خب. از کجا شروع کنم. از پو شروع میکنم. از سه‌شنبه‌ی دو هفته پیش که من با حامی حرف زدم درباره‌ی ممد و بعد پو تنها باش صحبت کرد، یه جوری شده بود. (دیشب بهم گفت حامی ازش پرسیده تو با صبایی و اون گفته نه و یه سری چیزا بهش گفته که این طرز برخورد با من اشتباهه) سه‌شنبه‌ی هفته‌ی پیش بعد از کافه تئاتر بالاخره یه سری حرفا زد که نمیدونستم چجوری باید برداشت کنم. گفت هیچی سر جاش نیست. هشت ضلعی عشقی تو کانون هی داره بزرگ و بزرگ‌تر میشه. گفت یه نفرو دوس داره و نمیتونه راجع بهش فکر نکنه. وقتایی که از ممد پیشش غر میزنم هم عجیب میشه. دیشب بعد از یه عملیات شکنجه‌ی روانی تو اتوبوس بالاخره گفت که چشه. اونم نه به طور مستقیم. گفت که منو دوس داره و داره اذیت میشه و فقط زمان میخواد که کنار بیاد. نمیدونم انتظار داره فک کنم من براش با بقیه‌ی دخترا فرق میکنم یا مثلا وقتی اینجوری بهم میگه بگم وای عزیزم بیا بغلم؟ وقتی که از اول ترم تا حالا ملیکا ملیکا از دهنش نیفتاده و من در جریان تمام مخ زنی‌هاش با بقیه‌ی دخترا هستم انتظار داره به عنوان چیزی بیشتر از یه دوست خیلی صمیمی نگاه کنم؟ مسلما نه. واسه همینم هیچ کاری نکرده در قبال علاقه‌ش. امروز صبح زدیم رو دنده‌ی شوخی و همه چی (نه همه چی. تقریبا یه میزان کوچکی از چیزها) حل شد.

بریم سراغ درسم. دیروز سر دینامیک استاد یه سری تیر و میله و شکل فضایی کشید و من با نگاه کردن بهش حالم بهم خورد. هیچ گاردی نداشتم در مقابلشون. فقط کاملا یهو احساس نیاز شدید به بالا اوردن پیدا کردم. دیشب اینو به مامان گفتم و مامان امروز صبح طی یک اقدام انتحاری گفت که برو انصراف بده و چیزی که دوس داری بخون اگه انقد داری اذیت میشی. کی فکرشو میکرد! حالا من باید برم به طور جدی فکر کنم ببینم به درد چه کاری میخورم. و چقدر حقیرانه که تازه وقتی 19 سال و دو ماهته به این فکر بیفتی. واقعا چقدر حقیرانه... شنبه میان ترم مقاومت دارم و از الان عزای خوندنش رو گرفتم. سعی میکنم به خودم تلقین کنم که چقدر بلدم و چقدر همه چی لذت بخش و زیباست.

بریم سراغ ممد. آخ از بی‌شعوری‌های ممد. اگه این رفتارا رو از هر کس دیگه میدیدم انقدر اذیت نمیشدم. اصلا اذیت نمیشدم راستش. عملیات فراموشی و move on کردن داره به کندی ولی موفقیت آمیز پیش میره. نمیدونم پیشنهاد منشی صحنه شدن رو قبول کنم یا نه. اگه قبول کنم درسم و اعصابم به فنا میره جدا ولی خب یه تجربه‌ی بزرگه و به درد میخوره. نمیخوام از حسم بهش و کارایی که میکنه تعریف کنم.

فعلا تمام.