دیشب من و صالح و آقا معین با ماشین آقا معین رفتیم اصفهان. مهدی زنگ زد که اونم میاد. چهارتایی نشسته بودیم تو ماشین و آهنگ گوش می‌دادیم و روحمون از همنشینی با هم تازه می‌شد.

حرص میدن اکثر وقتا ولی انقدر خوشحالم که دارمشون و زندگیمو پیچیده‌تر کردن.