وقتی با اون حال تو پردیس دیدمش، وقتی کنارش میدویدم که به یه جا برسیم بشینیم، وقتی دیگه از شدت گریه نمیدونست چیکار کنه و سرشو با دو دست گرفته بود. تمام این وقتا نیاز بود که سفت بگیرمش و تو چشماش نگاه کنم و بگم من عاشقتم. انقد به من از کشته شدن حست بعد از مری نگو. واسم تعریف کن همه چیو ولی. ارغوانو تعریف کن. سه سال تنهاییتو تعریف کن قربونت برم. جنبه‌های جدیدتو بهم نشون بده. ولی اینجوری که اشک داره از چونه‌ات می‌ریزه بهم نگو چطور با کسایی که گفتن دوست دارن رفتار کردی. آخ که چقد سخته دوست داشتن آدمی که معشوقه‌اس یکی دیگه‌اس