۶ مطلب با موضوع «رایحه‌ای از گذشته» ثبت شده است

۱۰۴۳

اگر از غر زدن‌های گاه و بی‌گاه عرض که چرا هنوز تنهاس و کسی باش دوست نشده صرف نظر کنیم میشه گفت جدا دوست خوبیه و به من خیلی کمک می‌کنه. بوی ادکلنش سر اون روز ناهار رو پل دانشکده هنوز تو مشاممه :)

پ.ن وی آدمی بود که باید هر چیز را تجربه می‌کرد و سرش به سنگ میخورد

  • صبا
  • سه شنبه ۱ آبان ۹۷

از دوشنبه تا پنج‌شنبه 2: سه‌شنبه

خب خب به نام خدا. یادآوری خاطرات خوب آدمو خوشحال می‌کنه. به صورت موضعی البته:)) سه‌شنبه به نوبه‌ی خودش روز عجیبی بود. از هفت صبح تا هشت شبش به معنای واقعی کلمه داشتم می‌دویدم. صبح که خندان و شاداب سوار سرویس شدم فکرشو نمیکردم شب وقتی دارم برمی‌گردم واسه گول زدن خودم بخندم و ته دلم بدونم که یه چیزایی رو خراب کردم که درست شدنشون خیلی طول میکشه. 

حالا صبحش چی شد. از دفتر انجمن یه سری میله و پلاکارد و سیم و رومیزی برداشتیم. نصفشو گذاشتیم تو غرفه‌ی دم تالارا و نصفشو غرفه‌ای که قرار بود سه‌راه برق باشه ولی در واقع روبه‌روی برق بود. من و جانی و ملیکا و تارا وایساده بودیم پشت میز و هرکی رد میشد ملیکا واسش کار خیریه رو توضیح میداد. اولین کسی که کارت کشید من و ملیکا اصلا حواسمون نبود عین احمقا سرمونو کرده بودیم تو رسیدش ببینیم چقدر کشیده :))) واقعا موقعیت خنده داری بود. من مهدیو دیدم و تو گوشش هدفون داشت صدامو نمیشنید. دویدم دنبالش و گفتم مهدی نمیخوای به خیریه‌ی بچه‌های آسمان کمک کنی؟ بیچاره خواب بود اصلا. دست کرد تو جیبش یه پنجی چروک و چرک درآورد داد. اگه بدونی چقدر همون پنج تومن ارزش داشت :) فک کن از مهدی پول گرفته بودم! اصن یه چیز غیر ممکن! بعد از یه ذره وقت ملیکا و تارا رفتن من موندم و جانی. بعد فاطمه و نگارم بهمون اضافه شدن و من مسئولیت معرفی کانون و پول گرفتن از مردم رو به عهده گرفتم. یه سریا کمک میکردن. یه سریا به بهانه‌ی کلاس داشتن میپیچوندن و یه سریا وقتی بهشون میگفتی میتونم چند دقیقه وقتتونو بگیرم به طور قاطع میگفتن نه! حالا بیا گوش کن شاید مشتری شدی :| ولی اعتقادی به گوش کردن نداشتن. بعد پریا اومد. پریا با آرایش غلیظش و تیپ خفنش و لحن تحریک کنندش:) به یه اکیپ از پسرای نساجی که داشتن رد میشدن گفت سلــام میتونم چند دقیقه وقتتونو بگیرم؟ یکی از پسرا دستشو گرفت جلوی چشماش و گفت خانم من اصلا نمیتونم شما رو نگاه کنم :)) اینجا بود که من از خنده ترکیدم. و الان که فک میکنم میبینم همچین حرکتی قشنگی نبوده ولی واقعا انقدر این کارش خنده دار بود که اگه نمیخندیدم به طنز توهین میشد. پری مونده بود که منظور پسره چیه. وقتی توضیح دادم اونم یکم خندید ولی یکمم ناراحت شد. که البته لازم نبود به نظرم. میخواستیم مثل این دخترا که ماشین میفروشن پریا رو بذاریم رو میز مردم بیان خودجوش جذب بشن :)) ولی خب عملی نبود و پریا یکم بعد خسته شد و رفت. علیرضا اومد، آقا معین اومد (من هنوز نمیدونم چرا به این میگم آقا معین ولی دیگه عادت کردم!)، رفعتی اومد و 20 تومن کمک کرد و تولدمم تبریک گفت :)، خباز اومد. خیلیا اومدن الان یادم نیست همشونو. ولی میشه گفت تقریبا همه‌ی اونایی که رد میشدن رو میشناختم. از مزایای دوستان زیاد داشتن :) آخرای تایم ما یه دختر پسر از برق اومدن بیرون. به چشم انسانی واقعا از زیبایی‌های خلقت بودن هردو. زیبا بودنا:| خیلی. اومدم برا پسره توضیح بدم گفت خانم نمیخواد من میدونم جریان چیه. خیلی خب حالا! میذاشتی توضیح بدم میمردی؟! گفت ببینم شما صفری‌این؟ اینو گفت و فاتحه‌ی گوشاشو خوند. دخترا شروع کردن جیغ زدن که نه خیر ما 96ی هستیم و صفری خودتی بی‌ادب و اینا (هنوزم این فرهنگ صفری ستیزی در ترم بالاییا رو نمیفهمم. البته واکنش بد صفری‌ها به خندیدن ما رو هم نمیفهمم:|) گفتیم حالا چرا؟ گفت اخه دو سال من اینجا وایمیسادم و شما منو نشناختین. خلاصه کمک کرد و تا اومد بره دید که من به یکی گفتم میتونم وقتتونو بگیرم و گفت نه و رفت. انگار موهاشو اتیش زده باشن، عصبانی گفت اینجوری که نباید کمک جمع کنین باید برین طرفو بکشین بیارین سر میز. گفتم من که نمیتونم برم یقشونو بگیرم بگم بیاین. گفت الان درستش میکنم. کیفشو داد دست دوس دخترش و استیناشو زد بالا و رفت یقه‌ی یکیو بگیره که بیاد کمک کنه. بعد از کلی بحث و جدل با طرف، آقا با صورتی آویزان بازگشتند. ما همه با نیش‌های باز نگاش میکردیم. جانی گفت چی شد پس؟

