خب خب به نام خدا. یادآوری خاطرات خوب آدمو خوشحال می‌کنه. به صورت موضعی البته:)) سه‌شنبه به نوبه‌ی خودش روز عجیبی بود. از هفت صبح تا هشت شبش به معنای واقعی کلمه داشتم می‌دویدم. صبح که خندان و شاداب سوار سرویس شدم فکرشو نمیکردم شب وقتی دارم برمی‌گردم واسه گول زدن خودم بخندم و ته دلم بدونم که یه چیزایی رو خراب کردم که درست شدنشون خیلی طول میکشه. 

حالا صبحش چی شد. از دفتر انجمن یه سری میله و پلاکارد و سیم و رومیزی برداشتیم. نصفشو گذاشتیم تو غرفه‌ی دم تالارا و نصفشو غرفه‌ای که قرار بود سه‌راه برق باشه ولی در واقع روبه‌روی برق بود. من و جانی و ملیکا و تارا وایساده بودیم پشت میز و هرکی رد میشد ملیکا واسش کار خیریه رو توضیح میداد. اولین کسی که کارت کشید من و ملیکا اصلا حواسمون نبود عین احمقا سرمونو کرده بودیم تو رسیدش ببینیم چقدر کشیده :))) واقعا موقعیت خنده داری بود. من مهدیو دیدم و تو گوشش هدفون داشت صدامو نمیشنید. دویدم دنبالش و گفتم مهدی نمیخوای به خیریه‌ی بچه‌های آسمان کمک کنی؟ بیچاره خواب بود اصلا. دست کرد تو جیبش یه پنجی چروک و چرک درآورد داد. اگه بدونی چقدر همون پنج تومن ارزش داشت :) فک کن از مهدی پول گرفته بودم! اصن یه چیز غیر ممکن! بعد از یه ذره وقت ملیکا و تارا رفتن من موندم و جانی. بعد فاطمه و نگارم بهمون اضافه شدن و من مسئولیت معرفی کانون و پول گرفتن از مردم رو به عهده گرفتم. یه سریا کمک میکردن. یه سریا به بهانه‌ی کلاس داشتن میپیچوندن و یه سریا وقتی بهشون میگفتی میتونم چند دقیقه وقتتونو بگیرم به طور قاطع میگفتن نه! حالا بیا گوش کن شاید مشتری شدی :| ولی اعتقادی به گوش کردن نداشتن. بعد پریا اومد. پریا با آرایش غلیظش و تیپ خفنش و لحن تحریک کنندش:) به یه اکیپ از پسرای نساجی که داشتن رد میشدن گفت سلــام میتونم چند دقیقه وقتتونو بگیرم؟ یکی از پسرا دستشو گرفت جلوی چشماش و گفت خانم من اصلا نمیتونم شما رو نگاه کنم :)) اینجا بود که من از خنده ترکیدم. و الان که فک میکنم میبینم همچین حرکتی قشنگی نبوده ولی واقعا انقدر این کارش خنده دار بود که اگه نمیخندیدم به طنز توهین میشد. پری مونده بود که منظور پسره چیه. وقتی توضیح دادم اونم یکم خندید ولی یکمم ناراحت شد. که البته لازم نبود به نظرم. میخواستیم مثل این دخترا که ماشین میفروشن پریا رو بذاریم رو میز مردم بیان خودجوش جذب بشن :)) ولی خب عملی نبود و پریا یکم بعد خسته شد و رفت. علیرضا اومد، آقا معین اومد (من هنوز نمیدونم چرا به این میگم آقا معین ولی دیگه عادت کردم!)، رفعتی اومد و 20 تومن کمک کرد و تولدمم تبریک گفت :)، خباز اومد. خیلیا اومدن الان یادم نیست همشونو. ولی میشه گفت تقریبا همه‌ی اونایی که رد میشدن رو میشناختم. از مزایای دوستان زیاد داشتن :) آخرای تایم ما یه دختر پسر از برق اومدن بیرون. به چشم انسانی واقعا از زیبایی‌های خلقت بودن هردو. زیبا بودنا:| خیلی. اومدم برا پسره توضیح بدم گفت خانم نمیخواد من میدونم جریان چیه. خیلی خب حالا! میذاشتی توضیح بدم میمردی؟! گفت ببینم شما صفری‌این؟ اینو گفت و فاتحه‌ی گوشاشو خوند. دخترا شروع کردن جیغ زدن که نه خیر ما 96ی هستیم و صفری خودتی بی‌ادب و اینا (هنوزم این فرهنگ صفری ستیزی در ترم بالاییا رو نمیفهمم. البته واکنش بد صفری‌ها به خندیدن ما رو هم نمیفهمم:|) گفتیم حالا چرا؟ گفت اخه دو سال من اینجا وایمیسادم و شما منو نشناختین. خلاصه کمک کرد و تا اومد بره دید که من به یکی گفتم میتونم وقتتونو بگیرم و گفت نه و رفت. انگار موهاشو اتیش زده باشن، عصبانی گفت اینجوری که نباید کمک جمع کنین باید برین طرفو بکشین بیارین سر میز. گفتم من که نمیتونم برم یقشونو بگیرم بگم بیاین. گفت الان درستش میکنم. کیفشو داد دست دوس دخترش و استیناشو زد بالا و رفت یقه‌ی یکیو بگیره که بیاد کمک کنه. بعد از کلی بحث و جدل با طرف، آقا با صورتی آویزان بازگشتند. ما همه با نیش‌های باز نگاش میکردیم. جانی گفت چی شد پس؟

