دیروز واقعا حالم خوب بود. مهدی اخر شب به من و صالح گفت بچه ها مرسی که هستین و حالمونو خوب میکنین خیلی دوستون دارم. از اجرام تعریف کرد. وقتی اجرا کردیم واسمون دست زد. مهدی که این تعریفا رو بکنه ینی ما دیگه جک نیکلسون صنعتی ایم :)) دیروز سر ناهار داشت از رومینا و اتفاقاتی که ترم یک بینشون افتاده بود میگفت. همه توی سالن خرازی نشسته بودیم. مهدی گفت اقا نشستیم تو ون به سمت دانشگاه یهو دیدم این دست منو گرفت. و هم زمان با حرفش ازادی اومد تو :)) در عرض سه ثانیه هر چی پخش کرده بودیم رو جمع کردیم. غذاها، لباسا، لپ تاپا و اسپیکرا، پروژکتور، وسایل صحنه همه چی خلاصه.

مهم ترین اتفاق اینکه دیروز البوم علیرضا اومد بیرون :) خیلی خوشحال بودم که بالاخره یه حرکت بزرگ انجام داده. قرار شد بیاد تو تشییع جنازه ی مهدی هم با ایرانپور ساز بزنن :)) در حالی که سجاد چته و داره روح مهدی رو میبینه و میگه مهدی دستمو بگیر دستمو بگیییییر.

یه قسمتایی از دیروز هم بود که رویا و بهزاد و لیلی و مهیار به عنوان دو زوجی که توی دعوا گیر کرده بودن سر هم داد میکشیدن. و اون قسمتا خنده دار ترین قسمتای روز :))) یه تیکش صالح حواسش نبود به جای رویا جان گفت صبا جان و بعد در حالی که هول کرده و سعی میکرد حرفشو عوض کنه گوشیش زنگ خورد. ملیکا دوست دخترش بود. عشق عجب ارتباطی به وجود میاره واقعا :))