روی صندلی چوبی. پتو دورم. سونات مهتاب. کتاب جنگل نروژی روی پایم باز. منظره‌ی پیش رو درخت‌های خشک و لخت و سفید از برف و کوه‌های پیر و سپید سر. سه روز بی‌خبری از محبوب. دیگر معشوق نیست. فقط دوستی که اندکی محبوب‌تر از دیگران است. دست‌هایم به دنبال آخرین قطره‌ی گرمای مانده در لیوان چای به دور آن حلقه شده و با سوز سرما می‌جنگد. طره‌های مویی که از کش بیرون مانده با باد بازی میکنند. سکوت. مرگ پاییز.