خیلی خب می‌خوام یه آپدیت دیگه از اوضاع عمومی بدم. دستم راستم هنوز از کار افتاده‌اس و دیشب که می‌خواستم به پهلو بخوابم جیغم دراومد. هر کی ندونه فک می‌کنه کتکی چیزی خوردم که انقد کوفته‌ام. بعد دیگه اینکه دیشب پویا پی‌ام داد و من با خشکی مضاعف گفتم که چرا به مهدی گفتی و الان تا نفهمه ول نمی‌کنه و من نمی‌تونم دروغ بگم بش. و بعد خودش انقد گیر داد تا فهمید :| از معایب دروغ نگفتن و نپیچوندن... بعد گفت من کنارتم رفیق و از این حرفا و واست مهدیو بیرون میکنیم و همین گفتنش واسه من یه دنیا ارزش داشت. که دوستم دچار فقر ذهنی نیست. شبیه برادر بسیجی احمق نیست. خلاصه. اخبار مهم همینا بود. وبلاگم شده مثل قدح خاطرات دامبلدور :)) هر وقت ذهنم پر میشه واسه سر و سامون دادن به افکارم خالیشون می‌کنم اینجا.