روی زیر اندازمان دراز کشیده ایم که از خیسی چمن ها خیس شده . من به ستاره ی بالا ی سرم نگاه میکنم . به این فکر میکنم که چطور تصویرش در چشم ما می افتد . به مسئله ای که یک هفته است درگیر انم و حل نمیشود فکر میکنم . به لباس های نشسته به پادرد های مادرمهری . تو به من نگاه میکنی به موهایم که از روسری بیرون امده به چشم هایم که فقط خودم و خودت رگه های قرمز را در ان میبینیم به دست هایم که از محو کردن مداد کنته سیاه شده با ناخن های بلندم که بدون لاک زیباتر است .

اولین بار است که باهم شمال می اییم . ویلای عمه را گرفته ایم . با وجود کوچک بودنش ساحل اختصاصی هم دارد . شب تا صب کنار دریا مینشینیم . من به جمله ی سوالیزینگ فکر میکنم که میگفت از 12:00 به بعد حرف ها واقعی و شخصی میشوند . تو درباره ی دختر عمه ی سمجت حرف میزنی و من این بار به جای حرص خوردن خودم را به جای او میگذارم . مگر میشود تورا دوست نداشت فکر میکنم اه اه از این خزتر نمیشد!

با حقوق این ماهم برایت کت شلوار سورمه ای دوست داشتنی مان را می خرم


پ.ن. دو حالت داره :

1.سال های میگذره و قسمت نمیشه اینارو باهم تجربه کنیم .

2.من در بند دوم به جای فکر کردن به خز بودن فکر هایم به موهای بلند تو فکر میکنم