دیشب که نمره های معادلاتو دادن فقط انقدر (فاصله ی انگشت سبابه و شستش یک اپسیلون است) مونده بود که از عصبانیت منفجر شم و با قمه برم دم خونه استاد. حالا اون وسط من دارم جز میزنم این عرب اومده میپرسه افتادی یا نه. خودش خوب شده ها. من میدونم. ولی اومده فضولی منو میکنه :| بعد میگم من دارم میرم رگمو بزنم بای. میگه برو برو قبلش اب بخور. من میخوام بدونم ایا در تمام جهان حیوان تر از کسی که وسط عصبانیت یکی دیگه مزه میریزه هست؟! نیست! حقیقتا نیست. این گونه بود که من تصمیم گرفتم در ملاقات بعدیم با این اقا تماما ایشونو ایگنور کنم و اگر فرصتش به دست اومد با کیف بزنم تو سرش.

محمدحسین شب فوتبال عصبانی شده بود و من عذرخواهی کرده بودم. ولی یه بار دیگه گفتم که خیال خودم راحت شه. نگو پسره به شدت جوش اورده بوده و شانه و بسیجی رو سر پل فلزی پرت کرده پایین.

دیروز معلوم نبود بچه ها چشونه. کلا فس بودن. ازشون وایب خوبی دریافت نمیکردم. این شد که وقتی پویا زنگ زد گفت پاشو بیا امورفرهنگی من با کله رفتم.

پویا دیروز دوست داشتنی نبود. سیگاری که کشیده بود بوی خیلی بدی میداد. توی افتاب نشسته بودیم. وسط جریان میکس هی حرف میزد و توضیح میداد و باعث شد اون پادکست برای من نابود شه -_- هر چی میگم پویا جان، ببند حلقتو. توجهی نمیکنه. اخرم تو اتوبوس من نشسته بودم تو پسرا. اصلا از این وضع راضی نبودم. این شد که گفتم من میرم عقب تو تنها بشین.

اینا همه دست به دست هم داد که وقتی عری رو میبینم به شدت ذوق کنم و ازش استوری بذارم :| ببینید مسئله ای که اینجا باید بهش توجه کرد اینه که من مغزم در اون لحظه معلوم نبود چجوری داره کار میکنه. یه عکس که در پسش عری نشسته و کنارش نوشتم این حس خوب از کجا نشأت میگیره. یکم پایین تر: از تو.

بعدم زود پاکش کردم ولی خب مثل اینکه دیده بود -_- بعد. این. انسان. خجالتی. و. به. شدت. عجیب استوری گذاشت که امییر :| دکمه ی ریست فکتوری من کجاس -_-

منم که نادان. ریپلای زدم اقای شریف باید بیاد ریستتون کنه؟! هاهاها گفت اره و من از شدت سرد بودن جوابش فریز شدم :| گفتم اها :| گفت هر چی نباشه داداشمه حس خوبیم بهم میده -_-

و تمام

 

اندکی پس از پایان : شریف اومده به ملی گفته صبا از عری استوری گذاشته :| و اینجا صبا خانم رو داریم که دو روز بعد وقتی باهاش چشم تو چشم میشه خیلی سرد سلام میکنه و عری له میشود -_-