ساعت دوازده و پنجاه و شیش دقیقه رسیدیم خونه. بعد از اون ترافیک وحشتناک. هشت نفر تو ماشین فرقدانی چپیده بودیم. گردن من و رودابه شکست. در رو دست ملیکا بسته شد و دستش پاره شد. بتادین ریخت رو مانتوی رودابه‌. مکتوب آخرشم کلشو از سانروف ماشین بیرون نکرد. پای سپیده له شد (من نشسته بودم روش 😂) ولی اونقدر خوش گذشت تو ماشین که. والا روحم تازه شد. تو سینما به حدی جیغ کشیدیم که صدای هیچ کدوممون دیگه درنمیومد. اون لحظه که گل رو خوردن :)) من و مه‌گل هر چی تو بغلمون بود پرت کردیم اون ور، جیغ می‌زدیم و بالا پایین میپریدیم و همو بغل میکردیم. واقعا خوشحالم که بردیم. هر چند حقمون نبود. 

برادر بسیجی هم ردیف‌ ما نشسته بود و من موقع نشستن بهش سلام کردم اونم جونش بالا اومد جواب داد. سید پشت ما نشسته بود جلومونم شانه و علی و محمدحسین و فرقدانی و مکتوب بودن.

یه تیکه از بازی من و مه‌گل داشتیم دانسته‌هامون از رامین رضاییان رو می‌گفتیم :)) مکتوب همه رو شنید و از خنده روده بر شده بود. عرق سوز؟ سیاه پوست؟

بعد از بازی هم به یه بدبختی من رفتم تو ماشین اونا بریم برج. برج که نرفتیم ولی همون شیخ صدوقم خوش گذشت.

بعدم مامانم اینا اومدن دنبالم.

مهم‌ترین دستاورد دیشب این بود که من به فوتبال علاقه‌مند شدم :))