غرفه رو تحویل یکی دیگه دادیم و رفتیم سر دینامیک، ترمو، علم مواد و ریاضی مهندسی. الآن یادم نمیاد اتفاق خاصی سر کلاسا افتاد یا نه. اتفاق مهم عصرش بود. آخ از تمرین عصرش.

از تالار دویدم رفتم کانون. تمرین ما بود و پویا و شهرزاد. یه ذره گرم کردیم. من و صالح رفتیم اجرا کنیم. اجرا تموم شد. مهدی گفت صبا تو یه چارچوبی داره که نمیذاره احساسی که داری رو به ما نشون بدی. اغراق کن. بیشتر بیشتر. یه بار دیگه رفتیم ولی راضی نشد. یه ذره خیره موند بهمون. گفت یه تمرین دارم واستون. راه برید راه برید راه برید. تندتر تندتر. بدوید. بدو صبا بدو. یکی رو جلوتون ببینید. میخواید بزنید. خیلی از دستش عصبانی‌اید. برسید بهش. بگیرش. گرفتی. بزنش. بزنش بیشتر. محکم‌تر بزنش. اینجا من گریم گرفته بود با گریه میزدمش و فوش میدادم. گفت بزنیدش. الان عصبی‌تر از هر وقتی هستین که تو تمام سال‌های زندگیتون بودین. بزنیدش. کشتینش. و من کشتمش. الان که مینویسمم حالم بد شده و نمیتونم درست نفس بکشم. گفت مرگشو درک کنید. من نمیتونستم نفس بکشم. گفت فرار کنید. راه هوا بسته شده بود و من نمیتونستم دیگه نفس بکشم. به در و دیوار چنگ میزدم و فرار میکردم. گفت حالا قایم بشین. تنهایین. و چراغا رو خاموش کرد. همه جا تاریک تاریک بود. گفت عصبانی باشید. بدترین دعوایی که تا حالا تو زندگیتون کردین. تو اون حال باشین. من بلند بلند گریه میکردم. صورتم و مقنعه‌ام خیس خیس بود. گلوم درد گرفته بود از بد نفس کشیدن. دقیقه‌ها گذشت و من همچنان نمیتونستم درست نفس بکشم و گریه میکردم. پسِ ذهنم هشدار میداد صدرا و ملی و نادیا دارن نگات میکنن. دارن نگات میکنن آروم باش. ولی هیچی فرق نمیکرد. مهدی چراغا رو روشن کرد و من رفتم بیرون. نشستم لب پنجره و ضجه زدم. شهرزاد بغلم کرده بود. پویا جلوم نشسته بود. مهدی وایساده بود و من میلرزیدم. رفتم رو صندلی نشستم و مهدی آب قند اورد که حالم بهتر شه. گفت صبا اون دفعه هم زیاد تو تمرین فرو رفته بودی. اگه دیدی حالت داره بد میشه ادامه نده. گفتم من آدمی نیستم که وسط تمرین ول کنم برم. تو که دیدی من انقدر دارم داغون میشم چرا نگفتی برم بیرون؟ گفت ببخشید... ازت میخوام دفعه‌ی بعد حتما بری بیرون. گفتم من تمام مدت خودم جلو چشمم بودم. خودمو زدم. خودمو کشتم. بدترین دعوامم با خودم بود. دو سال طول کشید تا من بتونم با خودم دوباره کنار بیام امشب همه چیو خراب کردی. من که نمیتونم از خودم فرار کنم. بعد خاطره‎ی کشته شدن خودشو واسم با لبخند تعریف کرد و من همچنان می‌لرزیدم. گفت صبا تو با اختلاف بهترین بازیگری هستی که تو کانون دیدم. میدونی که من آدمی نیستم که چرت و پرت بگم. اعتماد به نفستو الکی نیار پایین. گفتم میرم یه چرخ میزنم پایین و میام. ماجده پایین تو کانون بچه‌های آسمان بود. رفتم در زدم گفتم میتونم یه دیقه قرضش بگیرم؟ اومد بیرون و من بغلش کردم و های های گریه کردم. بنده خدا داشت از ترس سکته میکرد. هی میگفت چی شده. وقتی گفتم مال تمرینه عصبانی شد منو زد :)) تمرین اون شب خیلی خوب شد. تو اجرای بعد از اون مدیتیشن خیلی بهتر از قبلیا بودم. ولی خب الان خوب نیستم. و جرقه‌ی اون چیزایی که دیشب فهمیدم از همون شب زده شد.

