون میشینم قشنگ استفاده میکنم از محضرش. گفتن نه زشته بری. بعد نگو اصن مراسم اشتی کنون بوده (اشتی فاکین کنون! اونم بین چه کسایی؟ همونایی که چشم ندارن همو ببینن و اگه یکی از در حراست وارد دانشکده شه اون یکی خودشو از طبقه چهار میندازه پایین صرفا برای اینکه تو یه ساختمون نباشن) اومد گفت بچه‌ها گفتن یه سری کدورت پیش اومده از طرف شما و من عذر خواهی میکنم از خدمتتون اگر همچین چیزی بوده گفتم نه خواهش میکنم نفرمایین اگرم چیزی بوده از طرف شما بوده من که مشکلی با شما نداشتم و ندارم و منم عذر میخوام اگه باعث کدورتی شدم. بله همین جملات ردوبدل شد! کدورت! حالا اون در حین حرف زدن داشت کفشاشو نگاه میکرد من داشتم به ماجده چشم غره میرفتم. بعد بچه‌های پررو گفتن باید مهمون کنین و نصف نصف. آقای برادر بسیجی میخواست خودش مهمون کنه گفتم لازم نکرده. تو تریا که جفتمون سرمون پایین بود و کنار هم جلوی میز وایساده بودیم، گفتم شما میدونستین امروز همچین چیزیه؟ یه چیزایی زمزمه کرد و من از وسط حرفاش یه امروز صبح رو شنیدم فقط. اومد کارت بکشه گفتم خانم نصفشو حساب کنین. گفت کامل بکشین. گفتم نصف بکشین. گفت خانم میگم کامل بکشین. گفتم برو اون ور ببینم. خانم نصف بکشین. رمزتو بگو. بگیر کارتتو. و بله من رمزشو حفظم الان :))) و بله در تمام مدتی که ما جروبحث میکردیم اون خانم بیچاره که کارت میکشه هی منو نگاه میکرد هی اونو نگاه میکرد. الان تو گروه اد شده. بعد پی‌ام من پی‌تم نمیده که یه وخ تو گروه نچسبن به هم پیامامون حلال خدا حروم نشه یه وقت.

پ.ن برای بار هزارم دنت شت ور یو ایت.

  • صبا
  • پنجشنبه ۵ مهر ۹۷

از مصائب شورا ۲

قشنگ ضرب‌المثل هر دم از این باغ بری می‌رسد رو آدم تو این کانون حس می‌کنه. روابطشون از منحنی در فضای سه بعدی هم پیچیده‌تره. و جالبه هم‌چنان با هم دوستن و رفت و آمد دارن.

  • صبا
  • يكشنبه ۱ مهر ۹۷

از مصائب شورا و بازیگر بودن

جو کانون داره خفه کننده میشه و من امروز انقد واسه بیرون زدن از اونجا عجله کردم که مانتو و شارژرمو جا گذاشتم. ممکنه براتون سوال پیش بیاد که چطور مانتومو جا گذاشتم من آخه. باید بگم چون کارگاه بدن داشتیم لباسمو عوض کرده بودم.

  • صبا
  • يكشنبه ۱ مهر ۹۷

دانشگاهِ پرمعضلِ ما

این زوج بودن که دیروز کات کردن. واقعا نمیشه از ظاهر روابط، باطنشونو تشخیص داد، نه؟ :|

از طرفی ناراحتم که چه بلایی قراره سر پسره بیاد (نگران دختره نیستم. بلده چیکار کنه) از طرفی غصه‌ی جو بدی که حالا بینمون پیش میاد رو می‌خورم. از طرفی هم خوشحالم. توضیحی هم ندارم برای خوشحالیم. برید با قضاوتاتون خوش باشین. ^^

پ.ن دیروز پس کله‌ی برادر بسیجی رو دیدم. تا سه ربع چشمام می‌سوخت. 

  • صبا
  • سه شنبه ۲۷ شهریور ۹۷

۹۴۷

امروز دوباره چهار ساعت بیکاری و بعد پویا زنگ زد گفت تمرین کنسل شده. 

و زوج محبوب من کات کردن.

