آخ من دیشب گند زدم. من یه ماجرایی که خودش بهم گفته بود رو بهش گفتم و نباید می‌گفتم. دیدم جلوی چشمم چه بلایی سر ذهنش اومد. گفتم این دو روزو فراموش کن. من هیچی نمی‌دونم. کاش من شلنگ رو جمع کنم و بیشتر از این همه چی رو به گه نکشم. پاشو بریم اصفهان تنها نمون خوابگاه.

دیروز با همه‌ی مریضی‌ای که داشتم و گنگ بودن سرم و بدن دردم، یه خوبی داشت. من به آرامش احساسی رسیدم. مطمئن شدم که دیگه بهش حسی فراتر از دوستی ندارم و این خیلی خوبه.