دیشب گفت صبا. من که مردم اون هیچی. گفتم سلام. گفت از من ناراحتی؟ گفتم نه. می‌گفتم چی؟ اره ناراحتم که داری اینجوری با خودت می‌کنی؟ ناراحتم که ۲۳ سالته ولی هنوز انقدر بچه‌ای که نمی‌تونی با مشکلاتت روبه‌رو شی و برای فرار ازشون قرص میخوری؟ اونم ۹ جور خواب آور متفاوت. می‌گفتم ناراحتم که ساعت ۲:۳۰ به مریم زنگ می‌زنی و اونجوری باهات رفتار میشه؟ ناراحتم که هنوز دوسش داری؟

گفتم نه. چرا؟ گفت حس کردم امروز ازم ناراحت بودی تو کانون.

اره صبح که اومد واقعا ناراحت بودم از دستش. اون همه وقتی که براش گذاشته بودم و بهش درس داده بودم رو حروم کرده بود. فقط گفتم سلام. گفت امتحان چطور بود؟ گفتم خوب بود. پویا بریم.

گفتم اندازه‌ی بقیه بام صمیمی نیستی ولی من دیروز واقعا نگرانت بودم.گفت مرسی صبا جان.