  • صبا
  • دوشنبه ۲۶ شهریور ۹۷

کمک

دارم همینجوری بدون توقف دنبال ایده‌های عاشقانه واسه متن یلدا میگردم. میشه گفت متن رو می‌خونم یکم تو دهنم بالا میارم ولی خب قورباغه و استفراغ را قورت بده و کارتو انجام بده. نتیجه این شده که متنی که مهدی گفت دوبرابر باشه یه حدود یک برابر و ربعی رسیده :/ و من اگه انقد (انگشتای شست و اشاره رو به قدر یک اپسیلون فاصله می‌ده) دیگه تقلا کنم روانی میشم. از اونجا که این متن مال من نیست و مال خانم کچوییه (چشمک!) نمدونم که دیگه باید چیکار کنم و از کی کمک بگیرم‌. پذیرای هرگونه ایده‌ای از طرف شما هستیم.

  • صبا
  • شنبه ۲۷ مرداد ۹۷

تئاتر تجربی

وحشت و هراس تنها بر فراز یک خوابگاه یا خانه

به کمین ننشته است؛

ذهن دالان‌هایی دارد هراسناک‌تر از جاهای مادی...

خویشتن پنهان‌شده در پس خویشتنمان،

بیش از هر چیز هراس می‌انگیزد،

قاتل مخفی‌شده در سرای ما،

ناچیزترین موجب دهشت است.

امیلی دیکنسون

  • صبا
  • جمعه ۲۶ مرداد ۹۷

۹۱۱

دل بدنم واسه تمرین تنگ شده بود.

(خواهر جمله را از خانواده خواستگاری می‌کند)

  • صبا
  • پنجشنبه ۲۵ مرداد ۹۷

کارگاه بدن

شر شر عرق‌ ریختم از خجالت. منی که نمی‌تونم پشت تلفن زبون بریزم چرا مسئولیتی رو قبول می‌کنم که به این مهارت احتیاج داره؟

  • صبا
  • شنبه ۲۰ مرداد ۹۷

دبیری، آرزوی نهان

_ دبیر کانون تئاتر دانشگاه صنعتی اصفهان هستم...

در تمام مکالمات من با کسانی که ممکن است استاد کارگاه ترم بعد باشند این جمله موجود است. آیا من واقعا میتونم این مسئولیت سنگین رو به عهده بگیرم؟

  • صبا
  • شنبه ۲۰ مرداد ۹۷

تئاتری‌ترین

وای چقدر وحید رو می‌فهمم. نمی‌دونم اصلا همچین چیزی رو واقعا تجربه کردم یا توی تصوراتم بوده ولی کاملا موقعیت رو درک می‌کنم و خودم رو به جاش می‌بینم. فک کنم همین هفته‌ی پیش بود که داشتم فکر میکردم اگه یهو یکی وسط اجرا دیگه نتونه ادامه بده چی میشه. اگه نخندن چی میشه. اگه تئاتر کمدی اجرا کنم و نخندن چی میشم؟ قطعا تا امشبم کاری که وحید کرد. کاری که گنده رو ادامه نمی‌دادم. ولی واقعا اگر قراره وارد تئاتر شم باید حواسم به خودم باشه. و می‌دونم که این اتفاق احتمال افتادنش کمه. منی که با یه داد مهدی گریم می‌گیره. با متن حفظ نبودن صالح بهم میریزم و احساساتم انقدر گسترده‌اس... آیا هیچ وقت می‌تونم در یک موقعیت مشابه خودم رو جمع و جور کنم؟

  • صبا
  • شنبه ۲۰ مرداد ۹۷

یلدا

ضبط یلدا تموم شد. پنج دقیقه و بیست ثانیه. اگه بخوام خیلــــــی با حس بخونم میشه 6 دقیقه. از لحن نسبتا راضی بودم ولی از صدام راضی نبودم باید برم درستش کنم. کم کم همه چی داره سر جاش قرار میگیره

  • صبا
  • يكشنبه ۱۰ تیر ۹۷

ایده‌های دیگه برای متن شب یلدا

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • صبا
  • شنبه ۲۶ خرداد ۹۷

متن برای اجرای شب یلدا

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • صبا
  • سه شنبه ۲۲ خرداد ۹۷

مربوط به کانون و تردیدهایمان

یکی از لحظات نمادین حضور من در کانون اون وقتی بود که من و مریم از آب سردکن برگشتیم تو کانون و دیدیم سجاد داره فیلم می‌گیره و یه پوز جذابیت گرفته بودیم حسین مسخرمون کرد چه خانمای جذابی و ما از خنده ترکیدیم.

حالا که من عضو شورام مردم چجوری‌ منو به خاطر میارن؟ دوست ماجی یا رفیق مریم و پویا؟

  • صبا
  • چهارشنبه ۹ خرداد ۹۷
کل ایرانو، کل خاور میانه رو، کل جهانو، کل نسل انسانو بشوریم بره