فردای تمرین. دست راستم کلا از کار افتاده. از ناکل‌ها تا کتف و کمر. دیشب باشگاه بوکس بود مثلا. بعد مسابقه دادیم مثلا. من باختن مثلا و عصبانی شدم واقعا و با مشت کوبیدم تو دیوار. الان دستم کبود شده و درد می‌کنه. بعد گوزن بودم. یه گوزن غمگین. بعد رویا بودم. از به‌زاد خواهش میکردم که با اون زن قرار نذاره. التماس کردم. جیغ زدم. گفتم اگه دوسم داری باهاش قرار نذار. گفت دوست ندارم. و من خندیدم. کلی خندیدم. به حماقتم و وفاداری کورکورانه‌ام. در همون حین گوزن بودن پای صالح که خرس بود پیچ خورد و تمرین به قول جناب کارگردان به زا رفت. نابود شد پاش. و من از تمرین دیشب راضی نبودم.

به علاوه‌ی اتفاقاتی که بعدش افتاد.

نمی‌دونم شایدم انصراف ندم. باید ببینم میتونم تحمل کنم یا نه. سخته واقعا. مخصوصا با وجود پویا که یه چیزایی رو حدس زده و باید جلوش خیلی رعایت کنم