قسمتی اول:|

اینجا کجاس دیگه ؟ دیشب من تو اتاق خودم خوابیدم . نکنه دیشب یکی اومده مامان و بابامو کشته و من رو با خودش برده؟ نکنه بابا یه جور دکتر خلاف کار بوده که همکاراش برای انتقام از خودش کشتنش و برای انتقام از روحش من رو گروگان گرفتن ؟ نکنه بهشت اینجوریه ؟ دارم دری وری میگم ؟ یه صدا میگه : چرا عینه دیوونه ها وایسادی وسط اتاق؟ کف پاهام مثه اون وقتی که بابا مچمو واسه بودن تو سایت **** گرفت چسبیده به زمین . فقط میتونم گردنم رو 10 درجه بچرخونم و بقیه ی چرخش رو چشمام انجام میدن چون مثه بقیه ی اعضا از ترس خشک نشدن . یا خدا این دیگه کیه وایساده اون طرف اتاق و داره جلوی اینه به خودش عطر میزنه ؟ میگم : تورو خدا منو نکش . واسه چی منو با خودت اوردی اینجا؟ به خدا من هیچ کاری نکردم . تورو خدا بذار برم درس بخونم . از هاله عقب میفتم حالا . یه لحظه دستاش تو هوا وایمسته و برمیگرده منو نگاه میکنه . ولی بعد دوباره ادامه میده . این دفعه موهاشو مرتب میکنه . میگه : اگه هر ثانیه از عمرت رو به مسخره بازی نمیگذروندی چه زندگی پوچی داشتی .

ــ ببین من اصلا نمیفهمم داری چی میگی . فقط التماست میکنم به هر کی که قبول داری قسمت میدم ولم کن برم 

و همون موقع فکر میکنم اصلا مگه ادمایی که بقیه رو میدزدن به خدا و پیامبر اعتقاد دارن که دارم قسمش میدم .

ــ امروزم خودم صبحونه رو اماده کردم ولی فردا تو باید این کارو بکنی . قرارمون سر جاشه

یه جوری میگه انگار : هی صبا تو هر روز و هر لحظه داری این حرف رو میزنی لطفا زیرش نزن .

ــ مامان اینا دارن شب واسه شام میان .

میاد جلو و نگاهی به پیشونیم میندازه . دستشو میکشه رو شمال شرقی پیشونیم و اونجا میسوزه .

ــ خدافظ

من مثل یک جغد مبهوت وسط اتاق میمونم و صدای بسته شدن در میاد .