میتونم بگم با تمام وجود این شعرو درک کردم که بدتر از خواستن این لطمه‌ی نتوانستن، هی بخواهیم و رسیدن نتوانیم که چه. دیشب خیلی عجیب بود. نمی‌دونم بگم خوب بود، بد بود، مرگبار بود، چی بود. گفت میام تو صفحه چتت ولی نمیتونم باهات حرف بزنم. می‌گفت داره ذره ذره میکشتش. داره زجر میکشه و میمیره. اینا رو به من می‌گفت و من فقط گریه میکردم. کاری ازم برنمیاد. نه پیش روان‌درمانش می‌ره نه روانپزشک نه می‌ذاره حداقل من کنارش باشم کمکش کنم. میخواد رسما خودشو به فنای سیاه بده. برگشت دیشب پیشم. واسه یه مدت خیلی کوتاه. گفت کاش پیشم بودی تنها نمیموندم اینجوری عذاب بکشم. گفت می‌دونی ما هیچ وقت بهم نمی‌رسیم فقط حسرت کنار هم بودن رو میخوریم. اسمشو صدا کردم بهم گفت جانم عزیزم. بعد از یه مدت طولانی که با صدا کردن اسمش یا جواب نمی‌داد یا می‌گفت بله. توافق کردن با هم یه شب برگرده و از فرداش برای یه مدت طولانی نباشه. من این توافقا رو واسه روز می‌خوام. که ببینمش. صداشو بشنوم. با دست خودش که نه ولی با زیپ کاپشنش بازی کنم. گفت واسه روز نمیشه. کنترلی روش نداره.

من فقط دلم به شدت برای حضورش تنگ شده. فقط باشه. هیچی نگه اصن