با توجه به سابقه‌ی درخشانم در گند زدن توی استوری گذاشتن می‌خوام بگم دیروز چی شد. واسه اونایی که نمیدونن سابقه‌ام چیه: یه بار یه عکس گرفتم گذاشتم استوری و روش نوشتم این حس خوب از کجا نشأت می‌گیره. زیرشم نوشتم از تو. خب حالا تا اینجا رواله. بعضی وقتا آدم حس خوبی داره نسبت به یه سریا. اصن من قبلش پیش پویا بودم. نگو پس زمینه‌ی عکس، عرفان که توی ایستگاه اتوبوس نشسته بوده، بوده -_- بعدش حالا یه سری ماجرا پیش اومد کار نداریم.

دیروز ازش خواستم بیاد تو کانون ما که راجع به یه مسئله‌ای صحبت کنیم. وقتی رفت می‌خواستم یه استوری بذارم و مصرع اول شعر حافظ که قراره برای کارگاه بازیگری چهارشنبه می‌خوام بخونم رو با ملت به اشتراک بذارم. حالا مصرع چیه. به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم. همینجوری یه عکس از فضای کانون گرفتم و کلی با سلیقه و فالان شعر رو نوشتم و اینا. یهو دیدم عکس چیه، عکس صندلی‌ای بود که عرفان روش نشسته بود :/ فقط میتونم سجده‌ی شکر به جا بیارم که فهمیدم و اون عکس رو استوری نکردم. ضمیر ناخودآگاه عزیزم چیکار داری می‌کنی با زندگی من؟ :)) خدا می‌دونه دوباره چه سوتفاهم‌هایی پیش میومد اگه اون عکس دیده می‌شد...