  • صبا
  • چهارشنبه ۱۱ مهر ۹۷

از دوشنبه تا پنج شنبه 1: دوشنبه

روز اولی که در این هفته پر ماجرا بود و میخوام براتون تعریف کنم دوشنبه بود. پویا تو گروه گفت بچه‌ها 12 جلسه با آزادیه کانون باشین. من گفتم من تا 12:30 کلاسم و نمیتونم حتی سی ثانیه از کلاسو بپیچونم و بیام. گفت باشه تو 12:45 بیا فقط بیا. آقا من بدو بدو از دانشکده مکانیک که این کله‌ی دانشگاهه رفتم امور فرهنگی که اون کله‌ی دانشگاهه. از دامنه‌ی این کوه به قله‌ آن کوه. رفتم کانون دیدم عه مانتوی عزیزم که روز قبلش جا گذاشته بودم تو پلاتو رو صندلیه :)) مهدی هم نشسته بود اون گوشه رفتم باش یه کم حرف زدم مقدمه چینی کردم گفتم چهارشنبه اردوی باغ ابریشم صفریاس. مهدی هم سریع دوزاریش افتاد که میخوام چی بگم. از روی صندلی اومد جلو و به لبه‌ی صندلی نزدیک‌تر شد و دستشو زد به کمرش و با لحن اگه جرئت داری ادامه بده گفت آهااا خـــــــب. منم که پرروتر از این حرفا با نیش باز گفتم هیچی دیگه من تمرین چهارشنبه رو نمیام. گفت باشه امروز عصر ساعت 4:30 پلاتو باش. گفتم نه امروزم نمیتونم بمونم عجله دارم باید برم. خلاصه یکی اون گفت یکی من. یهو وسط بحث از دهنم دررفت گفتم:«بابا اپیزود ما که خوبه.» وقتی من اینو گفتم آیا منظورم این بود که احتیاجی به تمرین نداریم و آی ما چه بازیگرای خوبی هستیم؟ نه. منظورم این بود که نسبت به اپیزودهای دیگه بیشتر پیش رفته. خدایی اپیزود بقیه همه داغونه. فقط ما و پویا و شهرزاد یکم به بستن کار نزدیک شدیم. دور نشم از بحث. تا اینم گفتم مهدی منفجر شد :)) «اپیزود شما خوبه؟ اپیزود شما در حد سریالای جم تی‌ویه الان. ینی چی که نمیتونم بیام تمرین» و از همین قبیل صحبت‌ها. حالا کاری ندارم. بالاخره راضی شد که چهارشنبه و دوشنبه تمرین رو نباشم. رفتیم دفتر آقای آزادی واسه جلسه‌ی شورا. طبق گفته‌ی پویا، سجاد و پویا در طول جلسه چت بودن :| من کجا دارم زندگی میکنم واقعا. یه ذره صحبت کردیم و پویا به عنوان دبیر انتخاب شد... کی فکرشو میکرد. شاید اگه من دبیر شده بودم مهدی، ... . نه من ادامه نمیدم. پس شد آنچه شد. ملیکا زنگ زد و گفت زود بیا پردیس همه منتظر توایم. منم از دفتر آقای آزادی اومدم بپرم تو کانون که دیدم به به. برادر محترم و مکرم حسین ر اونجاس. منم که اصلا انگار نه انگار که دیدم، فقط رفتم کانون گفتم سلام مانتومو برداشتم گفتم خدافظ و رفتم به سمت پردیس. همه بودن (به جز نگار، فاطمه، مکت و جانی) بعد از چند دیقه برادر بسیجی وارد شد :) من گفتم خواهرا من از همین گوشه خارج میشم میرم پیش حسین تو کانون میشینم قشنگ استفاده میکنم از محضرش. گفتن نه زشته بری. بعد نگو اصن مراسم اشتی کنون بوده (اشتی فاکین کنون! اونم بین چه کسایی؟ همونایی که چشم ندارن همو ببینن و اگه یکی از در حراست وارد دانشکده شه اون یکی خودشو از طبقه چهار میندازه پایین صرفا برای اینکه تو یه ساختمون نباشن) اومد گفت بچه‌ها گفتن یه سری کدورت پیش اومده از طرف شما و من عذر خواهی میکنم از خدمتتون اگر همچین چیزی بوده گفتم نه خواهش میکنم نفرمایین اگرم چیزی بوده از طرف شما بوده من که مشکلی با شما نداشتم و ندارم و منم عذر میخوام اگه باعث کدورتی شدم. بله همین جملات ردوبدل شد! کدورت! حالا اون در حین حرف زدن داشت کفشاشو نگاه میکرد من داشتم به ماجده چشم غره میرفتم. بعد بچه‌های پررو گفتن باید مهمون کنین و نصف نصف. آقای برادر بسیجی میخواست خودش مهمون کنه گفتم لازم نکرده. تو تریا که جفتمون سرمون پایین بود و کنار هم جلوی میز وایساده بودیم، گفتم شما میدونستین امروز همچین چیزیه؟ یه چیزایی زمزمه کرد و من از وسط حرفاش یه امروز صبح رو شنیدم فقط. اومد کارت بکشه گفتم خانم نصفشو حساب کنین. گفت کامل بکشین. گفتم نصف بکشین. گفت خانم میگم کامل بکشین. گفتم برو اون ور ببینم. خانم نصف بکشین. رمزتو بگو. بگیر کارتتو. و بله من رمزشو حفظم الان :))) و بله در تمام مدتی که ما جروبحث میکردیم اون خانم بیچاره که کارت میکشه هی منو نگاه میکرد هی اونو نگاه میکرد. الان تو گروه اد شده. بعد پی‌ام من پی‌تم نمیده که یه وخ تو گروه نچسبن به هم پیامامون حلال خدا حروم نشه یه وقت.

