من یک هفته است که تو رو ندیدم. پنج روزم هست که باهات حرف نزدم. تا قبل از دیشب که اس‌ام‌اس بدی و بگی یه چیزی بپرسم هم شدیداً نگرانت بودم.

گفتم بپرس. گفتی مری اخیرا استوری واسه اح نذاشته؟ حالمو نپرسیدی. از مری پرسیدی. گفتم نه.

گفتم خوبی؟ گفتی نمی‌دونم. دارم برمی‌گردم اصفهان. و من برای اولین بار توی این یک هفته آرزو کردم بمونی تهران. که من بتونم حداقل با خودم کنار بیام.