قسمتی دوم:|

جغد مبهوت داره راه میره و با فضای خونه ای که توشه اشنا میشه . اصلا هم تصمیم نداره حرف هایی که اون مرد رو زد واسه خودش تجزیه و تحلیل کنه . یه خونه اس ! عه صبا چه جالب انقد درس خوندی مغزت مثل کدو حلوایی فاسد شده . مبلاشم سبزه . یه قالی گرد کوچیک هم هست که فقط زیر مبل ها و میز جلوشون رو میگیره و بقیه ی خونه فقط سرامیکه . میخوره حدودا 150 متر و اینا باشه . اون مرده داشت چی میگفت؟امروز صبحونه رو خودم حاضر کردم؟ وای خدایا یه ضبط گوشه ی خونه گذاشتن . چقدر کوچولو و بامزس . سی دی های کنارش رو نگاه کن . کالکشن امیر تتلو! چی؟! خوب کاملا متوجه شدم که صاحب این خونه یه بی ازار خزه ! روی صندلی های توی اشپزخونه میشینم و فکر میکنم که مرده دیوانه بود . حتما دیوانه بود . یه فلش بک خیلی مبهم از سیزده به در 12 سالگیم مبینیم که دارم به فراموش کردن خاطرات فکر میکنم و همه ی ابر های سفید از بالای سرم میگذرن . یادم میاد که انقدر ترسیده بودم که همون موقع بلند شدم وایسادم و گفتم مامان . مامانم گفت چی شده و من هیچی نداشتم که بگم . فقط با دهن باز نگاش کردم . برگشتم به حال و دویدم جلوی اینه . من بودم ولی نه منی که میشناختم . منی که همیشه از 23 سالگیه خودم تصور میکردم . ابروهام هنوزم کلفت بود . خدارو شکر! موهامم رنگ نکرده بودم . بازم خدارو شکر! به خط های کنار لبم نگاه کردم . خط هایی که از بینیم تا کنار چونه ام ادامه داشتن . من پیرتر از 17 سالگیم شده بودم .