آشنا شدن با آدمای جدید واقعا کار سختیه. اینکه اگه خوشت اومد ازشون زیادی باهاشون صمیمی نشی و اگه بدت اومد ازشون نزنی ادامه‌ی نسلشونو قطع کنی، واقعا عمل شاقیه. مثلا ما دیروز رفتیم آخرین اجرای تئاتر ناتان و تبیلت رو ببینیم. به آفرین دوست نیلوج هم اومده بود. دختر بانمک و گوگولی‌ و اینایی بود. دختر بود خلاصه. و یک حسینی نامی هم دوستش بود که اونم اومده بود. آیا از نظر آداب اجتماعی درسته که یه آقای واقعا نازیبا به زیبایی یه خانم، اونم در اولین برخورد توهین بکنه؟! نه دیگه درست نیست. بگذریم. احسان و علی سیفم بودن. احسان صدا قشنگمون با علی سیف ترسناک. هوری از دانشگاه با خواهرش اومده بود و همه دم در سالن نمایش جمع شده بودیم.

نیلوج زنگ زد رضا بیاد و آقا شروع کردن ناز کردن. من گوشیو گرفتم و طی یک عملیات کوبنده راضیش کردم بیاد. چه معنی داره شوهر خواهر انقد عشوه بیاد؟! وخی بیا دیگه عامو.

بعد عرضم به خدمتتون که من از ساعت شیش و نیم که تنها بودم و بچه‌ها یکی یکی رسیدن تا ساعت هفت و نیم که همه‌ی این جمع علاف دور هم وایساده بودن، سر پا بودم و به شما فکر می‌کردم جانان من :)). 

حتی بعدشم که با رضا تا هشت و نیم وایساده بودیم و دیگه هیشکی نمونده بود بازم به شما فکر می‌کردم جانان من :)) و اینکه خاک تو گورت که الان نیستی وایسی پیشم تا بابام بیاد و من مجبورم مزاحم رضا شم. 

کلا دیروز روز جالبی بود از شیش صبح که بیدار شدم تا یازده شب که دیگه افتادم و بیهوش شدم، یه کله دویدم. یه کله.

در اصطلاح ما مردای (!) صنعتی میگیم دیروز روز satisfyingای بود. :)