من آدمی نیستم که واسه تموم شدن یه رابطه گریه کنم. ولی واسه خاطراتش دلم تنگ میشه.

اون شب که به جای ایموجی سوت زدن ایموجی بوس فرستاد.

اون شب که گفت مثه هروئین میمونی. به حرف زدن باهات معتاد شدم.

اون شب که گفت دوسم داره.

اون شب که داشتم از دم شیرینی فروشی آبی رد می‌شدم و گریه میکردم و می‌گفتم خب دلم تنگ میشه حق اینم ندارم؟ و راضی شد‌.

اون شبا که منو می‌ترسوند

اون روز که تو تریا گفت حسودیت شد و خندید و من رفتم بیرون

اون روز که بین تالار و دانشکده وایساده بودیم گفت مانتوت قشنگه

اون روز که غیرتی شده بود به عرض می‌گفت غلط کرده بهت گفته بیا بریم بیرون.

اون شب که عکس نیمکته رو گرفت گفت کنار هم بشینیم.

اون روزا که رفتیم شاهر

واقعا هیچ حسی بهش ندارم دیگه. و این برای خودمم ترسناکه. چطور میشه یه نفرو اونقدر دوست داشت و بعد یهو دیگه هیچی. اون قسمت از قلب خالی بشه. البته یهوام که نه.