پ.ن برای بار هزارم دنت شت ور یو ایت.

  • صبا
  • پنجشنبه ۵ مهر ۹۷

۹۴۲

من یادمه ما اون روز اول که اومدیم باغ ابریشم همین خانم نون... که الان اون بالا وایساده داره سخنرانی می‌کنه اومد تو الاچیق، گفت آمار خودکشی تو صنعتی انقدره، امار اعتیاد... ، میزان استرس... ، تعداد اخراجی... ، ولی شما نگران نباشینا. و با چه لحنی. با یه لهجه‌ی غلیظ حالت تهوع آور اصفهانی و تن صدای شل و یکنواختِ کشنده. من عمرا اگه دانشجوهامو بدم دست این دیوونه.

  • صبا
  • جمعه ۲۳ شهریور ۹۷

۹۴۱

من امروز اومدم در یه حالت معنوی فرو برم که پق، جیغ کشان و با دهان باز روی پله‌ها زمین خوردم و پخش شدم :) 

یه پسر بنده خدایی هم داشت شیرینی نذری پخش می‌کرد گفتم وای ماجده شیرینی. ماجده برگشت بززززز با چشماش لیزر انداخت به پسره بیچاره :))) اونم اومد سینیو گرفت جلومون. قشنگ از چشماش می‌خوندم که داره تو دلش میگه بخورین نخورده‌های بدبخت. بکنین تو چش و چارتون گشنه‌ها. خب شما هم اگه دو ساعت تو برق آفتاب تشنه و گشنه راه برین همین میشین. ما رو مسخره نکنین.

می‌خواستم یه پیکسل یازهرا هم بگیرم ولی دیدم کنار آقا سمندریان یه ذره جالب نمیشه :٬/ 

همون پیکسل سمندریان که مهدی می‌خواست سرش منو بکشه چرا که گفته بودم یه ذره خزه :)

چه لبخند شیرینی داری می‌زنی بهم زندگی. کیه که ندونه پشت لبت یه لجنزار منتظرمه

  • صبا
  • پنجشنبه ۲۲ شهریور ۹۷

647

امروز با ماجده و فاطمه رفتیم واسه جلال تیموری کادو بخریم. هم واسه تولدش هم واسه تشکر از کمکایی که به فاطمه کرده. قرار بود نه و ربع همه دم ایستگاه بی‌ار‌تی بزرگمهر باشیم. من یه ربع به نه تازه بیدار شدم :)) کلی دویدم و نفس نفس زدم آخرش ساعت نه و نیم رسیدم. و هیچ کدومشون اونجا نبودن :/ :)) تو زندگی نمی‌خواد خیلی وقت شناس و دقیق باشین. نتیجش این میشه که همیشه باید منتظر بمونین. دیگه سوار شدیم رفتیم دروازه شیراز. اون مغازه‌ی تزئینی که فاطمه می‌خواست پیدا کنه پیدا نشد. در نتیجه سراغ دومین بهترین انتخاب رفتیم. کتاب. شهر کتابم که نزدیک بود. فاطمه می‌خواست براش از این دفترچه گوگولیا بگیره. آخه یه پسر ۲۷ ساله از دفترچه‌ی گوگولی گل‌گلی پارچه‌ای کوچولوی ناز... چرا خوشش نیاد *_*؟ :)) قرار بود پایان جمله یه چیز دیگه باشه که. حالا. کار نداریم. بعد از صدهاسال کتاب از چرتکه تا استراتژی که من تو یکی از کانالهای تلگرام دیده بودم خریدیم براش. می‌خواست یه بگ پارچه‌ای ۱۸ تومنی بخره :/ بالاخره خانم راضی شد به یه بگ کاغذی ساده پنج تومنی رضایت بده. پولای باباشه‌ها! چرا داره واسه جلال خرجش می‌کنه؟ :)) دیگه پیاده رفتیم تا پاز بعدم با اتوبوس گلستان شهدا. اخی چقد همشون بچه بودن :((

  • صبا
  • سه شنبه ۳ بهمن ۹۶
کل ایرانو، کل خاور میانه رو، کل جهانو، کل نسل انسانو بشوریم بره