دیروز پر از بغل‌های با تعدی بود. پو خیلی آروم گفت صبا که حواسم جمعش شه و ممدو از پشت بغل کرد. دم نقلیه گفت وای می‌خوام واقعا بغلت کنم. نگاااار بیا اینو از طرف من بغل کن. بعد جون هیکل من بیشتر به پو میخورد تا نگار، من نگارو از طرف پو بغل کردم و اون صبا بود :)) آدمای عجیب و غریبی هستیم.

پ.ن عنوان رو از حرفای نیلوج زیبایم برداشتم.