من تصمیم گرفتم پررویی‌های نسیم و آهو رو ببخشم و بذارم به حساب نفهمی و بچگیشون (روز ثبت نام به ماجده می‌گفتم ماجده نمی‌خوام فوش بدم به فلانیا. آدم نفهمیه. خیلی بیشعوره😂) و کمکشون کنم انسانیت و شعور رو در خودشون پرورش بدن. عرب امروز گفت علم مواد کنسله و ملی جیغ کشید و تارا دستاشو باز کرد که برقصه که خوشبختانه من جلوشو گرفتم :)) امروز با س.م تقریبا هم آغوش شدیم و سلام نکرد که البته بعد از اون حادثه‌ی عق زدن من تو صورتش یه ذره قابل درکه :)) 

خبر خوب اینکه من دبیر شدم ^^ تقریبا البته.

چایی امروز که با مه‌گل ریختیم خیلی چسبید. روحمون تازه شد. و دیگه اینکه انقد راه رفتم پوست کف پام رفته و بدون جوراب نمی‌تونم راه برم :) عجایب