غرفه رو تحویل یکی دیگه دادیم و رفتیم سر دینامیک، ترمو، علم مواد و ریاضی مهندسی. الآن یادم نمیاد اتفاق خاصی سر کلاسا افتاد یا نه. اتفاق مهم عصرش بود. آخ از تمرین عصرش.

از تالار دویدم رفتم کانون. تمرین ما بود و پویا و شهرزاد. یه ذره گرم کردیم. من و صالح رفتیم اجرا کنیم. اجرا تموم شد. مهدی گفت صبا تو یه چارچوبی داره که نمیذاره احساسی که داری رو به ما نشون بدی. اغراق کن. بیشتر بیشتر. یه بار دیگه رفتیم ولی راضی نشد. یه ذره خیره موند بهمون. گفت یه تمرین دارم واستون. راه برید راه برید راه برید. تندتر تندتر. بدوید. بدو صبا بدو. یکی رو جلوتون ببینید. میخواید بزنید. خیلی از دستش عصبانی‌اید. برسید بهش. بگیرش. گرفتی. بزنش. بزنش بیشتر. محکم‌تر بزنش. اینجا من گریم گرفته بود با گریه میزدمش و فوش میدادم. گفت بزنیدش. الان عصبی‌تر از هر وقتی هستین که تو تمام سال‌های زندگیتون بودین. بزنیدش. کشتینش. و من کشتمش. الان که مینویسمم حالم بد شده و نمیتونم درست نفس بکشم. گفت مرگشو درک کنید. من نمیتونستم نفس بکشم. گفت فرار کنید. راه هوا بسته شده بود و من نمیتونستم دیگه نفس بکشم. به در و دیوار چنگ میزدم و فرار میکردم. گفت حالا قایم بشین. تنهایین. و چراغا رو خاموش کرد. همه جا تاریک تاریک بود. گفت عصبانی باشید. بدترین دعوایی که تا حالا تو زندگیتون کردین. تو اون حال باشین. من بلند بلند گریه میکردم. صورتم و مقنعه‌ام خیس خیس بود. گلوم درد گرفته بود از بد نفس کشیدن. دقیقه‌ها گذشت و من همچنان نمیتونستم درست نفس بکشم و گریه میکردم. پسِ ذهنم هشدار میداد صدرا و ملی و نادیا دارن نگات میکنن. دارن نگات میکنن آروم باش. ولی هیچی فرق نمیکرد. مهدی چراغا رو روشن کرد و من رفتم بیرون. نشستم لب پنجره و ضجه زدم. شهرزاد بغلم کرده بود. پویا جلوم نشسته بود. مهدی وایساده بود و من میلرزیدم. رفتم رو صندلی نشستم و مهدی آب قند اورد که حالم بهتر شه. گفت صبا اون دفعه هم زیاد تو تمرین فرو رفته بودی. اگه دیدی حالت داره بد میشه ادامه نده. گفتم من آدمی نیستم که وسط تمرین ول کنم برم. تو که دیدی من انقدر دارم داغون میشم چرا نگفتی برم بیرون؟ گفت ببخشید... ازت میخوام دفعه‌ی بعد حتما بری بیرون. گفتم من تمام مدت خودم جلو چشمم بودم. خودمو زدم. خودمو کشتم. بدترین دعوامم با خودم بود. دو سال طول کشید تا من بتونم با خودم دوباره کنار بیام امشب همه چیو خراب کردی. من که نمیتونم از خودم فرار کنم. بعد خاطره‎ی کشته شدن خودشو واسم با لبخند تعریف کرد و من همچنان می‌لرزیدم. گفت صبا تو با اختلاف بهترین بازیگری هستی که تو کانون دیدم. میدونی که من آدمی نیستم که چرت و پرت بگم. اعتماد به نفستو الکی نیار پایین. گفتم میرم یه چرخ میزنم پایین و میام. ماجده پایین تو کانون بچه‌های آسمان بود. رفتم در زدم گفتم میتونم یه دیقه قرضش بگیرم؟ اومد بیرون و من بغلش کردم و های های گریه کردم. بنده خدا داشت از ترس سکته میکرد. هی میگفت چی شده. وقتی گفتم مال تمرینه عصبانی شد منو زد :)) تمرین اون شب خیلی خوب شد. تو اجرای بعد از اون مدیتیشن خیلی بهتر از قبلیا بودم. ولی خب الان خوب نیستم. و جرقه‌ی اون چیزایی که دیشب فهمیدم از همون شب زده شد.