ما اینجا یک صبای نسبتا آروم رو داریم. این چند روزه اتفاقای زیادی افتاد. حرف‌های مامان و بابا رو شنیدم. به مهدی گفتم. فرداش تو کانون زار زار گریه کردم. شب اپیزود دوم فصل اول بلک میرر رو دیدیم. دیروز خوشحال بودم نسبتا ولی‌. با مریم همیارم حرف زدیم. پیش مهندس کریمی رفتیم و از شدت افراطی بودنش بهت‌زده شدیم. حامی گفت به ممد یه چیزایی گفته و من سکته کردم. با پو آشتی کردیم. آخر شبم مشکلات رو با خانواده تا حدودی بهبود بخشیدیم. امروز قراره کیانا بیاد دانشگاهمون ببینمش. نسبتا خوبم :)