داشت روی اسم مری رو خط خطی می‌کرد گفتم خیلی خب خودکارو بده به من و آروم باش. تو نمیخوای اسمشو خط بزنی. نه وقتی که هنوز انقد دوسش داری و با یه زنگی که به گوشیش میزنن انقد حواست پرت میشه. گفت باباش بود اون موقع. گفتم تو که نمی‌دونستی. واسه همین بهم ریختی. گفت تو از کجا فهمیدی؟ و من متوجه شدم که زیادی پیش رفتم. قرار نیست بدونه که من نگاهمو ازش برنمی‌دارم. گفتم بالاخره آدم می‌بینه دیگه. همه فهمیدن. گفت نه همه نفهمیدن.

فقط می‌خوام که تموم شه این وضعم. حالا هرجور که شده.