روز اولی که در این هفته پر ماجرا بود و میخوام براتون تعریف کنم دوشنبه بود. پویا تو گروه گفت بچه‌ها 12 جلسه با آزادیه کانون باشین. من گفتم من تا 12:30 کلاسم و نمیتونم حتی سی ثانیه از کلاسو بپیچونم و بیام. گفت باشه تو 12:45 بیا فقط بیا. آقا من بدو بدو از دانشکده مکانیک که این کله‌ی دانشگاهه رفتم امور فرهنگی که اون کله‌ی دانشگاهه. از دامنه‌ی این کوه به قله‌ آن کوه. رفتم کانون دیدم عه مانتوی عزیزم که روز قبلش جا گذاشته بودم تو پلاتو رو صندلیه :)) مهدی هم نشسته بود اون گوشه رفتم باش یه کم حرف زدم مقدمه چینی کردم گفتم چهارشنبه اردوی باغ ابریشم صفریاس. مهدی هم سریع دوزاریش افتاد که میخوام چی بگم. از روی صندلی اومد جلو و به لبه‌ی صندلی نزدیک‌تر شد و دستشو زد به کمرش و با لحن اگه جرئت داری ادامه بده گفت آهااا خـــــــب. منم که پرروتر از این حرفا با نیش باز گفتم هیچی دیگه من تمرین چهارشنبه رو نمیام. گفت باشه امروز عصر ساعت 4:30 پلاتو باش. گفتم نه امروزم نمیتونم بمونم عجله دارم باید برم. خلاصه یکی اون گفت یکی من. یهو وسط بحث از دهنم دررفت گفتم:«بابا اپیزود ما که خوبه.» وقتی من اینو گفتم آیا منظورم این بود که احتیاجی به تمرین نداریم و آی ما چه بازیگرای خوبی هستیم؟ نه. منظورم این بود که نسبت به اپیزودهای دیگه بیشتر پیش رفته. خدایی اپیزود بقیه همه داغونه. فقط ما و پویا و شهرزاد یکم به بستن کار نزدیک شدیم. دور نشم از بحث. تا اینم گفتم مهدی منفجر شد :)) «اپیزود شما خوبه؟ اپیزود شما در حد سریالای جم تی‌ویه الان. ینی چی که نمیتونم بیام تمرین» و از همین قبیل صحبت‌ها. حالا کاری ندارم. بالاخره راضی شد که چهارشنبه و دوشنبه تمرین رو نباشم. رفتیم دفتر آقای آزادی واسه جلسه‌ی شورا. طبق گفته‌ی پویا، سجاد و پویا در طول جلسه چت بودن :| من کجا دارم زندگی میکنم واقعا. یه ذره صحبت کردیم و پویا به عنوان دبیر انتخاب شد... کی فکرشو میکرد. شاید اگه من دبیر شده بودم مهدی، ... . نه من ادامه نمیدم. پس شد آنچه شد. ملیکا زنگ زد و گفت زود بیا پردیس همه منتظر توایم. منم از دفتر آقای آزادی اومدم بپرم تو کانون که دیدم به به. برادر محترم و مکرم حسین ر اونجاس. منم که اصلا انگار نه انگار که دیدم، فقط رفتم کانون گفتم سلام مانتومو برداشتم گفتم خدافظ و رفتم به سمت پردیس. همه بودن (به جز نگار، فاطمه، مکت و جانی) بعد از چند دیقه برادر بسیجی وارد شد :) من گفتم خواهرا من از همین گوشه خارج میشم میرم پیش حسین تو کانون میشینم قشنگ استفاده میکنم از محضرش. گفتن نه زشته بری. بعد نگو اصن مراسم اشتی کنون بوده (اشتی فاکین کنون! اونم بین چه کسایی؟ همونایی که چشم ندارن همو ببینن و اگه یکی از در حراست وارد دانشکده شه اون یکی خودشو از طبقه چهار میندازه پایین صرفا برای اینکه تو یه ساختمون نباشن) اومد گفت بچه‌ها گفتن یه سری کدورت پیش اومده از طرف شما و من عذر خواهی میکنم از خدمتتون اگر همچین چیزی بوده گفتم نه خواهش میکنم نفرمایین اگرم چیزی بوده از طرف شما بوده من که مشکلی با شما نداشتم و ندارم و منم عذر میخوام اگه باعث کدورتی شدم. بله همین جملات ردوبدل شد! کدورت! حالا اون در حین حرف زدن داشت کفشاشو نگاه میکرد من داشتم به ماجده چشم غره میرفتم. بعد بچه‌های پررو گفتن باید مهمون کنین و نصف نصف. آقای برادر بسیجی میخواست خودش مهمون کنه گفتم لازم نکرده. تو تریا که جفتمون سرمون پایین بود و کنار هم جلوی میز وایساده بودیم، گفتم شما میدونستین امروز همچین چیزیه؟ یه چیزایی زمزمه کرد و من از وسط حرفاش یه امروز صبح رو شنیدم فقط. اومد کارت بکشه گفتم خانم نصفشو حساب کنین. گفت کامل بکشین. گفتم نصف بکشین. گفت خانم میگم کامل بکشین. گفتم برو اون ور ببینم. خانم نصف بکشین. رمزتو بگو. بگیر کارتتو. و بله من رمزشو حفظم الان :))) و بله در تمام مدتی که ما جروبحث میکردیم اون خانم بیچاره که کارت میکشه هی منو نگاه میکرد هی اونو نگاه میکرد. الان تو گروه اد شده. بعد پی‌ام من پی‌تم نمیده که یه وخ تو گروه نچسبن به هم پیامامون حلال خدا حروم نشه یه وقت.

پ.ن برای بار هزارم دنت شت ور یو ایت.