سه‌شنبه شب بود. با نگار رفتیم کانون که درس بخونیم. بچه‌ها بالا تو پلاتو کارگاه بازیگری بودن. اولین هفته‌ای بود که حامی نمیومد و ممد باید به جاش کارگاه رو برگزار میکرد. یه ساعتی که درس خوندیم خسته شدیم گفتیم بریم بالا یه سر بزنیم برگردیم دوباره سر درس. از در پلاتو که رفتم تو صدای آهنگ تمرینو شنیدم حس‌ها برگشت. انگار شرطی شده باشم. با این آهنگ حتما باید خیالمو آزاد کنم. صدای ممد میگفت به چی فک کنیم. «... اون ور خیابون دعوا شده. کم کم نزدیک بشین. یه نفرو دارن میزنن. کسی که دوسش دارین رو دارن میزنن...» به اینجا که رسید فقط انقدری برام انرژی مونده بود که خودمو از پلاتو ببرم بیرون. تمام صحنه‌های اون روز تداعی میشد برام. مثل عددای یه سودوکو که دونه دونه تو جاهای مختلف قفلشون باز میشه اتفاقای اون روز رو میدیدم. مری داد زد بسه دیگه تمومش کنین. عری خیز برداشت سمتش و داد زد تو حق نداری حرف بزنی. تو خفه شو. و ممد. ممدی که عاشق مریه. نمیتونه ببینه کسی سرش داد میزنه. میخواد بره سمت عری که سه نفر پرتش میکنن رو زمین و میزننش. و من. منی که ممد رو دوس دارم و از دعوا میترسم و صدای بلند عصبیم میکنه. دو هفته بعد و سی ثانیه سر کارگاه. این وسط تنها کسی که فهمید من چمه و به نگار اشاره کرد جمعم کنه پو بود. ذیس ورلد ورکس این اِ وری استرنج وِی!